ایران در سایه جنگ

ایران در سایه جنگ

ایران پیش از جنگ هم روی لبه بحران حرکت می‌کرد: تورم مزمن، کسری بودجه، فرسایش اعتماد عمومی و رانت‌های انرژی که اقتصاد را به سالادی قمارگونه تبدیل کرده بود. اعتراضات اجتماعی زنگ خطر را به صدا درآورد و حالا، پس از چهل روز جنگ، کارخانه‌ها خاموش و محاصره دریایی ایجاد شده‌است.

حسین مقیسه: جنگ فقط خطوط مرز را تغییر نمی‌دهد؛ اقتصاد را هم بازنویسی می‌کند. دفترهای بودجه‌ای که دیروز درباره کسری و مالیات بحث می‌کردند، امروز مثل دفترچه‌ای خیس در طوفان بی‌معنا شده‌اند. نااطمینانی و خاموشی تصمیم‌گیری بر شهر سایه انداخته است.

ایران پیش از جنگ هم روی لبه بحران حرکت می‌کرد: تورم مزمن، کسری بودجه، فرسایش اعتماد عمومی و رانت‌های انرژی که اقتصاد را به سالادی قمارگونه تبدیل کرده بود. اعتراضات اجتماعی زنگ خطر را به صدا درآورد و حالا، پس از چهل روز جنگ، کارخانه‌ها خاموش و محاصره دریایی ایجاد شده‌است.

اقتصاد ایران امروز زیر فشار سه عامل است:

فشار داخلی: تورم بالا، کاهش قدرت خرید و کارخانه‌های خاموش اقتصاد را شکننده کرده‌اند. نقدینگی مثل رودخانه‌ای خشمگین در شهر جاری است و هر تصمیم را تهدید می‌کند.

فشار خارجی: انرژی دوباره ابزار قدرت شده است. مسیرهای درآمدی بسته یا مسدود شده و دریچه‌های تنفس اقتصاد کم‌کم بسته می‌شوند.

فشار روانی و انتظاری: نااطمینانی باعث هجوم مردم به ارز و طلا، توقف سرمایه‌گذاری و حالت دفاعی بازارها می‌شود. اقتصاد جنگ، بیش از کمبود کالا، با رفتار و اعتماد مردم تعریف می‌شود.

مقایسه اقتصادهای درگیر جنگ‌تصویر واضحی می‌دهد: ایران با GDP حدود ۲۰۰ میلیارد دلار، در برابر اسرائیل با بیش از ۶۰۰ میلیارد و آمریکا با بیش از ۳۰ تریلیون دلار. فاصله فقط عدد نیست؛ نشان‌دهنده توان صنعتی، ظرفیت تأمین مالی جنگ و قدرت جذب شوک اقتصادی است. منابع انرژی، جمعیت و عمق جغرافیایی تنها وقتی کارگرند که کارخانه‌ها فعال و تصمیم‌گیری‌ها سالم باشد.

دولت در اقتصاد جنگی سه ابزار دارد: خلق پول، استقراض یا افزایش مالیات. ایران امروز هر سه مسیر محدودیت دارد: خلق پول به تورم شتاب‌دار می‌رسد، استقراض فشار را به فردا منتقل می‌کند و مالیات ظرفیت محدودی دارد.

جنگ می‌تواند نارسایی‌ها را برای مدتی در سایه ببرد، اما اقتصاد را درمان نمی‌کند؛ برعکس، بهانه‌ای می‌شود برای تعویق اصلاحاتی که سال‌ها به تأخیر افتاده‌اند. شکاف میان تصمیم اقتصادی و توان سیاسی هر روز عمیق‌تر می‌شود.
فرسایش تدریجی، همان چیزی که اقتصاد ایران سال‌ها تجربه می‌کند: فرسایش سرمایه، فرسایش اعتماد و فرسایش ظرفیت حکمرانی

مسیر پیش روی تصمیم‌گیران پر از دود، خاکستر و آژیر است. آینده اقتصاد ایران نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه با مجموعه‌ای از تصمیم‌های کوچک، شجاعانه و هماهنگ تعیین می‌شود. اگر اصلاحات ضروری پیش از بحران پرداخت نشود، ابتدا اعتراضات و سپس جنگ، معادله را ناپایدارتر می‌کند.
اقتصاد جنگ تنها با موشک و تانک نوشته نمی‌شود؛ در کارخانه‌های خاموش، بودجه‌های معلق و اعتماد از دست رفته مردم خطوطش کشیده می‌شود. ایران امروز بر همان مرز شکننده ایستاده است؛ هر تصمیم کوچک امروز، مرز فردای ایران را می‌سازد یا ویران می‌کند. کاش تصمیم‌گیران پیش از رسیدن به این نقطه، خردمندانه‌تر عمل می‌کردند.

مشکلات پیش‌رو و راهکاری برای برون‌رفت

چند ماه پیش، وقتی لایحه بودجه ۱۴۰۵ را سالاد اقتصادی خواندم و هشدار دادم که بدون دست زدن به رانت‌ها این بودجه به قهوه قجری تبدیل خواهد شد، هنوز اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و جنگ تمام‌عیار پیش نیامده بود. امروز، با نگاهی به آنچه گذشت، خط فرسایشی که ترسیم کرده بودم، واضح‌تر از همیشه است.

بودجه‌ای که قرار بود آرامش بیاورد، با عقب‌نشینی‌های پی‌درپی به کسری پنهان بیشتر منجر شد. یارانه‌های نقدی و کالابرگ که می‌خواستند خیابان را آرام کنند، بیشتر شبیه خرید زمان با تزریق به پایه پولی بودند ، آخرین فنجان قبل از ابرتورم. سپس جنگ آمد: بمباران زیرساخت‌های فولاد و پتروشیمی، اختلال در مسیرهای تجارت و دور زدن تحریم‌ها، محاصره دریایی تنگه هرمز و در نتیجه موج بیکاری بی‌سابقه. صدها هزار، بلکه میلیون‌ها شغل از دست رفت. کارخانه‌ها خاموش، زنجیره تأمین مختل و معیشت میلیون‌ها خانوار به لبه پرتگاه رسید.

تفاوت مهم این دوره با تمام اعتراضات قبلی (از دی‌ماه ۱۳۹۶ به بعد) این است: رهبری آیت‌الله خامنه‌ای دیگر نیست. در همه آن سال‌ها، حضور ایشان نقطه همگرایی شدید نیروهای حکمرانی ، از سپاه و بسیج گرفته تا نهادهای موازی بود. حالا، در نبود آن مرکز ثقل، هماهنگی داخلی به شکل محسوسی شکننده‌تر شده و خلأ فرماندهی (به‌ویژه پس از از دست دادن فرماندهان ارشد) قابل مشاهده است.

فایننشال تایمز چند وقت پیش نوشت: ایران، بحران سوئز آمریکاست  و به همان اندازه مضحک . مقایسه هوشمندانه‌ای بود؛ تنگه هرمز در این دور مثل کانال سوئز ۱۹۵۶ شد، اما این بار آمریکا  با فشار نظامی و محاصره دریایی (Blockade) توانست ایران را به باز کردن مسیر و مذاکره برای تحویل اورانیوم وادار کند. این عقب‌نشینی‌ها بیشتر از ضعف ساختاری اقتصادی و حکمرانی فعلی کشور ناشی می‌شود تا هر چیز دیگری.

در این شرایط، بهترین مسیر برای اصلاح ، فشاری مدنی و هوشمند، برای حذف رانت‌های مقدس و فساد ساختاری اقتصادی حال حاضر است؛ فشاری که به تغییرات ساختار واقعی اقتصاد بیمار منجر شود (نه فقط با خرید زمان یا تعویض افراد). تغییری که از هرج‌ومرج و خطرات احتمالی جلوگیری کند و زمینه آبادانی کشور را فراهم آورد.
اقتصاد ایران سال‌هاست نه با دشمن خارجی، بلکه با اصلاحات دیرهنگام و رانت‌های دست‌نخورده فرسایش می‌یابد. جنگ این فرسایش را تسریع کرد.

زمین شطرنج در آستانه انفجار

​تاریخ ایران همواره در بزنگاه‌هایی که نان و امنیت با هم تلاقی می‌کنند، دچار دگرگونی‌های بزرگ شده است. امروز که در بامداد ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ایستاده‌ایم، بوی باروتِ اسفند و فروردین همچنان در مشام صنعت کشور باقی است و سایه سنگین محاصره دریایی، گلوی نحیفِ تولید را می‌فشارد. آنچه پیش از این به عنوان قهوه قجریِ جنگ هشدار داده بودم، حالا فنجانی است که تا نیمه نوشیده شده و تلخی‌اش تا مغز استخوان اقتصاد نفوذ کرده است.

