سریال جدید «اسپایدر نوآر» قهرمانش را به دل شکست پرتاب میکند و با بازی چندلایه نیکلاس کیج، چهرهای انسانیتر از یک اسطوره میسازد.
بابک نبی: نیویورک، دهه سی میلادی؛ باران، دود سیگار، سایههای بلند روی دیوارهای آجری و مردی که روزگاری شهر را از پشت یک ماسک پشمی نجات میداد، حالا با یک لیوان نوشیدنی و پروندههای بیربط طلاق روی میزش نشسته. این تصویر اول سریال اسپایدر نوآر است؛ سریالی در هشت قسمت ۴۵ دقیقهای که داستان بن رایلی را روایت میکند، مردی که زمانی «مرد عنکبوتی» بوده و حالا کارآگاهی خصوصی است با حساب بانکی خالی و دفتر کاری که تلفنش قطع شده.

کارآگاهی که تاروپودش هنوز هست
بن رایلی پنج سال پیش ماسکش را کنار گذاشت. دلیلش مرگ زنی بود که دوستش داشت، شکستی که هیچ قدرت ابرقهرمانی نمیتوانست جبرانش کند. از آن روز به بعد، شهر بدون قهرمانش ماند و مافیایی به اسم سیلورمین با موهای جوگندمی و چشمانی که آرامتر از هر تهدید بلندی ترسناک است، زمام امور را در دست گرفت. داستان از جایی شروع میشود که بن برای ردیابی مردی به اسم ادیسون استخدام میشود، مردی که معلوم میشود میتواند آتش بگیرد و همهچیز را با خود بسوزاند.
از این لحظه، رشتهای از رازها، قدرتهای پنهان و شخصیتهای سایهروشن به هم گره میخورند و بن، خواه بخواهد خواه نخواهد، دوباره به دل تاریکی کشیده میشود. آنچه سریال را از دهها محصول مشابه مارول متمایز میکند، انتخاب هوشمندانهاش در پرهیز از فرمولهای آشنای ابرقهرمانی است. اسپایدر نوآر بیشتر به فیلمهای نوآر کلاسیک دهه چهل – مثل خواب بزرگ و خانم از شانگهای – وفادار است تا به اکشنهای پرزرقوبرق امروزی. صحنههای اکشن هستند، اما ستون اصلی این داستان بر گفتوگو، فضاسازی و شخصیتپردازی استوار است.
نیکلاس کیج: هفتاد درصد بوگارت، سی درصد باگز بانی
کیج خودش گفته که نقشش را «هفتاد درصد بوگارت و سی درصد باگز بانی» تصور کرده و این توصیف، دقیقترین چیزی است که میتوان درباره بازی او گفت. او در این سریال حدود صدوپنجاه بار لحن عوض میکند؛ یک لحظه با لهجهای عامدانه مصنوعی از زیر بازجویی فرار میکند، لحظهای بعد در میان یک درگیری مرگبار شروع به آواز خواندن میکند و در صحنهای دیگر با چشمان خستهاش بیشتر از هر دیالوگی حرف میزند.
این بازی برای کسانی که با سینمای کیج آشنا هستند، مثل دیدن یک شعبدهباز در اوج مهارت است. برای منتقدانش هم، این فرمت – یک نوآر پرتکلف با زیباشناسی قوی – بهترین بستر ممکن است تا آنچه در سینمای معمول «افراط» به نظر میرسد، در اینجا «سبک» تعریف شود. کیج در نقش بن رایلی، مردی است شکسته اما تیزهوش، خسته اما هرگز بیتفاوت و این تناقض را با بدنش، با مکثهایش و با نگاهش بازی میکند، نه با دیالوگ.
بازیگرانی که سریال را به پروژهای جمعی تبدیل میکنند
کرن رودریگز در نقش جنت، منشی بن، هر صحنهای را که در آن حضور دارد به نام خودش ثبت میکند. او با هوش کلامی و طنز خشکی که دارد، درست در لحظاتی که داستان به سمت سنگینی میرود، تعادل را برمیگرداند. لامورن موریس در نقش روبی رابرتسون، خبرنگاری که همهچیز میداند و باید با سیستمی بجنگد که تلاش میکند صدایش را خاموش کند، نقشی میآفریند که هم طنز دارد هم وقار.
اما شاید درخشانترین حضور متعلق به برندان گلیسون باشد در نقش سیلورمین. او ضدقهرمانی است که هرگز داد نمیزند، هرگز مشتش را به میز نمیکوبد و دقیقاً به همین دلیل مرعوبکننده است. گلیسون با سکوتهای حسابشدهاش، از سیلورمین شخصیتی میسازد که در ذهن میماند.
سیاهوسفید یا رنگی؟ این سوال واقعیتر از آن است که فکر میکنید
یکی از جسورانهترین تصمیمات سریال، ارائه دو نسخه تماشا است: «اصیل سیاهوسفید» و «رنگ واقعی». نسخه سیاهوسفید، با نورپردازی مایل و سایههای عمیق، احساس میکند که صفحهای از کمیکبوکهای دهه چهل را زنده کردهاید. نسخه رنگی، با جزئیات معماری آرت دکو و رنگبندیهای تند و اشباعشدهای شبیه نقاشیهای ادوارد هاپر، یک تجربه بصری کاملاً متفاوت است. پیشنهاد این است که هر دو را امتحان کنید، هر کدام جنبههایی از داستان را آشکار میکند که دیگری در سایه نگه میدارد. اسپایدر نوآر کامل نیست.
در اواسط داستان ریتم کمی افت میکند و ورود عناصر وحشت علمی به نیمه دوم، جنس یکدستی که سریال تا آن لحظه داشته را کمی به هم میریزد. با این حال، در مجموع، این سریال یکی از جسورترین و اصیلترین محصولات اخیر دنیای مارول است، اثری که میداند کجا ایستاده، میداند چه میخواهد بگوید و برای رسیدن به آن، از هیچ کلیشهای قرض نمیگیرد.