پیروزی در میان ویرانه‌ها

پیروزی در میان ویرانه‌ها

در بدبینانه‌ترین سناریو (حمله به زیرساخت‌ها)، ایران با  یعنی فروپاشی نظم درونی مواجه می‌شود. تحمیل غرامت، فرسایش حاکمیت، وابستگی به نهادهای مالی جهانی، اتمیزه شدن جامعه و خلاء قدرت برای تروریسم، پیامدهای هستند که نسل‌های آینده را درگیر می‌کنند. در سوی دیگر، اسرائیل با استراتژی «سامسون» و زرادخانه هسته‌ای ۸۰ تا ۲۰۰ بمبی خود، توان نابودی کامل خاورمیانه را دارد. 

یدالله کریمی پور: تاریخ گواهی می‌دهد که هیچ جنگی ابدی نبوده است. تمام منازعات در نهایت به نقطه‌ای می‌رسند که تداوم آن‌ها برای طرفین، پرهزینه‌تر از نشستن بر سر میز مذاکره یا پذیرش واقعیت‌های جدید است. برای جنگ جاری نیز می‌توان سه سناریوی کلی متصور شد: عقب‌نشینی کاخ سفید در پی یک جنگ فرسایشی و تثبیت موقعیت ایران، تفوق سخت‌افزاری و پیروزی نظامی ایالات متحده، یا دستیابی به توافق از طریق میانجی‌گری قدرت‌های بین‌المللی نظیر چین. در این گزارش نگاهی می‌اندازیم به بدبینانه‌ترین سناریو، پیامدهای آن برای ایران، و ضرورت بازگشت به دیپلماسی پیش از آنکه دیر شود.

 آنتروپی ساختاری؛ فروپاشی نظم درونی

اگر بدبینانه‌ترین حالت یعنی سناریوی پیروزی نظامی ایالات متحده را مبنا قرار دهیم، ایران با وضعیتی مواجه خواهد شد که در مطالعات امنیت ملی از آن به عنوان «آنتروپی ساختاری» یاد می‌شود؛ به زبان ساده یعنی فروپاشی نظم درونی. این وضعیت، آینده نسل‌های آتی را در ابعادی کلان تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. نخست، انهدام زیرساخت‌های مادر، فرآیند توسعه را متوقف کرده و انرژی ملی را صرفاً به بازسازی حداقل‌های معیشتی و حیاتی محدود می‌کند.

در این شرایط، زمان که اصلی‌ترین سرمایه ملی است، صرف بازگشت به نقطه صفر می‌شود. دوم، تحمیل غرامت‌های جنگی به نفع طرف‌های پیروز، منابع ثروت ملی را دستکم برای سال‌ها پیش‌خور کرده و بودجه‌های عمرانی را به بدهی‌های بین‌المللی تبدیل می‌کند. سوم، فرسایش حاکمیت ملی و تضعیف اقتدار مرکزی، بستر را برای رشد رادیکالیسم پنهان و منازعات داخلی فراهم می‌آورد. در چنین فضایی، امنیت که زیربنای هر فعالیتی است، به کالایی نایاب تبدیل می‌شود. چهارم، تحمیل الگوهای توسعه برون‌زا و استقراض از نهادهای مالی جهانی، استقلال تصمیم‌گیری را از دولت‌های آینده سلب کرده و کشور را به مجری سیاست‌های دیکته‌شده تبدیل می‌کند. پنجم، فروپاشی ساختارهای مستقر، منجر به اتمیزه شدن جامعه و نابودی سرمایه اجتماعی می‌شود. خیزش دوباره تمدنی در جامعه‌ای که پیوندهای درونی خود را از دست داده، امری بسیار دشوار و زمان‌بر خواهد بود. و ششم، پیروزی نظامی مهاجم لزوماً به معنای ثبات نیست؛ بلکه ایجاد یک خلاء قدرت بزرگ در منطقه می‌تواند موج جدیدی از تروریسم و ناامنی‌های پیرامونی را به راه اندازد که مهار آن فراتر از توان قدرت‌های مداخله‌گر باشد.