میراث جنگ؛ ویرانیِ زیرساخت و تولد ارتش بیکاران
​اگر در دی‌ماه ۱۴۰۴، اعتراضات بر بستر تورم و بودجه‌ی سالادوار شکل گرفت، بحرانِ پیش‌رو جنسی متفاوت دارد. بمباران‌های اسفند و فروردین، صرفاً به بتن و فولاد آسیب نزد، بلکه زنجیره بقا را هدف گرفت. پتروشیمی‌ها و صنایع فولاد که ریه‌های ارزی کشور بودند، امروز با ظرفیتی حداقلی کار می‌کنند.

خروجی این وضعیت، تولد طبقه‌ای است که من آن را ارتش بیکارانِ مستأصل می‌نامم. کارگرانی که تا دیروز با سیلی صورت خود را سرخ نگه می‌داشتند، امروز با کارخانه‌های خاموش و سفره‌های خالی روبرو هستند. این استیصال، بنزینی است بر آتش زیر خاکستری که از دی‌ماه روشن مانده است.

محاصره دریایی؛ خفگی در آب‌های آزاد

محاصره دریایی (Blockade) که ترامپ با غرور از آن سخن می‌گوید، فراتر از یک مانور نظامی است؛ این یک جراحی بدون بیهوشی بر پیکره تجارت خارجی ایران است.

حقیقت میدانی اما نه در توئیتر، بلکه در بنادری است که کشتی‌های حامل نهاده‌های دامی و مواد اولیه در پشت سدِ ناوگروه‌های آمریکایی متوقف شده‌اند. وقتی مواد اولیه نباشد، تولید متوقف و بیکاری به یک بحران امنیتی تبدیل می‌گردد. محاصره دریایی یعنی مرگ تدریجی صادرات و چاه‌های نفتی که برای همیشه از جریان تولید خارج می‌شوند؛ فشاری لحظه‌ای برای تسلیم مطلق.

لزوم انسجام در ساختار تصمیم‌گیری

​ در بحران‌های پیشین، حضور رهبری نقطه‌ی پایانِ تشتت‌ها بود. امروز اما، تناقض میان روایت‌های رسمی از مجلس تا وزارت خارجه و فرماندهان نظامی، نشان‌دهنده لرزان بودنِ نظم فرماندهی است.

این تشتت در کنار ضربات هوایی به فرماندهان ارشد، بدنه نیروهای مسلح را در یک دوراهی تاریخی قرار داده است. وقتی نظامیِ بدنه، فقر را در چهره برادرِ معترضش و سفره خالی بستگانش می‌بیند و همزمان برتری مطلق هوایی رقیب (با ۲۲۳ سوخت‌رسان و صدها جنگنده) را بالای سرش حس می‌کند، محاسبات بقا جایگزین دکترین ایستادگی می‌شود.

 پیش‌بینی تا پایان تیرماه ۱۴۰۵: تابستانِ داغ

خردادماه؛ جرقه‌ی معیشت: پیش‌بینی من این است که در اواخر خرداد، با اتمام ذخایر انبارها، کشور دچار جهش قیمتیِ سوم (Hyper-inflation) شود. این لحظه‌ای است که اعتراضات از حالت سیاسی-رادیکال به شورشی-توده‌ای تغییر ماهیت می‌دهد.

استراتژی ترامپ: او منتظر است تا اعتراضات به نقطه‌ی جوش برسد. در آن لحظه، حملات نقطه‌ای به مراکز باقی‌مانده‌ی قدرت، نه برای اشغال، بلکه برای قطع کامل زنجیره کنترل انجام خواهد شد.​

راهکار برون‌رفت؛ جراحی دردناک یا مرگ آرام؟

راهکار  حذف رانت‌های مقدس، پایان دادن به ماجراجویی‌های پرهزینه و بازگشت به میز مذاکره از موضع واقع‌گرایی اقتصادی، تنها راهی است که می‌تواند از تبدیل شدن ایران به یک زمین سوخته جلوگیری کند. اقتصاد ایران آخرین تپش‌های حیاتی خود را به روایت نشسته، و جنگ این فرسایش را سیل‌آسا کرد. تاریخ در تیرماه ۱۴۰۵ مکث خواهد کرد. آیا ما یاد می‌گیریم که قبل از نوشیدنِ آخرین قطره از قهوه قجری، فنجان را زمین بگذاریم؟ امیدوارم این هشدار، زمانی شنیده نشود که دیگر مجالی برای اصلاح نمانده باشد. برای نانی که حق مردم است و برای ایرانی که نباید زیر پای لجاجت‌ها له شود.

دیدگاهتان را بنویسید