موفقیت رمانهای عاشقانه فهیمه رحیمی باعث شد میلیونها خواننده با شخصیتهای داستانهایش همذاتپنداری کنند.
الهه کاکایی: یک بار از او پرسیدند چرا فقط عاشقانه مینویسی؟ گفت: «چون معتقدم خداوند خود عاشقترین عاشقهاست و بدون عشق، زندگی فناست.» این جمله را میتوان روی تمام زندگی فهیمه رحیمی نوشت. زنی که در سال ۱۳۳۱ در محله شهباز تهران به دنیا آمد، در ۹ سالگی برای پروانهای دلسوزی کرد و آن دلسوزی را روی کاغذ آورد و از همان لحظه دیگر هرگز قلم را زمین نگذاشت. از سر عشق مینوشت، چون «پرنده کلمه» دور سرش میچرخید.

داستان نویسنده شدن فهیمه رحیمی را میتوان از همان انشای کودکانهای آغاز کرد که معلم و مادرش را به تحسین واداشت. بعدها در سیزده سالگی «جنگ و صلح» تولستوی را خواند، در هفده سالگی ازدواج کرد، تحصیل دانشگاهی و حوزوی را هر دو نیمهکاره رها کرد و سر از کرج درآورد. در کتابخانه شهر به حلقه ادبی پروین اعتصامی پیوست و همانجا بود که رئیس آن حلقه دستنوشتههایش را خواند و گفت باید چاپ شوند. اما راه چاپ، ساده نبود.
رحیمی با رمان «بازگشت به خوشبختی» در دست، دفتر به دفتر گشت و جواب رد شنید تا اینکه انتشارات چکاوک ریسک کرد. سال ۱۳۶۹ کتاب منتشر شد و چیزی که اتفاق افتاد، حتی خود نویسنده را متحیر کرد؛ کوهی از نامه روی میز ناشر. رحیمی وقتی آنها را دید، گریست و ناشر هم با او گریست.از آن روز تا آخر عمر، پاسخ دادن به نامههای خوانندگان بخشی از زندگی روزانهاش شد. تا سال ۱۳۸۵ به شصت هزار نامه پاسخ داده بود. شصت هزار. از سر محبتی که در داستانهایش جاری بود، نه از روی تکلیف.
فهیمه رحیمی در دورهای نوشت که ادبیات داستانی ایران درگیر جنگ و محدودیت بود و مجال چندانی برای رمانهای احساسی وجود نداشت. او در همین شکاف، راهی گشود. داستانهایش پر بود از عشق، تقدیر، جدایی و وصال؛ همان دغدغههایی که دختران و زنان ایرانی در سینه داشتند و جایی برای بازتابشان نمییافتند.رمان «پنجره» ۳۳ بار تجدید چاپ شد. «اتوبوس» ۲۷ بار. عدهای از خوانندگان «زخمخوردگان تقدیر» آنقدر با شخصیتهای داستان همذاتپنداری کردند که آدرس هنگامه و نظام دشتی را خواستند تا بروند کمکشان کنند. رحیمی مجبور شد برایشان رمان بعدی را بنویسد و عاقبتشان را به خیر کند. این یعنی او نمینوشت، زندگی میساخت.
در طول ۲۲ سال نویسندگی، نزدیک به یازده هزار و هفتصد صفحه داستان نوشت. هفت اثرش در فهرست ۴۷کتاب پرفروش پس از انقلاب جای گرفت و رکورد آن فهرست را در اختیار گرفت. منتقدان او را با دانیل استیل مقایسه کردند، اما رحیمی این مقایسه را رد میکرد؛ میخواست خودش باشد.
آنچه فهیمه رحیمی را از سایر نویسندگان پرفروش متمایز میکند، نگاهی است که به مخاطبش داشت. او یک بار گفت: «خودم را نویسنده نمیدانم؛ مادری هستم که دوست دارد نسل جوانم کتاب بخواند، کتاب ایرانی بخواند.»این جمله، وزن دارد. رحیمی در جامعهای که کتابخوانی تعریف خاصی داشت و ادبیات «جدی» محدود به قشر خاصی بود، در خانههای معمولی رفت. روی پیشخوان بقالیها، زیر بالش دخترهای دبیرستانی، در کیف زنان کارمند. او ادبیات را از محفلهای بسته درآورد و به دست آدمهای عادی داد.
اما پشت این محبوبیت، زندگی سادهای بود. رحیمی بیمهای در کار نداشت، خودرویی هم. از قراردادهای نشر درآمد چندانی به او نمیرسید. با این حال از نوشتن دست نکشید، چون باور داشت نوشتن شغل او نیست؛ نفس کشیدن اوست.بیستم خرداد ۱۳۳۱ به دنیا آمد و بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ در بیمارستان مهر تهران چشم بست. گویی خرداد ماه با او پیمانی داشت. پیکرش را در قطعه نامآوران بهشت زهرا به خاک سپردند، آنجا که فقط نامها میمانند. و نام فهیمه رحیمی مانده است. در آن شصت هزار نامه، در آن دهها بار چاپ «پنجره»، در هر خوانندهای که اولین رمان عمرش را از او خواند و دیگر کتاب را زمین نگذاشت
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا