اضطراب جنگ در هتل

برخی از شهروندان پس از تخریب خانه‌هایشان به هتل‌ها منتقل شدند و زندگی موقت و پر از اضطراب را در اتاق‌های کوچک آغاز کردند

سرمایه فردا؛ حمیدرضا خالدی: جنگ برای خیلی از ما تهرانی‌ها همیشه یک تصویر دور بوده و هست؛ چیزی لابه‌لای اخبار شبانگاهی، تحلیل‌های نظامی یا خاطرات غبارگرفته دهه شصت. اما حالا چهره جنگ در تهران عوض شده؛ حالا جنگ نه در جبهه‌های دور، که در لابه‌لای راهروهای هتل لاله، هتل‌های خیابان وصال و اتاق‌های کوچک هتل‌آپارتمان‌های مرکز شهر نشسته است. اینجا و در هتل لاله تهران که شاید بسیاری آرزوی سپری کردن یک شب خود را در آن داشته باشند، کسی برای تفریح نیامده؛ اینجا بوی عطر گران‌قیمت لابی با بوی اضطراب، بوی نا و آدم‌هایی که با دمپایی و ساک‌های پلاستیکی این سو و آن سو می‌روند گره خورده است. آدم‌هایی که خانه‌شان، خاطرات‌شان و تمام دارایی‌شان در کسر کوچکی از ثانیه دود شد و به هوا رفت. آدم‌هایی که حالا در پناهگاه‌های لوکس پایتخت زندگی می‌کنند اما دلشان لک زده برای یک استکان چای در آشپزخانه خودشان. آدم‌هایی که باید با «کد ملی» هویت‌شان را در صف غذا ثابت کنند.

‌ غرور زخمی یک معلم در بن‌بست ضرابخانه

ورود به طبقات هتل ممنوع است. این را کارکنان هتل و بچه‌های شهرداری به ما می‌گویند. بدین ترتیب فقط می‌توانیم با شهروندان جنگ زده‌ای صحبت کنیم که در لابی هتل در حال تردد هستند. نمونه‌هایی از ۷۰۰ نفری که تا همین چند هفته پیش خانه‌شان امن‌ترین و شاید تنها دلخوشی‌شان بود اما حالا…! گزارش را باید با «زهرا » شروع کرد. زهرا بوربور، دبیر بازنشسته‌ای که وقتی لرزش صدایش را می‌شنوی، می‌فهمی طبقه متوسط چطور در یک ثانیه زیر و رو می‌شود. خانه‌اش در بن‌بستی در سه راه ضرابخانه قرار داشته که به خاطر یک ساختمان امنیتی و نقطه زنی حالا چیزی از آن باقی نمانده است؛ جایی که حالا به آن می‌گویند «منطقه قرمز».

زهرا بور بور با همان وقار و پرستیژ معلمی، گوشی‌اش را در می‌آورد و با انگشتانی که کمی می‌لرزد، صفحه‌ای از دفترچه‌ای نشان می‌دهد که پر شده از شماره‌هایی که به شکل نامنظم نوشته شده است. او گله ندارد، او شاکی است. با بغضی که راه گلویش را بسته عینکش را روی سرش می‌گذارد و می‌گوید: «ببین آقا، ما محتاج و گدا نیستیم. من ۵۳ سال با عزت زندگی کردم. از اسب افتادم اما از اصل که نیفتادم. الان چند هفته است که آواره‌ام. اول به ما گفتند برگردید خانه‌هایتان، اما کوچه قرمز بود، نشت گاز داشتیم، امنیت نداشتیم. چطور به جوان ۲۲ساله من می‌گویند برو آنجا زندگی کن؟ عملاً اگر ما سه نفر را می‌زدند و می‌کشتند بهتر از این وضعیت نبود؟»

او که از سرناچاری با همسردیالیزی‌اش بعد از تخریب خانه‌اش به شهرستان رفته و بعد از برگشت به دنبال جایی برای سکونت خودش و خانواده کوچکش بوده، از بروکراسی عجیبی می‌گوید که در اوج جنگ، نمک روی زخمش شده است: «ما را مسخره کرده‌اند. روز اول گفتند بروید سامانه شهرزاد، بعد گفتند بروید فلان‌جا. من با این سن و سال باید دنبال شماره پیگیری اشتباه بدوم؟ خودتان زیرنویس کردید بیایید اینجا، حالا به من می‌گویند شماره‌ات اشتباه است! مگر من عقلم نمی‌رسد؟ حداقل یک چادر هلال‌احمر در یک کوچه امن به من بدهید، اما مسخره‌مان نکنید. من سه روز است آمده‌ام اینجا، آن هم با هزار مکافات و زنگ زدن به این و آن.»

