چوپان پای شکسته و گله‌ای 

رهبری، کنترل، و حمایت، سه رکنِ اصلیِ هر جمعیتی هستند. چوپان، با وجودِ ناتوانیِ جسمی، با تکیه بر سگِ وفادار و بزِ رهبر، توانسته است گله‌ایِ بیست‌تایی را کنترل کند. گوسفندان، بدونِ این سه عنصر، نه مسیر را می‌شناسند و نه از خطرات، در امان می‌مانند.

دیگر کسی چوپان نمی‌شود

عباس امامی: کنار جاده، میانِ گردوغبار و گرمایِ تیرماه، چوپانی ایستاده بود که نه با پایِ خود، که با دو عصایِ فلزی، رویِ زمین تکیه می‌زد. گله‌ای حدودِ بیست‌تایی، سگیِ زرد و بزِ سیاهی که زنگوله‌ای به گردن داشت، همراهانِ همیشگیِ او بودند. دختری حدودِ بیست ساله، با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، کوله‌ای پارچه‌ای به دوش و پاهایی که چکمه‌هایِ فلزی، ساق‌هایِ آن را محکم نگه می‌داشت، مشغولِ چراندنِ گوسفندان بود. همه‌چیز در این صحنه، عادی به نظر می‌رسید، اما یک چیز، عجیب بود: گوسفندان، یکصدا، با فکِ پایینِ متحرک و فکِ بالایِ ثابت، نشخوار می‌کردند؛ انگار که سرودیِ هماهنگ می‌خواندند. این، داستانِ یک چوپانِ پای‌شکسته، یک سگِ وفادار، یک بزِ رهبر و گله‌ای است که بدونِ راهنما، هیچ‌جا نمی‌روند.

 عصاهایی که جایِ پا را می‌گیرند

جاده‌ی خاکی، زیرِ پایِ چوپان، سخت و ناهموار بود. اما او، با تکیه بر دو عصایِ فلزی، ایستاده بود و گله را تماشا می‌کرد. پاهایش، درونِ چکمه‌هایِ فلزی، محکم بسته شده بودند تا بتواند رویِ زمین، تعادلِ خود را حفظ کند. صورتش، از آفتابِ سوزانِ تیرماه، سوخته بود، اما نگاهش، استوار و مصمم بود.

 سگی که گله را جمع می‌کند

به محضِ نزدیک‌شدن، سگیِ زرد و بزرگ، با پشتیِ سفید، خیز برداشت و با دندون‌قروچه‌ای، هشدار داد. اما چوپان، با صداییِ آرام، او را صدا کرد: «گرگی، بیا اینجا!» و سگ، بی‌درنگ، به پشتِ گوسفندان برگشت و نشست. این، یک سگِ معمولی نبود؛ یک محافظِ وفادار، یک نگهبانِ بی‌ادعا.

 بزی که رهبریِ گله را بر عهده دارد

در میانِ گوسفندان، یک بزِ سیاهِ بزرگ، خودنمایی می‌کرد. زنگوله‌ای به گردن داشت که با هر تکانِ سر، صداییِ دلنشین تولید می‌کرد و نوارِ رنگیِ مهره‌ها، رویِ شاخ‌هایش، او را از بقیه متمایز می‌کرد. بز، بالایِ سرِ چوپان ایستاده بود و با ریشِ دراز و نوک‌تیزِ خود، منظره‌ایِ جالب را خلق کرده بود. چوپان گفت: «گوسفندا همیشه یکی رو می‌خوان که هدایتشون کنه!»

 گوسفندانی که بدونِ رهبر، گم می‌شوند

گوسفندان، دورِ چوپان و سگ و بز، جمع شده بودند و یکصدا، نشخوار می‌کردند. فکِ بالایِ آن‌ها، ثابت و فکِ پایین، متحرک بود. انگار که هزاران بار تمرین کرده بودند تا این سرودِ هماهنگ را بخوانند. چوپان گفت: «گوسفندا رو بهتر برا قربونی می‌خرن!» و این، حکایتِ یک انتخابِ هوشمندانه بود؛ انتخابِ حیوانی که هم برایِ معیشت، مفید است و هم برایِ آیین.

رهبری، سگ و بز، و گله‌ای که بدونِ آن‌ها گم می‌شود

در این داستانِ ساده، یک حقیقتِ بزرگ نهفته است: رهبری، کنترل، و حمایت، سه رکنِ اصلیِ هر جمعیتی هستند. چوپان، با وجودِ ناتوانیِ جسمی، با تکیه بر سگِ وفادار و بزِ رهبر، توانسته است گله‌ایِ بیست‌تایی را کنترل کند. گوسفندان، بدونِ این سه عنصر، نه مسیر را می‌شناسند و نه از خطرات، در امان می‌مانند.

این، همان داستانِ همیشگیِ جوامعِ بشری است: هر جمعیتی، به یک رهبرِ آگاه، یک حامیِ وفادار و یک ساختارِ منظم، نیاز دارد تا مسیرِ خود را پیدا کند و از پرتگاه‌ها، دور بماند. چوپانِ پای‌شکسته، سگِ وفادار و بزِ رهبر، هرکدام، نقشیِ حیاتی در این گله‌ی کوچک ایفا می‌کنند و به ما می‌آموزند که قدرت، همیشه در ظاهرِ فیزیکی نیست؛ گاهی، در نگاهِ استوار، در وفاداریِ بی‌چون‌وچرا و در رهبریِ خاموش، نهفته است.

 

دیدگاهتان را بنویسید