بحران نسل نیت

بحران نسل نیت

بحران نسل نیت مربوط به جوانانی است که میان بیکاری، ناامیدی، اینترنت محدود و فروپاشی رویاها در تعلیق زندگی گرفتار شده‌اند

حمیدرضا خالدی: در لایه‌های پنهان و آشکار جامعه ما، پدیده‌ای در حال گسترش است که در ادبیات جهانی با نام «نیت» (NEET) شناخته می‌شود؛ جوانانی که نه در حال تحصیل هستند، نه در حال مهارت‌آموزی و نه تمایلی به ورود به بازار کار دارند. پدیده نیت، در واقع دماسنج سلامت یک جامعه است و دمای امروز جامعه ما، نشان‌دهنده یک تب بالا و نگران‌کننده است. این جوانان، نه تنبل هستند و نه بی‌فکر؛ آن‌ها فرزندان زمانه خویش‌اند که در میان رویاهای بزرگ و واقعیت‌های تلخ، گیر افتاده‌اند. انزوای انتخابی‌شان، فریادی است که شنیده نمی‌شود. ما با نسلی روبه‌رو هستیم که میان «آنچه باید باشد» و «آنچه هست»، پل ارتباطی خود را از دست داده و به کنج انزوا پناه برده است.

‌ریشه‌هایی که در بستر خانواده خشک می‌شوند

اصولاً روند رشد سالم هر فردی ابتدا در خانواده‌اش شکل می‌گیرد. در همین کانون است که فرد مسئولیت‌پذیری پیدا می‌کند، تمایل به داشتن زندگی نرمال را تجربه می‌کند و فرآیند رشد سالم را طی می‌کند. نگاه به آینده، اشتغال و ازدواج، همگی در همین مسیر ترسیم می‌شوند. اما نکته کلیدی اینجاست که بهترین پدر و مادرها کسانی هستند که تنها حکم «فانوس» را برای فرزندانشان داشته باشند؛ یعنی راهنمایی کنند و اجازه دهند فرزند با پای خودش مسیر را طی کند.

متأسفانه وقتی والدین بیش از حد در روند رشد و تربیت دخالت مستقیم می‌کنند، فرآیند استاندارد زندگی و آینده فرزند مختل می‌شود. نتیجه این دخالت‌های بی‌جا، یا تولید فرزندانی است که به شدت زیاده‌خواه هستند و یا جوانانی که در مواجهه با اولین چالش‌های واقعی زندگی، کاملاً بی‌دفاع می‌مانند. دلسوزی‌های افراطی و تأمین مالی طولانی‌مدت فرزندان، اگرچه از سر مهربانی است، اما عملاً به تداوم وضعیت نیت کمک کرده و اجازه می‌دهد جوان در یک حاشیه امن کاذب باقی بماند و برای خروج از پیله انزوا، فشار لازم را به خود نیاورد.

جایی که استعداد قربانی نمره می‌شود

در ادامه این روند، نظام آموزش و مدارس ما قرار دارد که به جای شناسایی استعدادها، به شدت «نمره‌محور» شده است. هر سیستم آموزشی باید ابتدا به سمت شناسایی استعدادها برود و سپس آن‌ها را پرورش دهد، اما در کشور ما ملاک استعدادشناسی همان نمره‌هایی است که هیچ ارتباطی با مهارت‌های عملی زندگی ندارند.
به گفته کارشناسان، نتیجه چنین آموزش و تربیتی این می‌شود که عده بسیار کمی بر اساس توانایی واقعی‌شان انتخاب رشته می‌کنند. اکثر بچه‌ها یا به سمت رشته‌هایی می‌روند که ظرفیت پذیرش بالایی دارند و یا رشته‌هایی را انتخاب می‌کنند که قبولی در آن‌ها ساده است. این جوانان چهار سال از طلایی‌ترین دوران عمر خود را در دانشگاه‌هایی سپری می‌کنند که علومی فرسوده و دور از نیاز بازار کار را تدریس می‌کنند. لحظه فارغ‌التحصیلی برای بسیاری از آن‌ها، لحظه برخورد با این حقیقت تلخ است که هیچ مهارت عملی برای کسب درآمد ندارند.

تضاد میان تخصص و واقعیت

دکتر ناصر قاسم‌زاد، روان‌شناس، در گفت‌وگو با «هفت‌صبح»، معتقد است که تضاد میان «آموخته‌های دانشگاهی» و «واقعیت‌های جامعه»، اصلی‌ترین عامل ایجاد بی‌هویتی در جوانان است. وی اشاره می‌کند که وقتی یک جوان با مدرک تخصصی مثلاً در رشته مدیریت یا صنایع غذایی یا حتی روانشناسی فارغ‌التحصیل می‌شود، در ذهنش تصویری از کار در کلینیک‌ها یا کارخانه‌ها ساخته شده است. اما وقتی وارد بازار کار می‌شود، می‌بیند که نه تنها فضایی برای او نیست، بلکه حقوق‌های پیشنهادی به قدری ناچیز است که حتی هزینه رفت‌وآمد او را هم پوشش نمی‌دهد.

به گفته دکتر قاسم‌زاد، این سرخوردگی باعث شده است که جوانان به این باور برسند که تلاش کردن بی‌فایده است. وقتی یک موجود زنده بارها برای رسیدن به هدف تلاش کند و هر بار با دیوار برخورد کند، در نهایت دچار «درماندگی آموخته شده» می‌شود. جوانان نیت ما در این تله افتاده‌اند. آن‌ها به این باور رسیده‌اند که سرنوشتشان دست خودشان نیست و هیچ حرکتی وضعیتشان را تغییر نمی‌دهد. این روانشناس معتقد است که این وضعیت، ساختار روانی افراد و بخصوص جوان را به شدت تخریب می‌کند؛ اعتماد به نفس او از بین می‌رود و از حضور در جمع‌های فامیلی فراری می‌شود چون نمی‌خواهد با سوال «چه کاره هستی؟» روبه‌رو شود.

بخش چهارم: روایت‌های میدانی؛ از معجزه تا انزوای تحمیلی

در دنیای واقعی، جوانانی مثل «پویا» و «مریم» نمونه‌های عینی این بحران هستند. پویا ۲۵ ساله، مدتی در بازارهای مالی و ارز دیجیتال فعالیت کرد و بعد از شکست، حالا یک سال است که هیچ کاری نمی‌کند. او می‌گوید حوصله شاگردی یا کارگری با حقوق‌های خنده‌دار را ندارد و ترجیح می‌دهد تمام روز را در پارک بگذراند. پویا در وضعیتی معلق به سر می‌برد و منتظر یک «معجزه» است؛ حال این معجزه می‌تواند مهاجرت باشد یا یک اتفاق ناگهانی. این انتظار برای معجزه، ویژگی مشترک بسیاری از نیت‌هاست که چون راهی برای تغییر نمی‌بینند، به شانس پناه برده‌اند.

از سوی دیگر، مریم ۲۶ ساله با لیسانس حسابداری، در شهرستان گرفتار محدودیت‌های سنتی و نبود فرصت است. او می‌گوید سه سال است خانه‌نشین شده و تمام هنرش آشپزی برای خواستگاران است. مریم حس می‌کند دانشگاه رفتنش تنها یک شوخی برای دیرتر خانه‌نشین شدن بوده است. این روایت‌ها نشان می‌دهند که چگونه سرمایه‌های انسانی ما در حال سوختن در اتاق‌های تاریک و پشت گوشی‌های موبایل هستند.

انسداد ساختاری و چرخه معیوب اشتغال

قاسم‌زاد در تحلیل موانع ساختاری اشتغال به نکته بسیار مهمی اشاره می‌کند که مستقیماً بر روحیه جوانان تأثیر می‌گذارد. او معتقد است چرخه اشتغال در ایران به دلیل قوانین ناکارآمد تأمین اجتماعی دچار یک «انسداد نسلی» شده است. وقتی افراد در سن ۴۵ تا ۵۰ سالگی بازنشسته می‌شوند، یعنی درست زمانی که در اوج پختگی و تجربه هستند، به دلیل نیاز مالی یا عدم تعریف درست از دوران بازنشستگی، دوباره وارد بازار کار شده و جایگاه‌های شغلی کلیدی را اشغال می‌کنند.

وی تأکید می‌کند که این وضعیت، فضای تنفس را از جوانان تازه نفس می‌گیرد. از سوی دیگر، حدود ۳۰ میلیون جوان زیر ۳۰ سال در کشور داریم که بخش بزرگی از آن‌ها یا بیکارند و یا به مشاغل کاذبی مثل رانندگی در اسنپ رو آورده‌اند. از نگاه این روان‌شناس، وقتی ۹۰ درصد فارغ‌التحصیلان در رشته‌های غیرمرتبط کار می‌کنند، در واقع یک «بیکاری پنهان» و «اتلاف هویت» رخ می‌دهد. در این میان دولت به عنوان متولی رفاه، نتوانسته است میان تجربه بازنشستگان و انرژی جوانان تعادل ایجاد کند و همین موضوع، جوان را به این نتیجه می‌رساند که در ساختار رسمیِ کار، هیچ جایگاهی برای او پیش‌بینی نشده است.

نسل «زد» وام دار شکاف میان رویا و کرامت شغلی

در بحث نسل «زد»، دکتر قاسم‌زاد به ویژگی‌های روان‌شناختی این نسل و پیوند آن‌ها با فضای دیجیتال اشاره می‌کند. او معتقد است که فضای مجازی میان واقعیت‌ها و رویاهای این نوجوانان شکاف عمیقی به وجود آورده است. نسل «زد» برخلاف نسل‌های ۶۰ و ۷۰، دیگر حاضر نیست به هر قیمتی و در هر شرایطی کار کند. وی می‌گوید این نسل به دنبال گمشده‌ای به نام «معنا» و «احترام» در محیط شغلی است.

به باور این کارشناس، نبود کرامت شغلی در ساختارهای سنتی، آخرین انگیزه جوانان را برای پیوستن به بدنه فعال جامعه از بین می‌برد. وقتی جوان می‌بیند با تورم افسارگسیخته، حقوق ده سال او حتی هزینه خرید یک خودروی معمولی هم نمی‌شود، دچار یک «پوچی اقتصادی» می‌شود. قاسم‌زاد اشاره می‌کند که محدودیت‌های اینترنتی هم ضربه نهایی را به این نسل زد؛ چرا که فضای دیجیتال تنها مأمنی بود که آن‌ها می‌توانستند هویت و اشتغال مستقل خود را در آن تعریف کنند. با فروپاشی این امنیتِ مجازی، جوان نسل زد عملاً خود را در یک بن‌بست کامل می‌بیند و همین موضوع او را به سمت گوشه‌نشینی و دوری از هرگونه فعالیت مولد سوق می‌دهد.

عوارض اجتماعی و روانی انزوا

اشتغال فردی بخشی از هویت هر انسانی است. وقتی ما جوان را از این حق محروم می‌کنیم، در واقع او را محروم از اساسی‌ترین حقوق انسانی‌اش کرده‌ایم. این سرخوردگی، خمیرمایه بسیاری از آسیب‌های اجتماعی مانند اعتیاد، طلاق و جرایم مختلف است. انزوا و گوشه‌نشینی باعث می‌شود که جوان به تدریج مهارت‌های ارتباطی خود را از دست بدهد و در یک چرخه معیوب از افسردگی و اضطراب اجتماعی گرفتار شود.

قاسم‌زاد و همکارانش در مراکز مشاوره با مواردی مواجه هستند که سیستم زندگی جوان کاملاً به هم ریخته است؛ مردانی که در خانه مانده و به کارهای خانه مشغول‌اند و زنانی که بار تامین مالی را به تنهایی بر دوش می‌کشند، نه از سر انتخاب، بلکه از سر استیصال اقتصادی. تجربه ثابت کرده است که اگر فردی مدتی طولانی از شرایط نرمال دور بماند، بازگشت او به بازار کار بسیار سخت خواهد بود چون حس خلاقیت و اشتیاق در او از بین رفته است.

 ضرورتی برای برنامه‌ریزان

پیش از هر چیزی، مسئولان و برنامه‌ریزان کشوری باید یک چشم‌انداز روشن برای آینده کشور ترسیم کنند. ما باید عمیقاً بنشینیم و مشکلات جوانان را واکاوی کنیم. برای بازگرداندن این نسل به چرخه زندگی، دیگر شعار و نصیحت جواب نمی‌دهد. ما نیازمند یک انقلاب در نظام آموزشی، واقعی‌سازی دستمزدها، ایجاد ثبات در زیرساخت‌های دیجیتال و از همه مهم‌تر، بازگرداندن «امید ملموس» به جامعه هستیم. جوان باید حس کند که تلاشش دیده می‌شود و نتیجه می‌دهد.

فردایی که شاید دیر باشد

به اعتقاد اکثرکارشناسان، اگر امروز فکری برای روشن کردن چراغ اتاق‌های این جوانان نشود، فردا با جامعه‌ای روبه‌رو خواهیم بود که از درون تهی شده و دیگر هیچ توان و رمقی برای حرکت به سمت آینده ندارد. نیت‌ها، آینه تمام‌نمای سیاست‌گذاری‌های ما هستند؛ آینه‌ای که تصویری تلخ اما واقعی را به ما نشان می‌دهد. انزوای انتخابی آن‌ها، فریادی است که شنیده نمی‌شود. هر سالی که از عمر این جوانان در اتاق‌های تاریک سوخته می‌شود، بخشی از آینده ایران است که خاکستر می‌گردد. زمان برای تغییر بسیار اندک است و مسئولیت این وضعیت بر عهده تمام ساختارهایی است که تخصص را قربانی رانت و امید را قربانی ناکارآمدی کرده‌اند.

دیدگاهتان را بنویسید