قدرت در ایران بر مدار مرجع فراجناحی

قدرت در ایران بر مدار مرجع فراجناحی

ایران در طول تاریخ مدرن خود، هیچ تجربه پایدار و موفقی از حکمرانی جمهوری به معنای متعارف آن نداشته است. تلاش برای برقراری جمهوری در سال ۱۳۰۴ در همان آستانه زایش به پادشاهی تبدیل شد، چرا که نخبگان وقت دریافتند فلات ایران بدون مرکز ثقل نمادین از هم می‌پاشد. جمهوری اسلامی نیز به رغم ساختار انتخاباتی، عملا بقای خود را به یک نهاد فرادست و فراجناحی گره زده است.

یدالله کریمی پور: گزاره‌ای که سال‌هاست بر آن پایم: ایران ملت- کشوری جمهوری‌پذیر نیست؛ و یک روز هم نبوده است. نه به این دلیل که مردمانش شایستگی آزادی ندارند، و نه از سر دفاع از هیچ حاکمیت موجودی. این گزاره از یک تحلیل ساختاری برمی‌خیزد: ترکیب تاریخ چندهزارساله، جغرافیای استراتژیک بی‌بدیل، و بافت موزاییکی جمعیتی ایران، شرایطی پدید آورده که در آن مدل جمهوری کلاسیک نه تنها کارآمد نبوده، بلکه هر بار به بی‌ثباتی، تشتت یا اقتدارگرایی جدیدتر منتهی شده است.

ایران فلاتی است محاط در ناپایدارترین کمربند جغرافیایی جهان؛ از قفقاز و آسیای مرکزی در شمال، تا خاورمیانه عربی در باختر، و شبه‌قاره در خاور. از سوی دیگر، دریای خزر و خلیج فارس، به عنوان شاهراه‌های انرژی، این فلات را به کانون منازعۀ قدرت‌های جهانی تبدیل کرده‌اند. در چنین موقعیت آسیب‌پذیری، تمرکز قدرت و سرعت تصمیم‌گیری، نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه ضرورت بقای ملی است.

جمهوری‌های کلاسیک بر پایه چرخش مداوم قدرت، رقابت جناحی و توازن شکننده نهادی بنا می‌شوند؛ ولی در جغرافیایی که هر دوره گذار سیاسی می‌تواند به دخالت خارجی، تحریک گسست‌های قومی یا فروپاشی دولت مرکزی بیانجامد، چرخش آرام و بی‌هزینه قدرت، رفاهی است که جغرافیا اجازه پرداخت بهای آن را به ایران نداده است.

فلات ایران برای حفظ همبستگی درونی و بازدارندگی بیرونی، همواره نیازمند یک مرجع فراجناحی و نمادین بوده است؛ نهادی ثابت که در طوفان بحران‌ها، نماد خود ایران باشد، نه لزوما نماد دولت مستقر. تجربه جهانی نشان می‌دهد که جوامع با هویت تاریخی عمیق و تنوع درونی بالا، به الگوهایی روی آورده‌اند که میان مدرنیته و نماد وحدت ملی آشتی برقرار می‌کند.

ژاپن با وجود دموکراسی لیبرال، نهاد موروثی امپراتوری را حفظ کرد تا در بحران‌ها لنگرگاه هویت باشد. بریتانیا سلطنت را نه از سر ارتجاع، بلکه به عنوان مرکز ثقل ثبات در برابر تلاطم‌های حزبی نگه داشته است. اسپانیا نیز پس از دیکتاتوری فرانکو، با بازگشت به پادشاهی مشروطه توانست دموکراسی نوپای خود را در کودتای ۱۹۸۱ از فروپاشی نجات دهد. در این مدل‌ها، دموکراسی و اقتدار فراجناحی متضاد نیستند؛ بلکه دومی، شرط پایداری اولی است.

ایران در طول تاریخ مدرن خود، هیچ تجربه پایدار و موفقی از حکمرانی جمهوری به معنای متعارف آن نداشته است. تلاش برای برقراری جمهوری در سال ۱۳۰۴ در همان آستانه زایش به پادشاهی تبدیل شد، چرا که نخبگان وقت دریافتند فلات ایران بدون مرکز ثقل نمادین از هم می‌پاشد. جمهوری اسلامی نیز به رغم ساختار انتخاباتی، عملا بقای خود را به یک نهاد فرادست و فراجناحی گره زده است. حتی در دوران مشروطه، پایدارترین لحظات زمانی رقم خورد که نهاد سنتی در کنار مجلس قرار گرفت، نه زمانی که در تقابل با آن ایستاد.

الگو روشن است؛ قدرت در ایران همواره بر مدار یک مرجع فراجناحی چرخیده، فارغ از اینکه چه نامی بر آن نهاده باشند. جمهوری‌خواهی در ایران نه به خاطر ضعف فرهنگی مردم، بلکه به دلیل ناسازگاری با زیرساخت‌های ژئوپلیتیکی، یکپارچگی قومی و فرهنگ سیاسی برآمده از این جغرافیا با بن‌بست مواجه شده است. بدیل کارآمد برای آینده ایران، نه اقتدارگرایی مطلق است و نه جمهوری از پیش‌شکست‌خورده؛ بلکه فرمی از حکمرانی مدرن است که بتواند لنگرگاه ثبات فراجناحی را با اراده ملی در یک ساختار حقوقی صلب و تفکیک‌شده آشتی دهد. فرمی امروزین شده با شاکله غیر ایدئولوژیک و نامتمرکز.

 

دیدگاهتان را بنویسید