برده عادت‌های همیشگی؛ روایتی از تمرکز، رها کردن و هزینه‌های دیروز

برده عادت‌های همیشگی؛ روایتی از تمرکز، رها کردن و هزینه‌های دیروز

تهران پر از آدم‌های عجیب و دوست‌داشتنی است. پر از کسانی که برای رسیدن به رویاهای بی‌پایانشان به این شهر پا می‌گذارند و زور می‌زنند تا سهمی از خوبی‌های خیال‌انگیزش داشته باشند. می‌گویند خاک تهران دامن‌گیر است. برای کسانی که توانسته‌اند لنگه کفش کهنه‌شان را در این خاک نونوار کنند، دل‌کندن از این شهر و رفتن به جای دیگر، سخت و سوزناک است. اما شاید خانه مادری، جایی نباشد که در آن متولد شده‌ایم؛ شاید خانه مادری جایی است که در آن توانسته‌ایم روحمان را نجات دهیم و رشد کنیم. در این گزارش، حامد هدائی از عادت‌های همیشگی می‌گوید، از تمرکزهای زالوصفت و رها کردن‌های سریع، و از هزینه سنگینی که آدم‌ها برای یک عمر فرار از واقعیت می‌پردازند.

گاهی خانه مادری فراتر از یک مکان است. می‌تواند یک احساس متفاوت باشد، یک گرایش، یا هر چیزی که به آن عادت کرده‌ایم. ارزش‌ها و عادات روانی‌مان، گاهی دامن‌گیرتر از خاک و خانه مادری می‌شوند. دست و پای روحمان را چنان به منقل و وافور و چرت مرغوب می‌بندند که حال بیرون آمدن از خانه و ترک گذشته سوزناکمان را نداشته باشیم. بیرون زدن از چنین خانه‌ای کار راحتی نیست، ولی چاره‌ای جز گذشتن هم نداریم. ما به آنچه هستیم عادت می‌کنیم و این یکی، از همه دردهایی که آدمیزاد به آن دچار می‌شود، سوزناک‌تر است. وابستگی، تعلقات روزانه، علایق شخصی و تمایلات اخلاقی که در سیکل‌های مشخص به داممان انداخته، ته‌نشین گذشته‌ای است که هنوز نتوانسته‌ایم به‌درستی درکش کنیم. همین جامانده‌های روان انسانی، تبدیل به عادات دست‌وپاگیر و فلج‌کننده‌ای می‌شوند که خلاصی از آنها کار راحتی نیست.

«همیشگی‌ها»، موضوعات ساده‌ای نیستند. به‌آسانی شکل می‌گیرند، اما عبور از آنها کار ساده‌ای نیست. تبدیل به خانه و زندگی‌مان می‌شوند، هویتمان را شکل می‌دهند و اگر به‌موقع واکاوی‌شان نکنیم، چنان بنیان ارزشی‌مان را دگرگون می‌کنند که قادر به تشخیص خاک مادری از یک عادت ساده نباشیم. کار سخت از جایی شروع می‌شود که بخواهیم لیستی از عادات روزانه‌مان تهیه کنیم، آن را بازبینی کنیم و بخواهیم بعضی‌هاشان را زیر سوال ببریم. هیچ‌کس تاب تجاوز به ناموسش را ندارد؛ حمله به عادات هم چنین حسی را ایجاد می‌کند. با این وجود، خیلی‌ها از گذشته‌ای که دارند فرار کرده‌اند تا آینده را به چنگ آورند. آدم‌ها، گاهی بردگان عادت‌های همیشگی خود هستند. اتفاقاً من خودم هم همینطورم.

من یک برده عادت‌های همیشگی هستم

چند روزی است که خِرخِره‌ام گیر یک پروژه کاملاً شخصی است. آن‌قدر ذهنم در آن غرق شده که حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم کانون توجه‌ام را سانتیمتری جابه‌جا کنم و به چیز دیگری فکر کنم. دلم می‌خواست با سینه ستبر ادعا کنم که «بله، من همان آدم بااراده‌ای هستم که می‌تواند شبانه‌روز روی یک هدف زوم کند و بقیه دنیا را به هیچ بگیرد»، ولی راستش خودم هم این افسانه را باور ندارم. تناقض مسخره‌ای است. وقتی می‌افتم روی دنده یک کار، زمان را گم می‌کنم و همه‌چیز غیر از آن کار از صفحه روزگار محو می‌شود. واقعیت تلخ این است که می‌توانم ده‌ها ساعت، بدون هیچ قر و فر جانبی، فقط روی یک نقطه متمرکز بمانم، اما در اعماق ذهنم هنوز به این «توانایی تمرکز» شک دارم.

حقیقت این است که من آدم عادت‌های همیشگی‌ام. از آن عادت‌های تکراری و کُشنده که شاید برای بقیه حکم شکنجه را داشته باشد. من همان آدمی‌ام که می‌تواند ماه‌ها فقط یک جور غذا را ببلعد، سال‌ها یک استایل لباس بپوشد، یک مدل مشخص به سر و صورتش برسد و ده‌ها سال فقط از یک مغازه و یک برند نوشیدنی و پوشیدنی و خوراکی مشخص خرید کند. من برده روتین‌های کسالت‌بار خودم هستم. اگر چیزی برود توی مخم و در مرکز علاقه‌مندی‌هایم بنشیند، قادرم ساعت‌ها و سال‌ها بدون یک ثانیه وقفه، مثل یک چرخ‌دنده روغن‌کاری‌شده انجامش دهم.

اما روی نافرم و بدجور ماجرا جای دیگری است. درست به همان اندازه‌ای که سفت می‌چسبم، می‌توانم ناجور همه‌چیز رها کنم. بدبختانه (یا شاید هم خوشبختانه) خیلی راحت سیم لخت ارتباطم را با هر کسی یا هر چیزی قیچی می‌کنم و دل می‌کنم. مسیر عوض کردن برای من، به سادگیِ تف کردن است. شاید اصلاً راز این تمرکز روانی و ساعت‌ها میخکوب شدن روی یک کار هم در همین باشد؛ من اسیر کارهای تکراری‌ام. اگر آن کار لعنتی وسط خال علاقه‌مندی‌هایم بنشیند، دیگر اصلاً به «سخت بودنش» فکر نمی‌کنم. فقط مثل زالو به آن می‌چسبم و تا تمامش نکنم، رهایش نمی‌کنم.

تحلیل و نقد: هدائی در این روایت صمیمانه، تصویری از انسان مدرن را ترسیم می‌کند که اسیر روتین‌هایش است. آدمی که هم می‌تواند زالوصفت به چیزی بچسبد و هم به همان راحتی قیچی کند. شاید راز بقا در این دنیای پر از آشفتگی و فشار اقتصادی، همین توانایی «چسبیدن» و «رها کردن» در لحظه مناسب باشد. اما مشکل اینجاست که خیلی از مردم، نه بلدند بچسبند و نه بلدند رها کنند. آنها در باتلاق عادت‌های روزمره غرق می‌شوند، بدون اینکه حتی متوجه باشند. و همین غرق شدن، آنها را آماده می‌کند برای فاجعه‌ای بزرگ‌تر: هزینه سنگین یک عمر فرار از واقعیت. درست مثل همان کسانی که تحلیل‌های کف خیابانی و حرف‌های خاله‌زنکی را به علم اقتصاد ترجیح می‌دهند، چون مفت است. و ملت ما عاشق همین چیزهای مفت است. غافل از اینکه همین حس زرنگی و مفت‌بری همیشگی، فردا روزی چنان هزینه‌ای روی دستشان می‌گذارد که تا خرخره در لجن فرو می‌روند. این، همان حقیقت تلخی است که هیچ کس دوست ندارد بشنود. اما هر روز، با پوست و گوشت خود احساسش می‌کند. در صف نان، در داروخانه، در مطب دکتر. همه جا. اما کسی صدایش را نمی‌شنود. یا اگر می‌شنود، نمی‌خواهد باور کند. چون باور کردن، یعنی قبول کردن اشتباه. و قبول اشتباه، خیلی سخت است. خیلی.

هزینه گزاف فرار از واقعیت در این ملغمه اقتصادی

خیلی‌ها در این ملغمه اقتصادی نمی‌دانند چه خاکی بر سرشان بریزند. دارند تاوان سنگین یک عمر نفهمی و فرار از واقعیت را یکجا پس می‌دهند. فقط چون همیشه نخواسته‌اند برای فهمیدن آینده‌ی مبهمی که قرار است یقه‌شان را بگیرد، یک ریال خرج کنند. تحلیل‌های کف خیابانی و حرف‌های خاله‌زنکی را به منطق و علم اقتصاد ترجیح می‌دهند، چون مفت است. و ملت ایران عاشق همین چیزهای مفت است. غافل از اینکه همین حس زرنگی و مفت‌بری همیشگی، فردا روزی چنان هزینه‌ای روی دستشان می‌گذارد که تا خرخره در لجن فرو می‌روند.

یک خرده سر عقل بیایید. برای دانش واقعی پول خرج کنید، کتاب بخوانید تا مجبور نباشید آویزان خشتک سیگنال‌فروش‌های دوزاری شوید. هدائی می‌گوید من کارم را قبلاً کرده‌ام. دو سال پیش مدام گلو پاره کردم و با دیتا و فکت علمی گفتم که در چه چاله‌ای می‌افتید. گفتم دلار به اعداد دست‌نیافتنی می‌رسد، تورم استخوان‌هایتان را خرد می‌کند و به دام خرید قسطی نیفتید. خیلی‌ها پوزخند زدند، عده‌ای هم البته فهمیدند، سر کلاس‌هایش نشستند و مسیرشان را جدا کردند. هنوز روز خوشتان است، وقتی مجبور شدید برای یک قرص نان وام بگیرید، تازه متوجه حرفش می‌شوید. به هر حال، بازی اقتصاد حسابی عوض شده و چاره‌ای جز این ندارید که به حرف‌های کسی که می‌فهمد گوش دهید و درست پول خرج کنید. همین حالا، دوباره، یک شانس دیگر برای آن‌هایی که هنوز دنبال راه نجات‌اند و حاضرند برای شعورشان هزینه کنند.

هشدار هدائی درباره هزینه گزاف فرار از واقعیت، شاید امروز بیش از هر زمان دیگری به کار آید. در روزهایی که تورم ۷۳.۵ درصدی از یک سو و دلار ۱۸۰ هزار تومانی از سوی دیگر، شعور اقتصادی مردم را نشانه گرفته، دیگر جایی برای شوخی و حرف‌های خاله‌زنکی باقی نمانده است. کسانی که دو سال پیش به حرف او گوش نکردند، حالا دارند تاوان سنگینی می‌پردازند. اما هنوز دیر نشده است. هنوز می‌شود کتاب خواند، تحلیل یاد گرفت، و از مسیر اشتباه برگشت. فقط باید خواست. و حاضر شد برای شعور خود هزینه کرد. این هزینه، شاید در ابتدا سنگین باشد، اما در مقایسه با بهایی که بعداً پرداخت خواهید کرد، ناچیز است. تجربه نشان داده که «ارزان‌ها» همیشه گران تمام می‌شوند. از کفش و لباس گرفته تا تحلیل اقتصادی. آدم‌ها فکر می‌کنند با دنبال کردن یک کانال تلگرامی رایگان، به گنج دانش دست می‌یابند. غافل از اینکه آن کانال‌ها، یا حرفی برای گفتن ندارند، یا اگر دارند، در ازای آن پول می‌گیرند. هیچ چیز رایگان نیست. حتی دانش. شاید وقت آن رسیده که این حقیقت ساده را بپذیریم. اگر نه، باز هم ضرر خواهیم کرد. همان‌طور که تا امروز ضرر کرده‌ایم. مرتب و مداوم. و باز هم از خودمان می‌پرسیم «چرا؟» جواب ساده است. چون «مفت» را به «نقد» ترجیح دادیم. و «مفت» بودن، هزینه دارد. خیلی زیاد. این را دفترچه خاطرات اقتصادی‌تان به شما خواهد گفت. اگر نگاهی به آن بیندازید. اگر حالش را داشته باشید. اگر نخواهید باز هم فرار کنید. فرار از واقعیت. فرار از خودتان. اما از خودتان که نمی‌شود فرار کرد. هر جا بروید، خودتان هستید. با عادت‌های همیشگی‌تان. با آن عادت‌های فلج‌کننده‌ای که نه بلدید بچسبید، نه بلدید رها کنید. نه بلدید بخرید، نه بلدید بفروشید. نه بلدید زندگی کنید، نه بلدید بمیرید. در نیمه راه ماندن، سخت‌ترین عادت است.

شاید وقت آن رسیده که «عادت» را کنار بگذاریم. و «زندگی» را شروع کنیم. واقعی. نه آن‌طور که دیگران می‌خواهند. آن‌طور که ما می‌خواهیم. برای اولین بار. شاید آخرین فرصت باشد. شاید نه. نمی‌دانم. فقط می‌دانم که باید تلاش کرد. تلاش برای تغییر. تغییر عادت‌ها. تغییر مسیر. تغییر زندگی. قبل از اینکه خیلی دیر شود. شاید همین الان هم دیر باشد. نمی‌دانم. فقط امید دارم. و امید، آخرین چیزی است که می‌میرد. بگذارید نمیرد. برای خودتان، برای فرزندانتان، برای ایران. إن شاء الله. آمین. به امید روزهای بهتر. روزهایی که آدم‌ها به جای حرف‌های مفت، به فکر حقیقت باشند. روزهایی که به جای فرار، بایستند و بجنگند. برای زندگی. برای آنچه دوست دارند. برای آنچه که به آن عادت نکرده‌اند، اما می‌تواند خانه مادری جدیدشان باشد. جایی که روحشان را نجات می‌دهند. جایی که از شر عادت‌های فلج‌کننده رها می‌شوند. جایی که بالاخره یاد می‌گیرند به جای «مصرف کردن زندگی»، زندگی را «زندگی کنند». شاید آن روز، نزدیک باشد. شاید نه. بیایید نزدیکش کنیم. با هم. با عشق. با امید. و با تلاش. خداحافظ. موفق باشید. ان شاء الله. آمین.

دیدگاهتان را بنویسید