دونالد ترامپ دیشب همه آنچه را در دل داشت رو کرد؛ برپایی جنگ مطلق با هدف بازگرداندن ایران به «عصر حجر». این تهدید، فراتر از یک شعار تبلیغاتی، یک دکترین جدید است که در آن واشنگتن بر «بیاثر کردن ملی» متمرکز شده است.
به گزارش سرمایه فردا، دیشب دونالد ترامپ همه آنچه را در دل داشت، رو کرد. برپایی جنگ مطلق با هدف بازگرداندن ایران به «عصر حجر». این تهدید، فراتر از یک شعار تبلیغاتی یا لحظهای خشم است. این یک دکترین جدید است که در آن واشنگتن انرژی خود را صرف مهندسی سیاسی یا جابهجایی قدرت نمیکند، بلکه بر «بیاثر کردن ملی» متمرکز شده است. منطق ترامپ ساده است: کشوری که درگیر تأمین نان و برق اولیه شهروندانش باشد، توان مالی و لجستیکی برای حمایت از همپیمانان منطقهای یا پیشبرد پروژههای راهبردی را نخواهد داشت. تخریب زیرساختهای کلیدی، رقیب را برای سالیان طولانی درگیر بازسازیهای پرهزینه میکند و عملاً قدرت رقابت ژئوپلیتیک را از آن سلب مینماید. در این گزارش نگاهی میاندازیم به لایههای پنهان این تهدید، سناریوهای محتمل، و اهمیت دیپلماسی بهنگام در چنین شرایطی.
هدف این تهدید، انهدام سیستماتیک زیرساختهای غیرنظامی در سه سطح است. سطح اول، هدف قرار دادن نیروگاههای اصلی و انهدام کامل شبکههای توزیع برق است. خاموشی گسترده و طولانیمدت، دهها پیامد زنجیرهای دارد: از توقف بیمارستانها و مراکز درمانی گرفته تا اختلال در تأمین آب آشامیدنی و فساد مواد غذایی. سطح دوم، نابودی پالایشگاهها و مخازن سوخت راهبردی است. با توقف حمل و نقل، زنجیره تأمین مواد غذایی از بنادر به شهرها قطع میشود و قحطی مصنوعی، نخستین پیامد اجتماعی آن خواهد بود. سطح سوم، از کار انداختن ماهوارهها، کابلهای فیبر نوری و زیرساختهای مخابراتی است. این اقدام نه تنها ارتباطات نظامی را مختل میکند، بلکه با نابودی سیستم بانکی و شبکههای پرداخت، نظم اجتماعی را به سرعت به سمت هرج و مرج سوق میدهد. در چنین وضعیتی، جامعه از فاز «مطالبهگری سیاسی» به فاز «بقای اولیه» پرتاب میشود و انسان نه برای تعالی، که صرفاً برای گذار از یک ساعت به ساعت بعد میجنگد.
باید توجه داشت که این ادبیات بخشی از جنگ روانی ترامپ است. او با استفاده از الفاظ تند، به دنبال ایجاد تصویر «پیشبینیناپذیری» است. هدف این است که رقیب، پیش از وقوع درگیری، در محاسبات خود تجدیدنظر کرده و تحت فشار «هراس از نابودی»، پای میز مذاکرهای بیاید که شرایط آن را آمریکا دیکته میکند. با این حال، اتخاذ چنین لحن و سیاستی، فضای بینالمللی را وارد منطقه سرخ میکند. وقتی کشوری با تهدید نابودی زیرساختهای حیاتی روبرو میشود، انگیزه برای دستیابی به بازدارندگی نهایی (سلاحهای غیرمتعارف) به حداکثر میرسد؛ چرا که دیپلماسی در این فضا مرده تلقی میشود. در پاسخ به بمباران فیزیکی، احتمال حملات سایبری به زیرساختهای مالی والاستریت یا شبکههای توزیع انرژی غرب افزایش مییابد تا هزینهای متقارن به جامعه آمریکا تحمیل شود. علاوه بر این، هدف قرار دادن آگاهانه زیرساختهای غیرنظامی طبق کنوانسیونهای ژنو، چالشهای جدی حقوقی ایجاد میکند و میتواند متحدان اروپایی را از ترس موج مهاجرت و ناامنی گسترده، از واشنگتن دور کند.
