یدالله کریمیپور در تحلیلی تازه، دو رویداد مهم را به هم پیوند میزند: چرخش دانشگاههای ایران به سوی «واقعگرایی نوستالژیک» و معمای ترامپ در برابر هفت عامل بازدارنده جنگ. حرف نهایی او اما ساده است: مشکل ایران نه فناوری هستهای، نه موشک، که تعریف نشدن جایگاهش در قرن بیست و یکم است.
به گزارش سرمایه فردا، در روزهایی که خاورمیانه در آتش جنگ میسوزد و بازارهای جهانی زیر ضربات این بحران دست و پا میزنند، دو رویداد مهم در دو سوی میدان در حال شکلگیری است. از یک سو، دانشگاههای ایران شاهد چرخشی عجیب در گرایشهای سیاسی نسل جوان هستند و از سوی دیگر، کاخ سفید درگیر معمای تصمیمگیری درباره آینده جنگ با ایران است. گزارشی از دو تحول عمیق که میتواند مسیر آینده منطقه را تغییر دهد.
یدالله کریمیپور، تحلیلگر مسائل سیاسی، در یادداشتی به بررسی پدیدهای پرداخته که این روزها در دانشگاههای ایران خودنمایی میکند: چرخش نسل جدید به سوی پادشاهیخواهی. پدیدهای که در دانشگاهی رخ میدهد که روزگاری دژ نفوذناپذیر چپ و رادیکالیسم ضدسلطنت بود.
راز این دگردیسی چیست؟ کریمیپور چهار عامل را برمیشمارد. نخست، ناکامی پروژههای چپ مارکسیستی، اسلامگرایی انقلابی و اصلاحطلبی، نسل جدید را به «واقعگرایی نوستالژیک» رانده است. دوم، برخلاف دهههای ۴۰ و ۵۰ که عدالتخواهی سوسیالیستی اولویت بود، نسل کنونی تشنه توسعه نئولیبرال، آزادیهای فردی و ادغام در نظم جهانی است. برای این نسل، تصویر پهلوی نماد دولتی مقتدر و توسعهگراست. سوم، در غیاب احزاب آزاد، «هویت ملی» رقیب اصلی ایدئولوژی رسمی شده است. پادشاهیخواهی در اینجا نه بازگشت یک فرد، که بازگشت به عظمت ملی و ایرانگرایی تعبیر میشود. چهارم، شعار پادشاهیخواهی به دلیل حساسیتزا بودن، به رادیکالترین ابزار برای مرزبندی با وضع موجود بدل شده است.
آنچه امروز در دانشگاه مشاهده میشود، لزوماً یک گرایش سیاسی کلاسیک نیست. کریمیپور آن را آمیزهای از خستگی از ایدئولوژی، حسرت توسعه و جستجوی هویت گمشده توصیف میکند. دانشگاه از «آرمانگرایی رو به جلو» به «واقعگرایی رو به عقب» تغییر جهت داده تا شاید گمشده خود یعنی «زندگی معمولی و مدرن» را در گذشته بیابد.
اما این پدیده پرسشهای اساسی پیش روی تحلیلگران قرار میدهد. آیا چنین رویکردی، بازتابی از «کف خیابان» و خواست عمومی جامعه است یا دانشگاه صرفاً در حال تئوریزه کردن یک حسرت همگانی است؟ پادشاهیخواهی در دانشگاه، یک ایستگاه موقت برای عبور از بنبست کنونی است یا به یک گفتمان ایجابی و پایدار برای آینده ایران بدل خواهد شد؟ و مهمتر از همه، در تقابل میان این «واقعگرایی نوستالژیک» و «لایههای سخت امنیتی شرقمحور»، فرجام توسعه و ثبات در ایران به کدام سو خواهد چرخید؟
در سوی دیگر میدان، واشنگتن با معمایی بزرگ روبروست. کریمیپور در تحلیل دیگری، عوامل بازدارنده و مشوق را در تصمیمگیری ترامپ برای جنگ با ایران بررسی کرده است.
در سمت بازدارنده، هفت عامل سنگینی میکند. نخست، مخالفت ۷۰ تا ۸۰ درصدی مردم آمریکا با درگیری تازه در خاورمیانه؛ جنگی که مخالف شعار «اول آمریکا» است. دوم، کابوس تکرار هزینههای بالای جنگهای افغانستان و عراق. سوم، ابهام و ریسک بالا در چگونگی و نتایج جنگ نامتقارن جمهوری اسلامی. چهارم، سیگنالهای دیپلماسی بقا از تهران با احتمال ارائه بسته پیشنهادی جذاب و ترامپپسند. پنجم، احتمال طولانی شدن تلاطم در بازار انرژی و رویگردانی رأیدهندگان از جمهوریخواهان. ششم، احتمال فرو رفتن واشنگتن در باتلاق منطقه و بهرهبرداری چین و روسیه از این تله استراتژیک. هفتم، تعطیل شدن طرح صلح غزه و بهرهبرداری نتانیاهو از آن.
