یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵

سکوت اصلاح‌طلبان در بزنگاه

سکوت اصلاح‌طلبان در بزنگاه

اصلاح‌طلبان با فاصله گرفتن از جامعه و سکوت در بحران‌های ملی، هم سرمایه اجتماعی خود را از دست می‌دهند، هم اثرگذاری سیاسی‌شان را

به گزارش سرمایه فردا، اصلاح‌طلبیِ جامعه‌گرا یا قدرت‌محور؟ پرسشی که شاید برای مطرح‌کردنش دیر باشد؛ چه آنکه اصلاح‌طلبان در یک دهه گذشته و به‌تدریج هم جامعه را از دست دادند و هم قدرت را و حتی وقتی تصور کردند دولت مسعود پزشکیان دولت متبوع خودشان خواهد بود، در این مورد هم اشتباه کردند و پزشکیان سعی کرد، به گفته خودش دولتی بر مبنای وفاق شکل دهد؛ وفاقی که البته در ادامه مسیر به نوعی امتیازدهی سیاسی منتهی شد. از سوی دیگر اساسا تصمیم‌سازی در ساختار نظام مانند گذشته نیست که اصلاح‌طلبان بتوانند به صفت جناحی و جریانی تعیین‌کنندگی داشته باشند.

فرای اصلاح‌طلبان، اصولگرایان هم به تنهایی قدرت تصمیم‌سازی ندارند و اکنون به نوعی شاهد تمرکز قدرت سیاسی در منافع ملی و تصمیم‌گیری‌های ملی هستیم که اصولگرا یا اصلاح‌طلب بودن توان تعیین‌کنندگی ندارد.در این بین آنچه اصلاح‌طلبان می‌توانستند فراتر از عرصه سیاسی در اختیار داشته باشند، جامعه بود؛ اکثریت جامعه‌ای که از میانه دهه هفتاد تصور می‌کرد می‌تواند مطالبات خود را از میان مواضع اصلاح‌طلبان بیابد.

اصلاح‌طلبان تا همین چند سال پیش می‌توانستند نماینده جامعه باشند و حتی نماینده بخش عاصی جامعه اما به تدریج و به ویژه از زمانی که ماهیت خود را در قدرت سیاسی تعریف کردند، جامعه را از دست دادند. انقتاع جریان اصلاحات از بدنه جامعه یک آسیب بزرگ را هم در پی داشت؛ باز شدن دست اپوزیسیون خارج از کشور؛ نیروهایی که ابایی ندارند حتی از حمایت از جنگ در کشور یا حتی تجزیه ایران.

اپوزیسیونی که با شیوه‌ای ماکیاولیستی برای مبارزه با نظام جمهوری اسلامی، حاضر به ویرانی ایران است. رسانه‌های آنها نیز در خلأ نیروهای منتقد داخلی چنان یکه‌تازی کردند و می‌کنند که عملا بخشی از سرمایه اجتماعی داخلی توجه‌اش به آنها جلب شد. کارکرد اصلاح‌طلبان در عرصه سیاسی و اجتماعی داخلی در این بیش از دو دهه هدایت منتقدان به خصوص نسل جوان بود اما به دلایل متخلف از جمله فرسوده‌ شدن ساختار جریان اصلاحات، امپراطوری پدرخوانده‌های این جریان بر تصمیم‌سازی‌های درون‌جناحی، اولویت ‌قرار دادن کسب قدرت سیاسی و ورود به دولت به هر قیمتی باعث شد تا آنها کارگزاران عرصه سیاسی قلمداد شوند، تا جریانی که می‌توانست با جامعه بی‌واسطه سخن بگوید.

با روی کار آمدن دولت مسعود پزشکیان وضعیت به مراتب بدتر هم شد. اصلاح‌طلبان تا می‌توانستند کوشیدند تا پست و مقامی در دولت نصیب خود کنند. آنها نیروهای سیاسی دولتی شدند البته نه مثل اعضای حزب مشارکت که روزگاری خود را بدنه اجتماعی دولت اصلاحات می‌دانستند. مشارکتی‌ها از بیرون از دولت منویات اصلاحات را پیش می‌بردند اما نیروهای اصلاح‌طلب در دوره کنونی، خود را به کارمندان اداری دولت تبدیل کردند. بر اینها باید بیفزاییم که برخلاف دو دهه گذشته اصلاحات هیچ مانیفستی هم از خود ارائه نمی‌دهد و قانع به همین مسئولیت‌های دولتی شدند.

نکته مهم دیگر آنکه همین اصلاح‌طلبانِ عمدتا کارمند دولت حتی در بزنگاه‌های ملی هم نمی‌توانند همسو با جامعه حرکت کنند و طناب محافظه‌کاری چنان بر دست و پایشان پیچیده که اگر جنگی در بگیرد و اگر همه ملت یک‌صدا در مذمت تجاوز آمریکا و اسرائیل سخن بگویند، اصلاح‌طلبان صرفا از سر رفع تکلیف بیانیه‌ای می‌دهند. نیروهای اصلاح‌طلب در سال‌های گذشته اصولگرایان را متهم به رویکردهای ایدئولوژیک می‌کردند، چنین القاء می‌کردند که اصولگرایان فارغ از منابع ملی، صرفا به منافع سیاسی و جناحی خود می‌نگرند. انگار بعد از جنگ نیز همین نگاه در اذهان اصلاح‌طلبان وجود دارد و شاید به دلیل آنکه اصولگرایان بیش از همه در محکومیت تجاوز دشمن خارجی موضع گرفته‌اند، نخواستند همصدا با آنها باشند؛ رویکردی نادرست در حوزه شناختی که سخن گفتن از منافع ملی و محکومیت صریح و مستمر جنگ را به مثابه گفتمان یک گروه سیاسی به نام اصولگرایان برداشت کردند.