تاریخ گواهی میدهد که هیچ جنگی ابدی نبوده است. تمام منازعات در نهایت به نقطهای میرسند که تداوم آنها برای طرفین، پرهزینهتر از نشستن بر سر میز مذاکره یا پذیرش واقعیتهای جدید است. برای جنگ جاری نیز میتوان سه سناریوی کلی متصور شد. سناریوی اول، عقبنشینی کاخ سفید در پی یک جنگ فرسایشی و تثبیت موقعیت ایران است. سناریوی دوم، تفوق سختافزاری و پیروزی نظامی ایالات متحده است. سناریوی سوم، دستیابی به توافق از طریق میانجیگری قدرتهای بینالمللی نظیر چین. اگر بدبینانهترین حالت یعنی سناریوی دوم را مبنا قرار دهیم، ایران با وضعیتی مواجه خواهد شد که در مطالعات امنیت ملی از آن به عنوان «آنتروپی ساختاری» یاد میشود؛ به زبان ساده یعنی فروپاشی نظم درونی.
این وضعیت، آینده نسلهای آتی را در ابعادی کلان تحتالشعاع قرار میدهد. نخست، انهدام زیرساختهای مادر، فرآیند توسعه را متوقف کرده و انرژی ملی را صرفاً به بازسازی حداقلهای معیشتی و حیاتی محدود میکند. در این شرایط، زمان که اصلیترین سرمایه ملی است، صرف بازگشت به نقطه صفر میشود. دوم، تحمیل غرامتهای جنگی به نفع طرفهای پیروز، منابع ثروت ملی را دستکم برای سالها پیشخور کرده و بودجههای عمرانی را به بدهیهای بینالمللی تبدیل میکند. سوم، فرسایش حاکمیت ملی و تضعیف اقتدار مرکزی، بستر را برای رشد رادیکالیسم پنهان و منازعات داخلی فراهم میآورد. در چنین فضایی، امنیت که زیربنای هر فعالیتی است، به کالایی نایاب تبدیل میشود.
چهارم، تحمیل الگوهای توسعه برونزا و استقراض از نهادهای مالی جهانی، استقلال تصمیمگیری را از دولتهای آینده سلب کرده و کشور را به مجری سیاستهای دیکتهشده تبدیل میکند. پنجم، فروپاشی ساختارهای مستقر، منجر به اتمیزه شدن جامعه و نابودی سرمایه اجتماعی میشود. خیزش دوباره تمدنی در جامعهای که پیوندهای درونی خود را از دست داده، امری بسیار دشوار و زمانبر خواهد بود. و ششم، پیروزی نظامی مهاجم لزوماً به معنای ثبات نیست؛ بلکه ایجاد یک خلاء قدرت بزرگ در منطقه میتواند موج جدیدی از تروریسم و ناامنیهای پیرامونی را به راه اندازد که مهار آن فراتر از توان قدرتهای مداخلهگر باشد.
تغییر لحن از تحریم به تخریب موجودیتی، نظم جهانی را در وضعیت هشدار قرار داده است. اگرچه استراتژی «عصر حجر» ممکن است در کوتاهمدت به دلیل ایجاد شوک، نوعی عقبنشینی تاکتیکی ایجاد کند، ولی در بلندمدت راه را بر هرگونه توافق پایدار میبندد. جایگزینی منطق گفتگو با منطق «همه یا هیچ»، ریسک خطای محاسباتی را به شدت بالا برده و کوچکترین تنش را به پتانسیل یک انفجار بزرگ در نظم جهانی تبدیل میکند.
تحلیل واقعگرایانه نشان میدهد که در نظم نوین جهانی، پیروزی نظامی لزوماً به معنای حل مسئله نیست، بلکه اغلب به معنای تغییر شکل بحران به حالتهای پیچیدهتر و غیرقابلکنترل است. سناریوی دوم اگرچه در کوتاهمدت تفوق سختافزاری مهاجم را نشان میدهد، ولی در میانمدت، هزینههای مدیریتی سنگینی بر دوش نسلهای بعدی میگذارد. از این رو، بخش سیاست خارجی نباید تحت هیچ شرایطی به حاشیه رانده شود. فعال نگه داشتن کانالهای دیپلماتیک، حتی در اوج تنش، نه یک انتخاب از روی ضعف، بلکه ضرورتی برای صیانت از زیستجهان ایرانی و جلوگیری از ویرانیهای پایدار است. دیپلماسی پیشدستانه ابزاری است تا اجازه ندهد سرنوشت کشور صرفاً در میدانهای نبرد و بر اساس منطق ویرانی رقم بخورد. استفاده از شرایط، به ویژه به هنگام قرار گرفتن در موضع قدرت نسبی، داهیانه و حکیمانه خواهد بود.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا