منطق مذاکرهگرایان بر این فرض استوار بود که از طریق توافق و کاهش تنش میتوان به ترتیباتی پایدار در منطقه دست یافت؛ ترتیباتی که ضمن حفظ امنیت ایران، امکان بهرهبرداری اقتصادی از مسیرهای دریایی و کاهش فشارهای بینالمللی را فراهم آورد، اما محقق نشد!
به گزارش سرمایه فردا، شواهدی فزایندهای در فضای سیاسی ایران نشان میدهد که کفه ترازوی قدرت به سود طرفداران «میدان» در حال سنگینتر شدن است و جریان حامی مذاکره با دشواری بیشتری برای دفاع از رویکرد خود مواجه شده است. این تغییر را میتوان هم از رفتار ایالات متحده و هم از تحولات داخلی ایران مشاهده کرد.
منطق مذاکرهگرایان بر این فرض استوار بود که از طریق توافق و کاهش تنش میتوان به ترتیباتی پایدار در منطقه دست یافت؛ ترتیباتی که ضمن حفظ امنیت ایران، امکان بهرهبرداری اقتصادی از مسیرهای دریایی و کاهش فشارهای بینالمللی را فراهم آورد. در این چارچوب، باز ماندن تنگه و مدیریت آن در قالب توافقات سیاسی و امنیتی، بخشی از راهحل تلقی میشد.
در مقابل، میدانگرایان استدلال میکردند که در شرایط بیاعتمادی عمیق میان ایران و آمریکا، هرگونه گشایش بدون تضمینهای سخت، به افزایش آسیبپذیری ایران منجر خواهد شد. از منظر آنان، کنترل حداکثری بر تنگه و حفظ اهرمهای بازدارنده، نه یک انتخاب تاکتیکی بلکه ضرورتی راهبردی است. آنان معتقد بودند که تنها از طریق حفظ توان میدانی و ایجاد هزینه برای طرف مقابل میتوان منافع ملی را تضمین کرد.
تحولات اخیر تا حدی به تقویت این روایت انجامیده است. تداوم حملات متقابل میان ایران و آمریکا و همچنین اظهارات اخیر دونالد ترامپ درباره پایان آتشبس، این تصور را در میان افکار عمومی و بخشهایی از نخبگان تقویت کرده که توافقات سیاسی از ثبات و دوام لازم برخوردار نیستند. از این منظر، «تنگه باز» نه به فضای همکاری، بلکه به صحنهای برای تنش و درگیری تبدیل شده است.
پیامد سیاسی این وضعیت آن است که مذاکرهگرایان اکنون باید به این پرسش پاسخ دهند که اگر حتی در دوره آتشبس و گفتوگو نیز امکان بازگشت سریع به تنش وجود دارد، چه تضمینی برای پایداری هر توافق آینده وجود خواهد داشت. در مقابل، میدانگرایان این تحولات را شاهدی بر درستی تحلیل خود میدانند؛ تحلیلی که بر بیاعتمادی ساختاری به آمریکا و ضرورت حفظ اهرمهای قدرت سخت تأکید میکند.
البته این به معنای پیروزی کامل و نهایی جریان میدان نیست. زیرا تداوم منازعه و امنیتی شدن فضا، هزینههای اقتصادی و اجتماعی سنگینی نیز بر ایران تحمیل میکند و در بلندمدت میتواند مشروعیت راهبردهای صرفاً نظامی را نیز با چالش مواجه سازد. با این حال، در مقطع کنونی و در سطح گفتمانی، به نظر میرسد که تحولات میدانی و رفتار آمریکا، دستکم در کوتاهمدت، موقعیت مذاکرهگرایان را تضعیف و روایت میدانگرایان را تقویت کرده است.
اما گرداب میدان
تحولات کنونی بیش از آنکه به یک جنگ کلاسیک با نقطه آغاز و پایان مشخص شباهت داشته باشد، به ورود منطقه به «گرداب میدان» میماند؛ وضعیتی که در آن هیچیک از طرفها توان تحمیل پیروزی کامل را ندارند، اما در عین حال هزینه عقبنشینی نیز برایشان بسیار سنگین است. از این رو، منطق میدان بهجای پایان دادن به منازعه، خود را بازتولید میکند.
در چنین شرایطی، زد و خوردهای کنونی میتواند برای مدتی طولانی ادامه یابد؛ با دورههایی از تشدید و سپس آرامش نسبی، اما بدون رسیدن به یک نقطه پایان قطعی. تنها چند متغیر میتوانند این چرخه را بشکنند: پذیرش شرایط مورد نظر ایران یا آمریکا از سوی طرف مقابل، تغییر سیاسی در واشنگتن و پیروزی دموکراتها در انتخابات نوامبر، شکست نتانیاهو در انتخابات اکتبر و تغییر رویکرد اسرائیل، یا ظهور عاملی بیرونی که قواعد بازی را دگرگون کند؛ عاملی مانند فشار قدرتهای بزرگ، بحران اقتصادی فراگیر یا رخدادی پیشبینیناپذیر در سطح منطقه.
در غیر این صورت، منطق میدان بر منطق دیپلماسی غلبه خواهد کرد. هر اقدام نظامی، اقدام متقابل را به دنبال میآورد و هر تنش جدید، دلایل تازهای برای تداوم تنش میسازد. بازیگران اصلی نیز به تدریج در وضعیتی گرفتار میشوند که خروج از آن نه به معنای صلح، بلکه به معنای پذیرش شکست تعبیر میشود.
به همین دلیل، آنچه اکنون در حال شکلگیری است، نه یک نبرد کوتاهمدت، بلکه نوعی فرسایش راهبردی است؛ وضعیتی که در آن زمان به مهمترین سلاح تبدیل میشود. در این گرداب، هیچکس پیروز قاطع نیست، اما همه ناچارند همچنان در میدان بمانند. انگار قرار نیست چیزی تمام شود؛ میدان، خود به هدف تبدیل شده و منطقه در وضعیتی از تعلیق دائمی میان جنگ و صلح گرفتار شده است.
@khabaremotafavet
