ساعت دو و بیست دقیقه؛ وقتی دنیا متوقف شد

در راهروهای هتل لاله، زمان برای همه روی یک ساعت خاص قفل شده است: «دو و بیست دقیقه». این همان لحظه‌ای است که زندگی پریسا طاهر‌خانی زیر و رو شد. پریسا ساکن منطقه «بسیج» بود. خانه‌اش حالا تخریب صددرصد است. او روایتِ تکان‌دهنده‌ای از آن لحظه دارد: «ساعت دو و بیست دقیقه بود که همسرم زنگ زد گفت منطقه‌مان را زدند. فرودگاه را که می‌زدند شیشه‌های خانه‌مان ریخت. یک بار شیشه انداختیم، دوباره ریخت.

آخرین بار پایگاه بسیج سرکوچه ما را که زدند، من و پسرم بیرون بودیم وقتی رسیدیم دیدیم کوچه را بسته‌اند. به هر زحمتی بود خودمان را بالای سرخانه رساندیم. همسرم را موج انفجار ده متر آن طرف‌تر پرتاب کرده بود. حالا شب‌ها از سردرد بیدار می‌شود و فقط سمت راست سرش را می‌مالد. انگار هنوز توی همان موج انفجار مانده است.»پریسا می‌گوید بعد از حادثه، منطقه را بستند و اجازه ندادند حتی یک قاشق از خانه‌شان بیرون بیاورند. «شهرداری خودش آمد سراغمان.

یک میز گذاشتند سر کوچه، شماره ملی گرفتند و ما را آوردند اینجا. دستشان درد نکند، رسیدگی کردند، اما هتل هر چقدر هم خوب باشد، خانه آدم نمی‌شود. من معذبم. دوست دارم یک اتاق ۹ متری، حتی ۵ متری به من بدهند اما مال خودم باشد. درِ خانه خودم را ببندم و راحت باشم. اینجا انگار مدام زیر نگاه بقیه هستی. زندگی‌ام شده یک ساک دستی کوچک در گوشه این اتاق هتل. من فقط می‌خواهم برگردم به روال عادی، به همان خانه‌ای که حالا می‌گویند باید کلاً تخریب و نوسازی شود.»

  زن سالخورده‌ای که زیر آوار مانده و چشمش را جا گذاشت

در میان ساکنان هتل، پری بهنام نژاد، زن سالخورده ۷۵ ساله‌ای زندگی می‌کند که داستانش از بقیه شاید سوزناک‌تر باشد. او ساکن انتهای خیابان دستغیب بود و تنها زندگی می‌کرد. می‌گوید: «قبل از اینکه پایگاه را بزنند، از صدای جنگنده‌ها بیدار شدم. خواستم بدوم بیرون که سقف آمد پایین. ماندم زیر آوار. مردم آمدند من را سریع بیرون کشیدند و بردند درمانگاه. دکتر نگاه کرد گفت باید عکس بگیری، چشم‌ پزشک بروی. من پاشنه پایم خرد شده، سرم خورده به دیوار، چشمم آسیب جدی دیده…»


او که حالا ۴۵ روز است در هتل اسکان داده شده، با همان لحن مادرانه و خسته می‌گوید: «همه زندگی‌ام ماند زیر آوار. دیروز رفتم سر زدم، دیدم هر چه خرت‌وپرتی که مانده بود را هم برده‌اند. من حالم بد بود، بچه‌ها من را این‌ور و آن‌ور می‌بردند. اینجا از غذا راضی هستیم، دستشان درد نکند، اما حرف من این است: به من یک پولی بدهند، یک ودیعه‌ای بدهند که بروم یک اتاق بگیرم. من مبل و تشریفات نمی‌خواهم، می‌خواهم بروم سر زندگی خودم.