اما در برابر این عوامل بازدارنده، مشوقهای درگیری محدود نیز کم نیستند. ترامپ سخت متأثر از «تیم امنیت ملی» و فشارهای لابیهای منطقهای است. گاهی ضرورتهای سیاسی داخلی یا فشار متحدان، عقلانیت اقتصادی او را دور میزند. جمهوری اسلامی ممکن است در «محاسبه آستانه تحمل ترامپ» دچار اشتباه شود. اگر ترامپ احساس کند «تحقیر» شده یا اعتبار بازدارندگیاش زیر سوال رفته، ممکن است دست به واکنشی برقآسا و کمتر قابل کنترل بزند. ترامپ باورمند است که سیاستهای سلف او باعث جری شدن رقبا شده است. بنابراین ممکن است برای نشان دادن تفاوتش با بایدن، دست به یک ضربه جراحی محدود ولی پرسروصدا بزند.
کریمیپور نتیجه میگیرد که منطق ترامپ بر فشار حداکثری برای معامله حداکثری است، نه نابودی فیزیکی. برای او، کشاندن جمهوری اسلامی به پای میز و گرفتن امتیاز، «پیروزی نهایی» محسوب میشود. لذا آرایش نظامی کنونی بیشتر از آنکه مقدمه جنگ باشد، ابزاری برای تحمیل صلحی گرانبها به رژیم است. در این بازی، اگر جمهوری اسلامی «آبرومندانه» عقبنشینی کند، ترامپ ترجیح میدهد قهرمان یک صلح باشد تا فرمانده یک جنگ.
برای درک آنچه در پشت صحنه میگذرد، باید از لایههای سطحی عبور کرد. کریمیپور تأکید میکند که تقلیل دادن تنش ایران و آمریکا به لیستی از مسائل تکراری، آدرس غلط دادن است. مسأله، غنیسازی یا انتقال اورانیوم نیست؛ این بازی با سایههاست. مسأله، برد موشکها یا توان نیابتی نیست؛ اینها ابزارهای توازن قوا هستند، نه ریشه تنش. مسأله، حتی حقوق بشر نیست؛ تاریخ دیپلماسی نشان داده که واشنگتن با سختگیرترین حکومتها نیز در صورت همسویی راهبردی، کنار آمده است.
مسأله اصلی، «تغییر مدار ژئوپلیتیک ایران» است. ایران بر سر یک دوراهی تاریخی قرار گرفته که فراتر از برجام و تحریم است. ایران دیگر نمیتواند به عنوان پیادهنظام یا شریک راهبردی بلوک شرق، توازن قوا را در غرب آسیا به نفع رقبای جهانی آمریکا تغییر دهد. تهران نمیتواند در قلب خاورمیانه، نظمی موازی و متضاد با نظم منطقهای مورد نظر غرب پیش ببرد. مسأله اسرائیل دیگر یک موضوع ایدئولوژیک صرف نیست، بلکه به بخشی از امنیت ملی آمریکا و متحدان منطقهایاش گره خورده است. تداوم تهدید، به معنای تداوم انسداد دیپلماتیک است.
دوران «نه جنگ و نه صلح»، «نه مذاکره، نه جنگ»، به سر آمده است. قطع بودن مناسبات با واشنگتن در جهان شبکهای امروز، به معنای جریمه شدن دائمی اقتصاد و سیاست ایران است.
تا زمانی که تکلیف ایران با «جایگاه استراتژیکش در جهان» روشن نشود، حتی حل کردن ۱۴ مسأله در مناسبات تهران-واشنگتن، تنها به مثابه مسکنی است که درد را به تعویق میاندازد، ولی درمان نمیکند. مشکل اصلی، نه تکنولوژی است و نه تاکتیک. مشکل، عدم توافق بر سر یک نقش جدید در قرن بیست و یکم است.
در یک سوی میدان، دانشگاههای ایران شاهد چرخشی به سوی «واقعگرایی رو به عقب» هستند. در سوی دیگر، واشنگتن درگیر معمای تصمیمگیری میان جنگ و صلح است. هر دو سو، داستان یک نسل سرگردان و یک بحران هویت را روایت میکنند. نسلی که به دنبال «زندگی معمولی و مدرن» است، اما نمیداند آن را در گذشته باید جست یا آینده.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا