زندگینامه راما قویدل از زبان خودش

رانا قویدل با وجود آگاهی از تلخی‌ها و چالش‌های طاقت‌فرسای حرفه بازیگری، همچنان امیدوار و استوار، سینما را نه فقط یک شغل که محملی برای جستجوی پاسخ به پرسش‌های بنیادین هستی می‌داند.

فاطمه برزویی: راما قویدل، فرزند امیر قویدل، نامی است که با عشق به تصویر و فلسفه‌ای عمیق از زندگی گره خورده است. او که از کودکی با جادوی سینما مأنوس بوده، پس از دوره‌ای دوری و گرایش به موسیقی در نوجوانی، با تماشای فیلمی در سینما عصر جدید، بار دیگر به آغوش هنر هفتم بازگشت و مسیر فیلم‌سازی را برگزید. اکنون در پنجاه‌سالگی، قویدل با پختگی و آرامشی برآمده از سال‌ها تجربه، مسیر حرفه‌ای خود را ادامه می‌دهد.

او با وجود آگاهی از تلخی‌ها و چالش‌های طاقت‌فرسای این حرفه، همچنان امیدوار و استوار، سینما را نه فقط یک شغل که محملی برای جستجوی پاسخ به پرسش‌های بنیادین هستی می‌داند. سریال «بیگانگان» نقطه عطفی در کارنامه کاری اوست؛ پروژه‌ای که به گفته خودش بیشترین تأثیر را بر نگاه حرفه‌ای و جهان‌بینی‌اش گذاشته است. قویدل فیلم‌سازی را آینه‌ای از خود زندگی می‌داند؛ سراسر حل مسئله، توأم با رنج و البته لذت بی‌نهایت خلق. گفت‌وگوی پیش رو، حاصل نشستی با این کارگردان است؛ در ادامه، روایت راما قویدل از رنج‌ها، امیدها و لذت‌های جهان کارگردانی را می‌خوانیم.

وقتی به مسیر کاری‌تان نگاه می‌کنید، چه چیزی باعث شد در نهایت سینما و کارگردانی را به‌عنوان مسیر اصلی زندگی‌تان انتخاب کنید؟
قاعدتاً می‌دانید که من فرزند امیر قویدل فقید هستم و ایشان بی‌اغراق یکی از کارگردان‌های مهم، تأثیرگذار و جریان‌ساز تاریخ سینمای ایران است و هر آدم سینمایی منصفی این را تأیید خواهد کرد؛ هیچ چیز نمی‌تواند این حقیقت را کتمان کند؛ حتی دشمنی‌های آشکار و روندی که پایان حرفه‌ای تلخی برای او رقم زد! این همان روندی است که حتی من هم به نوعی با آن دست به گریبان هستم؛ ولی هنوز از پای درنیامده‌ام و امیدوارم که از مرحوم پدر، دست‌کم کمی قوی‌تر باشم و کمتر آسیب‌پذیر.

پس طبیعتاً از وقتی چشم به این جهان باز کرده‌ام با جادوی سینما مواجه بوده‌ام و مجذوبش؛ ولی زمانی در نوجوانی با وجود اینکه چند سال بود کار حرفه‌ای به عنوان دستیار کارگردان را در سینما شروع کرده بودم، با حجم بزرگی از تلخی‌های سینما چشم در چشم شدم و تصمیم گرفتم که راهم را از پدر جدا کنم؛ رفتم و موسیقی خواندم و تصمیم گرفتم موزیسین بشوم؛ سال‌ها تحصیل موسیقی کردم؛ تا یک فیلم دیدم؛ در سینمایی که حالا دیگر نیست؛ سینما عصر جدید.

فیلمی از سینمای اروپا دیدم و چهارستون بدنم به لرزه افتاد؛ هنوز از سالن بیرون نیامده بودم که دریافتم من هیچ انتخابی جز سینما و کارگردان شدن ندارم و هرگز هم نخواهم داشت! پس موسیقی را رها کردم و به سینما بازگشتم تا به امروز که پنجاه ساله‌ام و نیم قرن از خداوند عمر گرفته‌ام، با تمام وجود و عاشقانه کارگردانی می‌کنم و موسیقی را به عنوان دلمشغولی جنبی حفظ کرده‌ام.

 شما معمولاً چه چیزهایی (کتاب، فیلم، آدم‌ها، اتفاق‌ها) الهام‌بخش‌تان هستند؟
من عاشق هنر هستم؛ عاشق کتاب خواندن و فیلم دیدن؛ بیرون از خانه که هستم، چشمانم بازِ باز است و مردم را به دقت می‌نگرم؛ جهان پیرامونم که پر از سوالات بی‌پاسخ است، روزگار و تلخی‌هایش، روزگار و بی‌مهری‌هایش، روزگار و رنجش که ماهیت اصلی زندگی است مسائلی هستند که همواره در ذهنم می‌چرخند و می‌گردند و پاسخی نیست.

از نوجوانی به فلسفه‌خوانی علاقه‌مند بوده‌ام و هنوز هم هستم؛ برای یافتن پاسخ سوالاتی که عرض کردم؛ ولی هرچه بیشتر می‌خوانم و زندگی می‌کنم، کمتر به نتیجه‌ای محتوم و راضی‌کننده می‌رسم که بتواند به سوالات بزرگ پاسخ دهد؛ ولی اساساً اندیشیدن و دانستن نادانی خویشتن خویش، نیروی محرکه بسیار باارزشی است که دست از کاویدن و بیشتر خواندن بر ندارد. پس عملاً همه مواردی که فرمودید الهام‌بخش هستند.

 در مواجهه با فشارهای کاری، انتقادها یا شرایط سخت تولید، چه چیزی به شما انگیزه ادامه‌دادن می‌دهد؟
همواره از پاسخ دادن به این سوال طفره رفته‌ام و ترجیح دادم در مورد سختی‌ها، شرایط طاقت‌فرسا و فشارهای روح و روان یک کارگردان حرفی نزنم؛ ولی شما این سوال را به شکل نوینی مطرح کردید. اصلی‌ترین دلیلی که ترجیح می‌دهم سکوت کنم، این است که اصولاً در جهان و در زندگی ترجیح می‌دهم سکوت کنم.

گاهی آن‌چنان ورطه هولناکی میان خود و دیگران احساس می‌کنم که نتیجه می‌گیرم این فاصله چیزی نیست که بتوان با حرف زدن درباره‌اش به نتیجه‌ای رسید. خصوصاً در فرهنگ ما که مباحثات اساساً شهودی است و نه منطقی؛ طرف مقابلتان از ابتدای شروع مباحثه، نتیجه نهایی را در مشت می‌فشرد و به همراه دارد و این دیالکتیک، فقط کش‌وقوسی نمادین است که نهایتش از همان ابتدا تعیین شده است. به نظرم دانستن این موضوع، دقیقاً آغاز رشد یک انسان است.

با در نظر گرفتن این موضوع و پذیرفتنش به عنوان یک فکت، فشارهای کاری و روحی، انتقادات و اعتراضات همیشگی دیگران (فارغ از نقدهای مکتوب که مقالی دیگر می‌طلبد) یک حقیقت موجود، مطلق و غیرقابل رفع است. این موارد همواره بوده‌اند و خواهند بود؛ حتی نباید به آن‌ها به عنوان یک نقیصه نگریست.

معتقدم در جهان امروز، تقریباً اکثر آدم‌ها حق دارند و درام مدرن نیز بر اساس همین اصل بنا شده است؛ در درام مدرن همه شخصیت‌ها حق دارند و وقتی از زاویه دید آن‌ها نیک بنگری، خواهی دید که محق هستند. این همان چیزی است که به آن «درک کردن» می‌گویند؛ خود را جای دیگری گذاردن که البته در عمل ناممکن است و صرفاً چیزی به مثابه شبیه‌سازی رخ می‌دهد.

سینما و فیلم‌سازی برای من مثل خود زندگی است؛ این دو آن‌چنان با هم در می‌آمیزند که گاه مرز وجودی‌شان محو می‌شود. من به سینما هم مثل زندگی نگاه می‌کنم و زندگی سراسر حل مسئله است. وقتی پایتان را به سر صحنه می‌گذارید، گاهی حتی قبل از یک صبح‌به‌خیر ساده، به عنوان کارگردان موظف به دادن پاسخ به هزاران سوال هستید.

همه حق دارند بپرسند و فقط به حوزه کاری خودشان فکر کنند. مسائل و پیچیدگی‌های کار یک کارگردان هیچ ربطی به اعضای گروه ندارد. اگر منِ کارگردان حالم خوش نیست، چه دلیلی دارد تکنسین‌های گروه فیلم‌برداری را در مسائل خودم شریک کنم؟ به قول معروف هرکس بار رنج خویش بر دوش کشد.

وقتی زیر فشارهای هولناکی قرار می‌گیرم و تیری به سوی من روان می‌شود که بعضاً بدجوری هم کارگر می‌افتد، به این می‌اندیشم که این‌ها مسائل من هستند. وقتی از سالن سینما عصر جدید بیرون آمدم و تصمیم گرفتم کارگردان بشوم، همه این‌ها را می‌دانستم و رنج مجسم این کار و پایان تلخ یک کارگردان بزرگ را به چشم دیده بودم. وقتی آگاهانه چنین تصمیمی گرفته‌ام، دیگر چه جای گلایه؟! در سخت‌ترین شرایط هم موظفم وظایفم را به اکمل‌ترین شکل انجام دهم؛ مثل زمانی که در سریال «بیگانگان» مجبور شدم در یک جلسه بیش از دویست نما بگیرم.

در عوض، لذت فیلم‌سازی و خلق با وجود همه سختی‌هایش آن‌قدر زیبا و بی‌نهایت است که اگر از روان سالمی برخوردار باشیم، می‌توانیم توازنی بین این دو ایجاد کنیم. البته این‌ها اصولی است که در ذهن من جاری‌اند و اینکه در واقعیت چقدر به آن‌ها عمل می‌کنم، حکایتی دیگر است و چه بسا عالمی بی‌عمل باشم که دور از ذهن هم به نظر نمی‌رسد.

به‌عنوان کارگردان، مهم‌ترین اصل یا ارزشی که همیشه در کار رعایت می‌کنید چیست؟
در وهله اول عرایضم، تلاش من در راستای رعایت است؛ نتیجه‌اش را باید دیگران ذی‌صلاح قضاوت کنند. پاسخ سوالتان را به دو بخش تقسیم می‌کنم؛ آنچه درون مستطیل قاب تصویرم موظف به رعایتش هستم و آنچه به عنوان یک کارگردان سر صحنه باید به آن عمل کنم.
در مورد اول برای خودم قانونی دارم؛

اینکه پس از تمام شدن و فیلم‌برداری نمای قبلی و آماده شدن برای گرفتن نمای بعدی با خود می‌گویم چه بسا این آخرین نمایی باشد که در عمرم می‌گیرم و شاید عمری و فرصتی دیگر برایم باقی نماند تا نمای دیگری بگیرم؛ پس باید آن نما را به بهترین شکل ممکن بگیرم؛ بدون فراموش کردن توانایی‌های کلی سینمای ایران و توانایی‌های ناچیز خودم که صادقانه خودم را کارگردانی کاملاً معمولی می‌دانم.

فقط کافی است طبق گفته رواقیون بهترین نسخه ممکن خودم در آن لحظه باشم و تمام تلاشم را برای بهتر شدن نما به کار بگیرم و از طرفی بکوشم عوامل را در شرایطی قرار دهم که آن‌ها هم بتوانند بهترین خودشان باشند و اشتیاقشان برای این موضوع بالا باشد و بالا بماند که البته با توجه به پیچیدگی‌های روح و روان منحصربه‌فرد هرکس و در ذهن داشتن این مؤلفه‌ها برای هر کدام از اعضا چه آن‌هایی که در برابر دوربین قرار می‌گیرند و چه آن‌هایی که پشت دوربین هستند و تعددشان خب موضوع را به قدر کفایت پیچیده می‌کند.

در ادامه همین مورد اول استفاده‌ کامل و درست از قابلیت‌های هنر سینما و دستور زبانش، استفاده از عناصر زیبایی‌شناسی و سایر هنرها که سینما عملاً مجموعه‌ای از آن‌هاست باید به این منجر شود که به قول هیچکاک مستطیل پرده سینما از احساس انباشته شود و این احساسات کار کنند و بر مخاطب اثر بگذارد و به هدف غایی و نهایی هنر برسد که ورود به این مبحث بستری دیگر می‌طلبد و زمانی دیگر که حدیث مفصل و مبسوطی است.

در بخش دوم که موضوعی انسانی است، اینکه تمام کسانی که در یک گروه فیلم‌سازی مشغول به کار هستند از تهیه‌کننده تا همیاری که لطف می‌کند و از گروه پذیرایی می‌کند به لحاظ انسانی شأن و منزلت واحدی دارند و هیچ‌کس برتر از دیگری نیست؛ فقط برخی مسئولیت‌های سنگین‌تری بر دوش دارند و برخی مسئولیت‌های سبک‌تر؛ ولی وجود و عدم وجود هرکدامشان بسیار مهم و کارآمد است. من فکر می‌کنم در سینما سلسله‌مراتب انسانی وجود ندارد و همه با هم برابریم؛ سلسله‌مراتب حرفه‌ای وجود دارد که به سبب ایجاد نظم و پیش رفتن دقیق‌تر امور ایجاد شده و باقی مانده است.

 اگر بخواهید «بیگانگان» را با تجربه‌های قبلی‌تان مثل «ایلدا» یا «دولت مخفی» مقایسه کنید، این سریال از نظر جهان‌بینی یا شیوه روایت چه تفاوتی برای شما داشت؟
تفاوتی از زمین تا آسمان؛ من اکنون پنجاه ساله‌ام و دست‌کم آرامشی بسیار نسبی که ناشی از شناختی بسیار نسبی‌تر در مورد زندگی، زنده بودن، زنده ماندن و چرایی خیلی از مفاهیم که نیاز به این نیم قرن زیستن در این جهان هولناک داشت که پاسخی حداقلی بیابد که نگاهی را شکل دهد که شاید کمتر از پیش آشفته باشد و جمعیت خاطر کوچکی که می‌داند به قول دوست ازدست‌رفته نازنینم حسین پناهی: «هیچ نیست این جریان گذرا، جز پیچ و تاب سرخسی!»

و این در تمامی تار و پود هست‌بودگی هر آن‌کس که کار هنر می‌کند متبلور و متجلی می‌شود که یقیناً ابتدایی‌ترین تظاهراتش در محصولی است که از عدم پا به وجود می‌گذارد و آن فرد هم سهمی ولو کوچک در آفرینش آن اثر داشته است.

 اگر فرصت ساخت هر نوع پروژه‌ای بدون محدودیت مالی یا شرایط تولید را داشته باشید، دوست دارید چه کاری بسازید؟
راستش را بخواهید این شرایطی که تصویر فرمودید، آن‌قدر رؤیایی و دور از ذهن است که نمی‌توانم تصوری از آن داشته باشم؛ پاسخ این سوال بماند برای همان موقع که چنین رویای شیرینی حتی یک قدمی از آن‌جایی که دو خط موازی یکدیگر را قطع می‌کنند به سمت من بردارد. اهل خیال‌بافی نیستم؛ حتی اگر سرم در ابرها باشد، کف پاهایم زمینی سفت و محکم را لمس می‌کند.

 در آینده نزدیک چه دغدغه یا موضوعی ذهن شما را درگیر کرده که احتمالاً سراغش خواهید رفت؟
تا زمانی که عمرم به دنیا باشد و توش و توانی برای نوشتن و کارگردانی کردن داشته باشم به دنبال راه‌ها و روش‌هایی خواهم گشت که به درد زندگی واقعی بخورد، روزنه‌ای از نور بر تاریکی وجودمان بتاباند و در این کندوکاو بلکه خودم به نتایج و تجربیاتی برسم که یاد بگیرم راه و رسم درست زیستن در جهان چیست و آرامش در این هنگامه غریب چگونه به دست می‌آید و بتوانم به دیگران نشانش بدهم، شاید که جان تلخمان خوش شود.

دیدگاهتان را بنویسید