چپ سیاسی، از کمونیسم کلاسیک تا روایتهای متأخرِ چپ نو، همواره خود را وجدان بیدار تاریخ دانسته است؛ اما به واقع، مسئله نه نیت اخلاقی بلکه سازگاری درونی نظریه و کارآمدی نهادی آن است.
محمد مهدی وکیلی: و از عجایب حکایتها که در قرون اخیر بر صحیفهی روزگار نقش بسته، یکی هم آن جماعت است که خود را به طمطراق تفکر چپ منسوب داشته و زینت مجالس و محافل گشتهاند، بیآنکه از چپ جز لفاظی و از مارکس جز الفاظ «کارگر» و «طبقه» دریافته باشند. قومیاند که گرچه «پرولتاریا» بر زبان رانند، اما در عمل نه از زحمت خبر دارند و نه از مزد زحمتکشان.
و این طایفهی نوپدید را که در زمرهی ارباب «خودآگاهی طبقاتی» قلم زدهاند، خاصه ایرانیان ایشان، خصومتی دیرین با تاریخ و ادب و فرهنگ این مرز و بوم دارند، چنانکه گویی هر بیت از فردوسی خنجری است بر پیکر ایدئولوژیشان و هر غزل حافظ، درفش کاویانیست برضد داس و چکششان. گمان برند که هر آنچه از سرچشمهی تمدن ایران بجوشد، آلودگی طبقاتی دارد و هر آنچه از زبان پدران بلشویکشان برآید، آب حیات است.
از فرط دگرگونی اطوار و تقلب احوال این طایفه، چنان بیم بر دل نشیند که گویی اگر ساعتی در آینه نظر افکنند، خود را نیز باز نشناسند، و اگر دمی در برابر آفتاب بایستند، سایهشان از تبعیت بازماند. لذا چنین بود که ترسم یکی از همین قوم، در محفلی مدعی شود که آن بیت حافظ:
«ساقی به جام عدل بده باده تا گدا / غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند»
خود مانیفستی است بر ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا؛ چرا که «ساقی» در این مقام، نقش حزب پیشاهنگ را ایفا میکند و «جام عدل» همان ابزار توزیع مجدد ثروت است! و اگر «گدا» غیرت میآورد، لابد به سبب تضادهای درونی مناسبات تولیدی بوده است!
و یکی دیگر از ایشان، مصراع شیخ اجل سعدی را که فرموده: «طریقت به جز خدمت خلق نیست»
چنان تأویل کند که گویی طریقت مذکور همان دیالکتیک ماتریالیستیست و خدمت خلق نیز تنها با مصادرهی اموال و الغای مالکیت خصوصی میسر است؛ آنچنانکه اگر سعدی را به قرن بیستم میافکندندی، لابد در صفوف حزب توده به نشر مواعظ اخلاقی میپرداختی!
و از جمله عجایب آنکه چپهای ایرانی، بر خلاف اسلاف خود که با کارگران زیست میکردند و در معادن و کارگاهها روزگار میگذرانیدند، امروزه در کافهها لمیدهاند و با دست چپ «لاته» مینوشند و با دست راست توئیت میکنند. نقد نظام سرمایهداری را چون وردی جادویی تکرار میکنند، حال آنکه خود از اولین مشتریان برندهای بورژواییاند.
ایشان اگرچه دم از برابری و عدالت میزنند، اما نای عدالت فرهنگی ندارند و با هر آنچه «ایرانی» است، از خط تا خطابه، از نوروز تا نقالی، خصومتی آشتیناپذیر دارند. چرا که سنت را قفسی میپندارند و مدرنیته را جز در شمایل انقلاب اکتبر نمیشناسند. چنین است که دل در گرو مارکس نهادهاند و پشت به فردوسی کردهاند.
چپ سیاسی، از کمونیسم کلاسیک تا روایتهای متأخرِ چپ نو، همواره خود را وجدان بیدار تاریخ دانسته است؛ اما به واقع، مسئله نه نیت اخلاقی بلکه سازگاری درونی نظریه و کارآمدی نهادی آن است. مارکسیسم ارتدوکس با این پیشفرض آغاز کرد که میتوان از خلال تمرکز قدرت در دولت، به الغای سلطه دست یافت؛ تناقضی که در سطح نظری، دولت را هم ابزار رهایی و هم منشأ بیگانگی میخواست. شبیه همان تناقضی که چپها پس از پوشیدن اورکت آمریکایی به جنگ امپریالیسم میرفتند!