  آقا رضا و فوبیای دیوارهای سرد

روایت آقا رضا عطایی، مرد ۶۲ ساله‌ای که با ماشین کار می‌کند، لایه دیگری از فاجعه را نشان می‌دهد. او و همسرش ده روز قبل از حادثه، چون حدس می‌زدند پایگاه روبه‌روی خانه‌شان هدف باشد، خانه را خالی کرده بودند و به منزل مادرش رفته بودند. «یک ساعت قبل از حادثه آمدیم لباس عوض کنیم و برویم. به والله قسم، همین یک دست لباسی که تن من می‌بینی و همین یک دست لباسی که تن خانمم هست، تمام دارایی ماست. همه چیز سوخت. حتی یک استکان سالم در آن خانه نمانده که بخواهم باهاش آب بخورم. موتورها سوخت، علمک گاز سوخت، کل نما از بین رفت.»

رضا از یک رنج نادیده می‌گوید: «من فوبیا پیدا کرده‌ام. قلبم در جای سربسته می‌گیرد. جای کوچک نمی‌توانم بمانم. شب‌ها می‌روم توی ماشینم در خیابان می‌خوابم که فقط هوای آزاد به ریه‌ام بخورد. از دیوارهای اتاق هتل می‌ترسم، احساس می‌کنم سقف دارد می‌آید پایین. من و برادرم که طبقه پایین بودیم، حالا هر دو اینجاییم. شماره شبا از ما گرفته‌اند، اما هنوز خبری از پول ودیعه و اجاره نیست. شهردار آمد اینجا، قول داد تا دو هفته دیگر سر و سامان بگیریم، اما فعلاً فقط چشممان به گوشی است که پیامک بیاید.»

وی از برادرش می‌گوید که او هم همین‌جا اسکان داده شده: «برادرم تا آخرین لحظه از خانه بیرون نمی‌آمد. می‌گفت من پیرم، کجا بروم؟ خانه‌ام حاصل همه عمرم است. بگذار همین‌جا بمیرم. تا اینکه دخترش آمد و با زور و گریه او را کشید بیرون. یک روز بعد، خانه‌اش با خاک یکسان شد. حالا او هم اینجا نشسته و به دیوارها خیره شده. ما جوانی‌مان را دادیم تا آن خانه‌ها را بسازیم، حالا در عرض یک ثانیه، همه چیز شد دود.»

بلوار فردوس؛ خریدی که به آوار ختم شد

داستان این آوارگی از یک خرید ساده شروع می‌شود. لیلا بالازاده که تا همین چند وقت پیش در دفتر املاک کار می‌کرد، روایتش را از ساعت ۴ عصر یک روز ابری شروع می‌کند: «با پسرم رفتیم بیرون که نان بخریم و کمی خرید کنیم. وقتی برگشتیم، دیدیم کوچه را بسته‌اند. آتش‌نشانی و دود و فریاد… آنجا بود که فهمیدیم کلانتری ۱۳۰ شهر زیبا را زده‌اند.» او که دیوار به دیوار بازداشتگاه کلانتری زندگی می‌کرد، حالا از خانه‌ای می‌گوید که دیگر وجود ندارد: «طبقه اول و دوم که ما ساکن آن بودیم کلاً خوابیده بود. اما طبقه سوم هنوز به طور کامل تخریب نشده است؛ فقط توانستیم یک ساک برداریم. بچه‌هایم حتی یک دست لباس اضافی هم ندارند. اول ما را بردند خیابان حجاب، اما جای مناسبی نبود. حالا آورده‌اند اینجا؛ هتل لاله.»


او از تضادی می‌گوید که روح‌شان را می‌خراشد: «روز اول فکر می‌کردیم مسافرت است، اما الان ۴۵ روز گذشته. ما چهار نفر هستیم در یک اتاق؛ چهار تا تخت کنار هم چیده‌ایم. نه من می‌توانم کار کنم، نه بچه‌ها حوصله دارند. مدام با هم درگیر می‌شویم. همسرم و پسر بزرگم می‌روند سر کار و می‌آیند، اما بقیه روز ما فقط دیوارها را نگاه می‌کنیم. از آن طرف، ساعت ۱۲ شب برق‌ها را قطع می‌کنند! می‌گویند شهرداری گفته صرفه‌جویی کنید. تکرار این وضعیت باعث شده تا خیلی‌ها – و بخصوص پیرزن‌ها و پیرمردهای ساکن در هتل از ترس و خفگی، زمان جنگ  حتی حالا، شب‌ها بروند توی ماشین‌هایشان بخوابند چون مثلا طبقه هفتم هستند و می‌ترسند از لرزش ساختمان. ای کاش مسئولین درک کنند که ما برای تفریح نیامده‌ایم، ما واقعاً بالا استرس می‌گیریم.» لیلا حالا چشم‌انتظار وعده شهردار است که گفته تا دو هفته دیگر با ودیعه مسکن، آن‌ها را سر و سامان می‌دهد. او فقط می‌خواهد از این «مسافرت اجباری» برگردد؛ حتی به یک اتاق کوچک، اما درِ خودش و کلید خودش.

  فرشته‌ای در طبقه همکف

اما هتل لاله فقط جای غصه نیست. در طبقه همکف آن، زنی حضور دارد که اجازه نداده ناامیدی سقف اتاق‌ها را سوراخ کند. منیژه محمدی، بانوی جهادی، از روزهای اول جنگ احساس نیاز کرد و آستین‌ها را بالا زد. او می‌گوید: «ما جهادی و مردمی هستیم. وقتی دیدیم صدای انفجارها چطور بچه‌ها را ترسانده و خانه‌هایشان تخریب شده، نتوانستیم بنشینیم. خواهرم مهد قرآن و پیش‌دبستانی داشت؛ تمام وسایل مهد را آوردیم اینجا. با مدیریت هتل صحبت کردیم، این فضا را به ما دادند و تجهیزش کردیم تا شد این مهد کودک جمع و جور و یک سالن بازی و درعین حال مشاوره برای بچه‌ها».

منیژه حالا فرمانده یک ارتش نرم ۶۰ نفره است. «حدود ۶۰ مربی داوطلب داریم که به صورت گردشی می‌آیند. هر روز نیازمان را اعلام می‌کنیم؛ مثلاً می‌گویم فردا کاردرمانگر می‌خواهم، بازی‌درمانگر می‌خواهم، مربی کاردستی یا مربی نمایش. مربی‌های بسیار قوی و آموزش‌دیده برای شرایط جنگ هماهنگ می‌شوند و می‌آیند. ما حتی کلاس‌های رفع اشکال درسی و درمانگری روانی بچه‌ها هم داریم. از معلمان مدرسه استفاده می‌کنیم تا بچه‌ها از درس‌شان عقب نیفتند؛ از اول دبستان تا دبیرستان.»

او با دقت آمار می‌دهد: «بچه‌های ما از یک سال و چهار ماهه هستند تا نوجوان ۱۷ ساله. روزها متغیر است، اما صبح‌ها حدود ۲۰-۲۵ نفر و بعدازظهرها نزدیک ۳۰ نفر می‌آیند. تایم کاری‌مان از ۱۱ تا یک عصر است، یک ساعت استراحت داریم و دوباره از ۲ تا ۶ بعدازظهر شیفت دوم شروع می‌شود. بچه‌ها حتی زودتر از من می‌آیند! کلاس چیدمان دارند، کلاس شاد دارند، تکالیف مدرسه‌شان را همین‌جا انجام می‌دهند. در مجموع روزانه ۶۰ تا ۷۰ بچه اینجا تحت پوشش هستند.»

  ماردین؛ آرزویی که در محله هاشمی جا ماند

ماردین ۱۱ ساله، یکی از همین بچه‌هاست. از محله هاشمی آمده. خانه‌شان کامل تخریب شده و پدرش زخمی است. ماردین با همان سادگی کودکی‌اش می‌گوید: «آرزویم؟ اینکه سریع برویم خانه‌مان. اینجا دوست پیدا کرده‌ام، با بقیه بچه‌ها بازی می‌کنیم، اما دلم برای اتاق خودم تنگ شده.»

  جایی که «ته‌دیگ» نماد زندگی می‌شود

اگر از لابی شیک هتل لاله و راهروهای پر از سکوتش بگذرید و به حیاط، یعنی قلب تپنده هتل برسید، با دنیای دیگری روبه‌رو می‌شوید. اینجا در آشپزخانه، مرز بین کارمند هتل و نیروی شهرداری از بین رفته است؛ ۱۵ نفر از پرسنل آشپزخانه هتل در کنار ۳۰ تا ۴۰ نفر از بچه‌های شهرداری، آستین‌ها را بالا زده‌اند تا در هر وعده چیزی حدود ۷۵۰۰  پرس غذا طبخ کنند. دیگ‌های عظیمی که نه فقط برای ساکنان اینجا، که برای مراکز دیگر هم بار گذاشته می‌شوند.

منوی غذا، همان سفره آشنای ایرانی است؛ از جوجه و کوبیده تا زرشک‌پلو و قیمه و قورمه‌سبزی. شب‌ها هم نوبت غذاهای سبک‌تر و نونی است. اما جذاب‌ترین بخش این آشپزخانه صنعتی، یک روایت کاملاً ایرانی است: «جنگ ته‌دیگ». یکی از آشپزها با خنده می‌گوید: «بیشتر مردم اینجا سراغ ته‌دیگ را می‌گیرند. در سیستم هتل شاید ته‌دیگ تعریف نشده باشد، اما ما می‌دانیم ته‌دیگ برای این مردم یعنی طعم خانه. پس تا جایی که بشود، برایشان می‌گذاریم.»

دیپلماسی آسفالت و واقعیتِ لابی

آن‌سوی میز لابی هتل لاله، جایی که اعداد و ارقام جای بغض‌ها را می‌گیرند، مطهر محمدخانی نشسته است؛ سخنگوی شهرداری تهران که حالا روایتگر نبرد مدیریت شهری با آشفتگی‌های پس از اصابت است. او با تکیه بر تجربه «جنگ ۱۲ روزه»، حضور شهرداری را یک تکلیف داوطلبانه می‌داند. محمدخانی می‌گوید: «اولویت ما این بود که اجازه ندهیم غبار جنگ روی چهره شهر بماند.»
طبق آمار او، امروز۶۳۳۴ نفر و در قالب ۲۷۱ خانواده در ۴۲ مرکز اقامتی پایتخت اسکان داده شده‌اند.

مجموعه‌ای از هتل‌ها، مهمانسراها و هتل‌آپارتمان‌ها که ترکیبی از املاک شهرداری، نهادهای دولتی و بخش خصوصی هستند. محمدخانی از رکورد‌های عجیبی در پاکسازی شهر می‌گوید: «همکاران ما در آتش‌نشانی و خدمات شهری، گاهی زیر ۳ ساعت تمام آوارهای مسیر را جمع می‌کردند تا شریان‌های شهر قطع نشود. در فاصله ۴۸ تا ۷۲ساعت، تمام المان‌های شهری، از جداول و باغچه‌ها تا لکه‌های آسفالت، اصلاح می‌شد تا شهروندان هر روز با تصویر خرابی روبه‌رو نشوند و زندگی به روال طبیعی برگردد.»

اما او تاکید دارد که مأموریت آن‌ها فقط در سیمان و آسفالت خلاصه نشده است: «ما سعی کردیم در این مراکز، پیوست‌های فرهنگی و روان‌شناسی داشته باشیم. از اردو برای کودکان تا کلاس‌های بازی‌درمانی که شاید بخشی از تلخی آن ثانیه‌های ناجوانمردانه را کم کند.» محمدخانی به یک جمله  از علیرضا زاکانی اشاره می‌کند که به گفته او، حالا مانیفست مدیران شهرداری در این بحران است: «زاکانی دائماً به ما یادآوری می‌کند که تلاش کنید این مردم، غیر از مصیبتِ از دست دادن خانه ، سختیِ دیگری را متحمل نشوند.» سخنگوی شهرداری معتقد است اگرچه جای خالی «خانه» با هیچ هتلی پر نمی‌شود، اما آن‌ها تمام قد ایستاده‌اند تا حداقل، شهر برای این ۲۷۱  خانواده، غریبه و بی‌رحم به نظر نرسد.

  صف ناهار؛ پایان‌بندی یک زندگی موقت

ساعت حدود یک ظهر است. رستورانی که غذا در آن توزیع می‌شود، پر می‌شود از آدم‌هایی که آمده‌اند تا سهمیه ناهارشان را بگیرند. اینجا سیستم دقیق است؛ باید اسمت را بگویی، کد ملی‌ات چک شود و بعد طبق تعداد اعضای خانواده، سهمیه‌ات را بگیری. یکی می‌گوید: «خانم، میوه امروز سیب است یا پرتقال؟»  ن یکی می‌گوید: «بچه‌ام برنج نمی‌خورد، می‌شود به جای آن نان بدهید؟»
اینجا هتل لاله است؛ جایی که لوسترهای بزرگش نور می‌پاشند روی صورت‌های خسته. جایی که جنگ تمام شده، اما برای ساکنانش، نبردِ اصلی تازه شروع شده است.

دیدگاهتان را بنویسید