اصلاح‌طلبان -به جز تعدادی انگشت‌شمار- در همین ایام آتش‌بس در خیابان‌ها حاضر نشدند و صراحتا درباره جنگ سخن نگفتند و آنچه دیده و شنیده شد، صرفا سخنانی پر لکنت و محافظه‌کارانه بود؛ حال آنکه حتی بخشی از مخالفان نظام نیز در محکومیت حملات دشمن خارجی به صدا درآمدند و حمله به ایران را محکوم کردند. این مورد نیز حکایت از عقب‌ماندن اصلاح‌طلبان از جامعه دارد؛ به معنای دیگر اصلاح‌طلبان در سال‌های اخیر نه در حوزه نمایندگی انتقادهای جامعه توانستند نقش خود را به درستی ایفا کنند و نه در عرصه همگامی با اکثریت ملت برای محکومیت حمله دشمن خارجی.

شاید اصلاح‌طلبان از شرایط موجود ناراضی هم نباشند، زیرا از زمان تشکیل رسمی «جبهه اصلاحات ایران»، این جریان سیاسی خود را از چارچوب یک جبهه سیاسی، متشکل از احزاب متعدد تعریف کرد و اگر موضع‌گیری‌ هم از سوی رئیس این جبهه انجام می‌شد، از یک سو به‌شدت رادیکال علیه طیف رقیب یعنی اصولگرایان بود و از سوی دیگر کمترین ارتباط را با متن و بطن جامعه داشت. جبهه اصلاحات درچند سال گذشته به رابطی برای معرفی نیرو به دولت تبدیل شده است. نیروهایی که عمدتا براساس رابطه به دولت می‌روند و نامی از آنها پیش از این شنیده شده بود و نه تخصص یا توانمندی خاصی دارند.

این جبهه در مسیری انفعالی نه نقدهای راهگشا و عملیاتی به سیاست‌های حاکمیت ابراز کرده و نه از آن‌سو در موضوعات ملی موضعی منطقی گرفته است. به‌یاد داریم پس از جنگ 12 روزه بیانیه جبهه اصلاحات به‌جای آنکه در محکومیت حمله اسرائیل به ایران باشد، صرفا متمرکز بود بر مشکلات داخلی. شاید نقدهایی که در آن بیانیه مطرح شده بود به ویژه در حوزه تراکم مشکلات اقتصادی و وجود نارضایتی‌های عمده در جای خود درست باشد اما آن محتوا در زمان نادرستی مطرح شد؛ کما اینکه شکل و سطح موضع‌گیری اصلاح‌طلبان در جریان جنگ 40روزه هم فاقد زمان‌شناسی بود.

موضوع دیگر غیبت سران اصلاحات است. مشخص نیست چرا سران اصلاحات سکوت کرده‌اند و صرفا به بیانیه‌هایی محدود و کلی اکتفا می‌کنند. شاید همین موضوع زمینه نقد ابتدایی گزارش نیز باشد. اصلاح‌طلبان شناخته‌شده می‌کوشند با کناره‌گیری از سیاست‌ورزی آشکار، کمتر خود را در معرض قضاوت‌ها قرار دهند. اما همین رویکرد از یک‌سو باعث به حاشیه‌رفتن جریان اصلاحات شده است و از سوی دیگر عقب‌ماندن این جریان از قاطبه مردم. این درحالی است که چهره‌های اصولگرایان در ایام اخیر در موضع‌گیری‌ مناسب عمل کردند.

پرسش این است که اصلاح‌طلبان برای ادامه مسیر می‌خواهند با چه رویکردی پیش بروند؟ اگر آنها مانند آنچه در سال‌های گذشته مشاهده شد، عمل کنند، از دو سو عملا گروهی محذوف خواهند بود؛ از یک سو در کسب قدرت سیاسی که شاید دولت پزشکیان آخرین دولتی باشد که با حمایت اصلاح‌طلبان روی کار آمده است و از سوی دیگر اقبال اجتماعی به آنها نیز به کمترین میزان خود خواهد رسید. اصلاح‌طلبان در جریان انتخابات ریاست‌جمهوری 1403 نیز با به کارگرفتن تمام توان خود در دور اول نتوانستند میزان مشارکت را به 50 درصد برسانند و در دور دوم و در یک دو قطبی میان پزشکیان-جلیلی درصد آراء به 50 درصد رسید.

حالا وضعیت برای این جریان به مراتب بدتر نیز شده است، زیرا همان‌طور که مطرح شد، از یک سمت آنها در نمایندگی جامعه 1405 دچار مشکل‌اند و از سوی دیگر به دلیل همین ریزش سرمایه اجتماعی در کسب قدرت نیز ناتوان خواهند بود. سرمایه‌ اجتماعی اصلاح‌طلبان که روزگاری انتخابات 76 یا انتخابات 92 را رقم می‌زد اکنون به مراتب پایین‌تر از انتخابات ریاست‌جمهوری چهاردهم است؛ با این اوصاف اگر اصلاح‌طلبان تدبیری در اصلاح ساختارهای داخلی خود، نظام تصمیم‌گیری در جبهه اصلاحات، هماهنگ‌کردن مواضع خود با اکثریت مردم، اتخاذ مواضعی ملی، حضور چهره‌های کلیدی‌شان در صحنه و محدود نکردن خود با ساختار دولتی نکنند، عملا با حذف این جریان از پرتوی سیاسی-اجتماعی کشور مواجه خواهیم شد./هفت صبح

دیدگاهتان را بنویسید