قهرمانی برای نسل جدید

ظاهرا یک روز که ابراهیم ساک ورزشی‌اش را برمی‌دارد که به باشگاه برود، دو تا دختر پشت سرش راه می‌افتند و …

به گزارش سرمایه فردا، نسل جدید و نسل ما جهان پهلوان تختی را ندیده اما وصف قهرمانی‌ها و پهلوانی‌های اسطوره کشتی ایران را شنیده و به خاطر سپرده است. دایی مجید، دایی کوچک من است که بچه محله میدان خراسان است و همیشه هم به جنوب شهری بودن خودش و خاصه این محل افتخار می‌کند‌؛ علاقه خاصی هم به اخبار ورزشی از قدیم دارد.

دوشب پیش زنگ زد و مثل همیشه با سرفه‌های مکرر احوالپرسی کرد و سعی کردم خلاصه جواب بدهم که اذیت نشود اما گفت که مشکلی نیست و … یک سوال پرسید:« این همه سال از این و آن نوشته‌ای! این همه سال مصاحبه و مطلب از فوتبال و ستاره‌ها منتشر کردی! یک بار از بچه محل ما ابراهیم هادی نوشته‌ای؟!»
دایی مجید، دایی من که سال‌های سال حاضر نیست به کسی بگوید جانباز شیمیایی است، نفس به نفس زندگی‌اش با دارو‌ها و قرص‌های رنگارنگ، خس‌خس سینه و

سرفه‌های خشک و پی‌درپی گره خورده است حالا…! گفتم: چشم دایی اما چی بنویسم؟ گفت: دایی جان! ابراهیم هادی، تختی شهید کشتی تهران و محله میدان خراسان بود. از این زاویه بنویس‌…گفتم: دایی جان! من که خیلی چیزی از آن خدابیامرز یادم نیست اما شما که بچه محل شهید ابراهیم هادی بودید، یک خاطره‌ای تعریف کنید که بنویسم و لطفا مربوط به کشتی آن خدابیامرز باشد که با صفحه ورزش هم مرتبط باشد


گفت: خاطره که زیاد است اما یک چیزی به شما می‌گویم که شاید کمتر از این زاویه کسی به ابراهیم هادی پرداخته باشد. گفتم: خیلی هم عالی!
گفت:« ابراهیم ۵، ۶ سالی از من بزرگ‌تر بود اما همه توی محل او را می‌شناختند. یک کشتی‌گیر شاخص و یک باستانی‌کار گردن‌کلفت که هیکل قشنگی داشت. همه ما نوجوانان و بچه‌ها آرزو داشتیم هیکلی شبیه ابراهیم داشته باشیم.

خیلی خوش‌تیپ بود و بین دختران محل هم طرفداران زیادی داشت. حداقل اینکه من بچه‌تر بودم و این حرف‌ها را در جمع‌های زنانه می‌شنیدم و… یک روز همه دیدیم ابراهیم موهای سرش را تراشیده، شلوار گشاد پوشیده و با لباس‌های مندرس توی محل می‌چرخد! همه متعجب شدیم اما پیگیر نشدیم که چرا؟ حداقل اینکه سن و سال ما به آن مرحوم نمی‌خورد که چیزی بپرسیم دایی جان!

این را من از زبان یکی از دوستان نزدیک ابراهیم بعدها شنیدم که چرا جوان خوش‌تیپ آن روزهای محل، موهای سرش را از ته تراشیده است؟ دایی جان! ظاهرا یک روز که ابراهیم ساک ورزشی‌اش را برمی‌دارد که به باشگاه برود، دو تا دختر پشت سرش راه می‌افتند و از ابراهیم و تیپ و قیافه‌اش تعریف می‌کنند و… ابراهیم اصلا متوجه نمی‌شود اما یکی از هم‌باشگاهی‌های او که پشت سرش و دوست‌صمیمی‌اش هم بوده، وارد سالن شده و به ابراهیم هادی می‌گوید که داداش خیلی خوش‌تیپ و خوش هیکل هستی که دو تا دختر اینجوری دنبالت راه می‌افتند و از تو تعریف می‌کنند!

داداش می‌شناسی اینها را؟ ابراهیم خجالت می‌کشد اما حرفی نمی‌زند و فردای آن روز هم موهایش را می‌تراشد و دیگر هم پیراهن یا لباس تنگ نمی‌پوشد و حتی لباس‌های ورزشی و کفش کشتی را به جای ساک ورزشی داخل یک نایلون می‌ریزد که کسی نبیند و… با دیدن شکل و شمایل سر تراشیده ابراهیم، همه با تعجب دلیل آن را می‌پرسند اما حرفی نمی‌زند و گرما و تابستان را بهانه می‌کند و… بعد از کلی کنجکاوی به همان دوستی که روز قبل درباره دختران به ابراهیم طعنه زده بود می‌گوید که نمی‌خواهد ناموس مردم به خاطر او به انحراف بیفتند!»

تکمله؛ بچه‌های میدان خراسان یا والیبالیست می‌شدند یا کشتی‌گیر و بعدها با شهرت علی پروین همه پسرهای نوجوان این محل دوست داشتند فوتبالیست شوند. مرحوم محمدعلی فردین، منصور سرداری، سیدحسین تهامی، جهانگیر عبدالباقر، منصور سرداری، خسرو نظافت‌دوست و…‌ شهید ابراهیم هادی که به قول ‌دایی مجید، تختی شهید میدان خراسان و کشتی تهران بود.

ورزشکاری که هم کشتی‌گیر بود، هم فوتبالیست و هم والیبالیستی درجه یک! جوانی که می‌توانست یک ستاره در آسمان ورزش تهران و ایران باشد اما قید همه چیز را زد و بلافاصله بعد از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه رفت. تختی شهید محله ما (میدان خراسان) در ۲۵ سالگی و در عملیات والفجر مقدماتی پس از فرستادن همرزمانش به عقب تنهای تنها ماند و جنگید و دیگر کسی او را ندید. روحش شاد؛ مردی که شبیه هیچ کس نبود.

دیدگاهتان را بنویسید