 سراب پیروزی در ویرانه‌ها

در قاموس سیاست، استراتژی تنها یک غایت دارد: پیروزی. ولی پیروزی نه به معنای صرف برتری نظامی، بلکه به معنای دستیابی به وضعیتی بهتر از زمان شروع جنگ است. هر زمامداری می‌داند که جنگ بدون افق سیاسی، تنها مسیری به سوی ویرانی مطلق است. تا همین جای کار، کارنامه این تقابل برای ایران سنگین بوده است: کوچک شدن ۸ تا ۱۲ درصدی اقتصاد و تخریب زیرساخت‌هایی که بازسازی آن‌ها دهه‌ها زمان می‌برد، تورم افسارگسیخته مواد غذایی که امنیت روانی جامعه را هدف گرفته، و زوال امید به آینده که بزرگ‌ترین محرک توسعه هر کشوری است. در این میان، برنده استراتژیک نه در میدان نبرد، که در حاشیه آن ایستاده است؛ روسیه با بهره‌برداری همه‌جانبه از اشتغال رقبای خود در این منطقه، منافع ملی خود را به قیمت فرسایش منابع ایران تضمین می‌کند. «ز هر طرف که کشته شود، به سود آمریکاست»؛ این خلاصه داستانی است که در حال نگارش آن هستیم.

در چنین فضایی، حتی اگر فرض را بر پیروزی بگذاریم، با پرسش‌هایی سهمگین روبرو هستیم. چه کسی یا کسانی قرار است هزینه‌های بازسازی را به ایرانیان بدهند؟ در دنیای امروز، هیچ قدرت بزرگی غرامت جنگ‌های فرسایشی را تقبل نمی‌کند. پیروزی با چه بهایی؟ اگر هدف نهایی محقق شود، ولی به قیمت زیرساخت‌های نابود شده، محیط‌زیست ویران و مردمی ناامید، آیا این «پیروزی» با «شکست» تفاوتی دارد؟ با منابع مالی تحلیل‌رفته و محیط‌زیستی که در میانه بحران‌ها فراموش شده، چه فضایی برای زندگی نسل‌های بعد باقی می‌ماند؟

 استراتژی سامسون؛ پایان همه چیز

فرض شود دولت اسرائیل از سوی ۲۲ کشور عضو اتحادیه عرب و حتی ترکیه مورد حمله قرار گرفته و جنگ مطلق آغاز شود. اسرائیل ناگزیر به عقب نشینی شده و موجودیت یا بقایش تحت خطر قرار گیرد. همچنین فرض شود اسرائیل تنها مانده و هیچ کشوری حتی آمریکا به کمکش نشتابد. نتیجه چه خواهد شد؟ در چنین شرایطی تل‌آویو می‌تواند متوسل به «استراتژی سامسون» شود. این اصطلاح به داستان تورات اشاره دارد که سامسون برای نابودی دشمنانش، ستون‌های معبد را فروریخت و خود نیز زیر آوار جان باخت. سامسون در ژئواستراتژی، بدین معنی است که چنان چه بقای اسرائیل قطعاً به خطر افتد، ممکن است از تسلیحات هسته‌ای سود برده و منطقه را نابود کند.

آیا اسرائیل از چنین توانی برخوردار است؟ پاسخ مثبت است. بر پایه گزارش‌های فدراسیون دانشمندان آمریکایی و مؤسسه تحقیقات صلح بین‌المللی استکهلم، ذخایر سلاح هسته‌ای اسرائیل بین ۸۰ تا ۲۰۰ بمب است. برخی شمار آنها را ۳۵۰ برآورد کرده‌اند. در عین حال این دولت دارای موشک‌های بالستیک اریحا با برد بیش از ۴۰۰۰ کیلومتر و جنگنده‌های با قابلیت حمل بمب هسته‌ای است. همچنین زیردریایی‌های دلفین این دولت مجهز به موشک‌های کروز با کلاهک هسته‌ای است. از دیدگاه تئوریک، زرادخانه هسته‌ای اسرائیل برای نابودی کامل کشورهای همسایه و حتی کشورهای دورتر کفایت می‌کند. در چنین جنگی، تمدن شهری به کلی از بین خواهد رفت. چنین جنگی به معنای پایان نظام زیستی، سیاسی و تمدنی در کل جغرافیای خاورمیانه خواهد بود. در واقع این تسلیحات نه ابزاری برای جنگیدن، که وسایلی برای پایان دادن به همه چیز است.

 خودزنی استراتژیک و انزوای تاریخی

واقعیت نبرد امروز، تصویری وارونه از شعارهای دیروز است. در حالی که بمب‌های آمریکا و اسرائیل آسمان را می‌درند و ویرانی به بار می‌آورند، پاسخ‌های ما در کجا طنین‌انداز می‌شود؟ آمارها نهیب می‌زنند: از هر صد پرتابه، بیش از هفتاد مورد سهم خاک همسایگانی می‌شود که جبر جغرافیا ما را به همزیستی ابدی با آن‌ها محکوم کرده است. همان ملت‌هایی که قرار بود روزی در سایه «امت واحده»، سدی در برابر استکبار باشند، امروز شاهد فرود آمدن آهن‌پاره‌های ما بر زمین‌های خود هستند. شگفتا که با دست خود، داشته‌های خودمان را به حراج گذاشته‌ایم. ما با ابزار خود، ریشه‌های خود را در منطقه می‌زنیم و عجیب‌تر آنکه بر این «خودزنی استراتژیک» نام افتخار می‌نهیم. این همان سناریوی ایده‌آلی است که دشمنان برای ما نوشته‌اند: درگیر شدن در جنگی که در آن، «برنده» و «بازنده» هر دو از جیب ملت‌های منطقه هزینه می‌کنند.

در این میان، آتش‌افروزان و موج‌سواران، با فاصله‌ای امن ایستاده‌اند و نظاره‌گرند. آمریکا و اسرائیل با هزینه قابل تحمل، شاهد تضعیف زیرساخت‌ها و انزوای منطقه‌ای رقیب خود هستند. روسیه و چین نیز در حالی که ما در میانه آتش دست و پا می‌زنیم، یا بسیار دور از معرکه‌اند و یا با زخمی اندک، از این تنش برای چانه‌زنی‌های بزرگ جهانی و فروش تسلیحات خود بهره‌برداری می‌کنند. وقتی موشک‌های ما به جای قلب استکبار، امنیت خانه و همسایه را نشانه می‌رود، نتیجه‌ای جز «انزوای تاریخی» نخواهد داشت. اگر استراتژی ما نتواند تفاوت میان «تلافی نمایشی» و «امنیت ملی پایدار» را تشخیص دهد، در بهترین شرایط پیروزِ میدانی خواهیم بود که دیگر هیچ دوستی در آن باقی نمانده و زیرساخت‌هایش به تلی از خاکستر بدل شده است. ما در حال فتح ویرانه‌هایی هستیم که خودمان در ساختن‌شان سهیم بوده‌ایم.

بازگشت به میز دیپلماسی

تحلیل واقع‌گرایانه نشان می‌دهد که در نظم نوین جهانی، پیروزی نظامی لزوماً به معنای حل مسئله نیست، بلکه اغلب به معنای تغییر شکل بحران به حالت‌های پیچیده‌تر و غیرقابل‌کنترل است. سناریوی دوم (پیروزی نظامی آمریکا) اگرچه در کوتاه‌مدت تفوق سخت‌افزاری مهاجم را نشان می‌دهد، ولی در میان‌مدت، هزینه‌های مدیریتی سنگینی بر دوش نسل‌های بعدی می‌گذارد. از این رو، بخش سیاست خارجی نباید تحت هیچ شرایطی به حاشیه رانده شود. فعال نگه داشتن کانال‌های دیپلماتیک، حتی در اوج تنش، نه یک انتخاب از روی ضعف، بلکه ضرورتی برای صیانت از زیست‌جهان ایرانی و جلوگیری از ویرانی‌های پایدار است. دیپلماسی پیش‌دستانه ابزاری است تا اجازه ندهد سرنوشت کشور صرفاً در میدان‌های نبرد و بر اساس منطق ویرانی رقم بخورد.

پایان کار کجاست؟ اگر استراتژی را در خدمت بقا و رفاه ملی تعریف نکنیم، به زودی با واقعیتی روبرو خواهیم شد که در آن پیروز و بازنده، هر دو در زیر آوارهای یک رویا دفن شده‌اند. استمرار جنگ در شرایطی که فرسایش درونی از فشار بیرونی پیشی گرفته، نه یک کنش مقتدرانه، بلکه یک بن‌بست استراتژیک است. نقطه پایان باید جایی باشد که «منافع ملی» بر «تخیلات ایدئولوژیک» پیشی بگیرد؛ پیش از آنکه زمینی برای حکمرانی باقی نماند. همین امروز، با پذیرفتن آتش‌بس، به میز دیپلماسی برگردیم.

دیدگاهتان را بنویسید