شهادت ۲۰۰ سرباز ایرانی رویدادی هولناک و یادآور تلخترین لحظات تاریخ جنگها و فجایع جمعی است؛ لحظاتی که انسانها در یک آن، دستهجمعی نابود میشوند.در سوگ این دویست سرباز وطن باید گریست.
به گزارش سرمایه فردا، امروز، ایران یکی از تلخترین روزهای خود را تجربه کرد. دویست سرباز جوان در سیستان و بلوچستان جان خود را از دست دادند؛ جوانانی که در یک لحظه و بیآنکه حتی از سرنوشت پیش روی خود آگاه باشند، از میان ما رفتند. این رخداد، صرفاً یک حادثه نظامی نیست، بلکه فاجعهای انسانی و ملی است؛ رویدادی هولناک که یادآور تلخترین لحظات تاریخ جنگها و فجایع جمعی است؛ لحظاتی که انسانها در یک آن، دستهجمعی نابود میشوند.در سوگ این دویست سرباز وطن باید گریست.
آنان نه در پی قدرت بودند و نه در جستوجوی نام و نشان؛ جوانانی بودند که دوران خدمت سربازی خود را میگذراندند و وظیفهای را انجام میدادند که بسیاری از ایرانیان در مقطعی از زندگی خویش انجام دادهاند. آنان هیچ گناهی نداشتند، جز آنکه در آن زمان و در آن مکان حضور داشتند و لباس سربازی این سرزمین را بر تن کرده بودند.اگر هدف از چنین اقداماتی، تضعیف روحیه و توان نیروی زمینی ایران باشد، باید دانست که در کنار رنج و خسارت، پیامد دیگری نیز پدید میآید: تقویت حس همبستگی و تعلق ملی.
ملتها در لحظات درد و فقدان، بیش از پیش متوجه معنای وطن، امنیت و سرنوشت مشترک خود میشوند. همانگونه که انسان هنگامی که عضوی از بدنش آسیب میبیند، تمام توجهش به آن نقطه معطوف میشود، زخمهای واردشده بر پیکر یک کشور نیز وجدان جمعی آن ملت را بیدار میکند.سوگ دویست سرباز، سوگی سیاه، سنگین و سوزان است. این داغ تنها متعلق به خانوادههای آنان نیست؛ داغی است بر دل همه کسانی که ارزش جان انسان، معنای وطن و سنگینی فقدان جوانان یک سرزمین را درک میکنند. یاد آنان در حافظه این سرزمین باقی خواهد ماند و اندوه از دست رفتنشان تا مدتها بر جان جامعه سنگینی خواهد کرد.
وطن در سوگ «مانده»
خدمت وظیفه سربازی، افراد مذکر کشور را موظف میکند تا از خانه خود جدا شوند و برای مدتی معین به دفاع از وطن بپردازند تا وطن بماند. در این معنا، سرباز کسی است که میرود تا امر بزرگتری باقی بماند؛ میرود تا خانه، خانواده و سرزمین پابرجا بماند. آنچه قضیه را سوگآور میکند نیامدن سرباز است. پسر پدری، پسر مادری، برادری، پدری، همسری و آیندهای از آیندههای وطن که دیگر باز نخواهد گشت.این ماندنِ وطن، اما تنها منوط به سربازان نیست و آنان خود به مثابه بخشی از وطن، ممکن است هر لحظه برای همیشه رخ در پرده عدم بپوشند.در
اینجاست که پارادوکسی تلخ رخ مینماید: آنان میروند تا وطن بماند، اما رفتن آنان خود به معنای کاسته شدن چیزی از وطن است؛ زیرا وطن تنها خاک و مرز نیست، بلکه فرزندان آن نیز هستند. هر سربازی که میرود و بازنمیگردد، پارهای از وطن را نیز با خود میبرد.در این خلال، آنان بنا به تعریفشان باید بروند تا وطن بماند؛ اما ماندن وطن ممکن است علیرغم رفتن سربازان نیز در خطر بماند، زیرا ماندن وطن مستلزم شرایطی عامتر از وجود سربازان است. وطن تنها با نیروی نظامی باقی نمیماند؛ به صلح، امنیت، همبستگی، عدالت و امید نیز نیازمند است. از همین رو، چهبسا آنچه سربازان را میبرد، اگر مهار نشود، وطن را نیز با خود ببرد.اما تا وطن هست و سرباز رفته، وطن میماند؛ اما در سوگ.
این ماندن، ماندنی معمولی نیست، زیرا وطن از دست رفته است تا بماند. از این رو، وطنِ پس از فقدان، دیگر دقیقاً همان وطن پیشین نیست؛ چیزی از آن کاسته شده و زخمی بر حافظه آن نشسته است.این است که ماندن با جنگ، همواره نوعی کاهش است و کاهش، سوگآور. جنگ حتی در پیروزی نیز چیزی را از انسان و از وطن میستاند. وطن میماند، اما با نامهایی کمتر، با خانههایی داغدارتر و با خاطراتی سنگینتر.به امید صلحی پایدار و ماندنی بیسوگ برای وطن؛ ماندنی که در آن، نه سرباز برای حفظ وطن از دست برود و نه وطن برای ماندن، فرزندان خویش را از کف بدهد.