در سطح عملی نیز تجربههای گوناگون نشان دادند که حذف سازوکار قیمت و رقابت، بهجای تحقق عدالت پایدار، اغلب به ناکارآمدی ساختاری و تمرکز قدرت انجامیده است. مسئله دانش پراکنده، انگیزههای فردی و محدودیت اطلاعات در این دستگاه فکری یا نادیده گرفته شد یا به سوءظنهای ایدئولوژیک فروکاهیده شد. سرانجام نتیجه آن بود که وعده برابری، در عمل به همسطحسازی در فقر یا وابستگی بدل شد.
چپ نو، در واکنش به این شکستها، از اقتصاد سیاسی کلاسیک فاصله گرفت و به قلمرو گفتمان، هویت و نقد فرهنگی کوچ کرد. اما این جابهجایی، اگرچه افقهای تازهای در تحلیل قدرت نمادین گشود، اغلب به گسست از پرسش بنیادین حکمرانی انجامید: چگونه میتوان در شرایط کمیابی، قواعدی عادلانه و پایدار برای همکاری اجتماعی طراحی کرد؟ سیاست، در این قرائت، بیش از آنکه هنر ساماندادن به تعارض منافع در چارچوب نهادهای عمومی باشد، به میدان داوری اخلاقی و افشاگری بدل شد. در چنین وضعی، کنش سیاسی از طرح ایجابی برای اصلاح تدریجی ساختارها فاصله میگیرد و به موضعی سلبی و دائماً معترض تقلیل مییابد؛ گویی کافی است نظم موجود را نفی کنیم تا نظمی کارآمد و عادلانه خودبهخود پدید آید.
در ایران نیز بخش مهمی از جریانهای چپ، از حزبگراییهای ایدئولوژیک قرن بیستم تا صورتبندیهای روشنفکری متأخر، کمتر توانستهاند طرحی منسجم و عملی برای اقتصاد و سیاست عرضه کنند که در عرصه نهادی آزمون پس دهد. در غیاب برنامهای دقیق برای سیاستگذاری، نقد سرمایهداری یا دولت به شعار تقلیل یافته و نسبت با سنت تاریخی و فرهنگی کشور نیز غالباً آمیخته با ستیز بوده است. برای نمونه مواجهه انتقادیِ احمد شاملو با شاهنامه فردوسی را میتوان نمادی از این تنش دانست: جایی که بهجای گفتوگوی تفسیری با متنی که ستون فقرات هویت تاریخی ایرانیان را شکل داده، رویکردی تقابلی غلبه مییابد. مسئله در اینجا دفاع غیرانتقادی از سنت نیست، بلکه این پرسش است که آیا میتوان با نفی مستمر میراث تاریخی، هویتی سیاسی و مدنیِ پایدار بنا کرد؟
از منظر لیبرالیسم سیاسی، فضیلت یک نظریه در توانایی آن برای طراحی نهادهایی است که آزادی فردی، حاکمیت قانون و مسئولیتپذیری را در چارچوبی پایدار جمع کند. جامعهای که از فردوسی تا تجربههای مدرن دولتسازی را در کارنامه خود دارد، نیازمند اندیشهای است که هم به محدودیتهای اقتصاد سیاسی واقف باشد و هم با سنت فرهنگی خود در نسبت گفتوگویی قرار گیرد. چپ ایرانی، اگر بخواهد از حاشیه نقد به متن سیاست وارد شود، ناگزیر است از سلبگرایی دائمی فاصله بگیرد، در باب نهادسازی و کارآمدی اقتصادی سخن دقیق بگوید و نشان دهد که آزادی و عدالت را نه در سطح شعار، بلکه در سطح قواعد عملی همکاری اجتماعی درک میکند. تنها در این صورت است که میتوان آن را به عنوان رقیبی جدی در میدان اندیشه سیاسی به رسمیت شناخت.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا