پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

عادی‌شدن خشونت در زندگی

عادی‌شدن خشونت در زندگی

داستان «لاتاری» نوشته شرلی جکسون، فراتر از یک روایت ترسناک است و به عادی‌شدن خشونت در زندگی می‌پردازد که تبعات زیادی دارد.

مریم شهسواری؛ دانشجوی حقوق:  در داستان «لاتاری»، همه‌چیز از یک صبح آرام تابستانی آغاز می‌شود. کودکان در حال بازی‌اند. مردان درباره کار و محصول حرف می‌زنند. زنان کنار هم ایستاده‌اند. زندگی، چهره‌ای معمول و بی‌خطر دارد. نشانی از فاجعه دیده نمی‌شود. شاید از آن رو که بزرگ‌ترین خشونت‌های تاریخ، در روشنایی کامل رخ داده‌اند، میان آدم‌های عادی، میان همسایه‌ها، میان کسانی که پیش از پرتاب سنگ، لبخند دارند.

داستان «لاتاری» نوشته شرلی جکسون، فراتر از یک روایت ترسناک است. این داستان سازوکار هولناک عادی‌شدن خشونت را نشان می‌دهد. در آن دهکده، هیچ‌کس خود را جنایتکار نمی‌داند. مردم فقط یک رسم را اجرا می‌کنند. قربانی تا چند دقیقه پیش عضوی معمول از همان جمع است. با افتادن نام او در قرعه، مرز تازه‌ای شکل می‌گیرد. مرزی که او را از دایره همدلی بیرون می‌گذارد. از آن لحظه، سنگ‌زدن به او در قالب وظیفه جمعی معنا پیدا می‌کند..

در جرم‌شناسی انتقادی، این فرایند «دیگری‌سازی» نام دارد. لحظه‌ای که انسان پیش از حذف فیزیکی، از نظر اخلاقی حذف می‌شود. جامعه ابتدا جایگاه انسانی فرد را به سطح یک مانع یا تهدید پایین می‌آورد. پس از آن، خشونت دیگر فشار جدی بر وجدان جمعی وارد نمی‌کند.میان این روایت ادبی و واقعیت‌های امروز، فاصله زیادی دیده نمی‌شود. همین‌جا نقطه‌ای شکل می‌گیرد که متن ادبی آرام‌آرام وارد زندگی روزمره می‌شود.

در روزهای اخیر، هم‌زمان با سایه جنگ و اضطراب در زندگی مردم ایران، در بخشی از فضای سیاسی و مجازی، به‌ویژه در میان جریان‌هایی که حمله خارجی را راهگشا می‌دانند، نشانه‌هایی از عادی‌سازی ویرانی دیده می‌شود. در برخی واکنش‌ها، رنج انسانی جای خود را به تحلیل‌های کاملاً انتزاعی داده است.در چنین فضایی، مسئله فراتر از اختلاف سیاسی می‌شود. در واقع، مسئله کم‌رنگ شدن انسان است. خشونتی که با واژه‌هایی مثل ضرورت یا هزینه اجتناب‌ناپذیر بیان می‌شود، شکل پنهان همان منطق سنگ‌پرانی است. این بار با زبان، با هشتگ، با تمسخر، با نوعی احساس حقانیت.

هانا آرنت، فیلسوف آلمانی، از مفهوم «ابتذال شر» سخن می‌گوید. بر اساس این نگاه، فاجعه الزاماً کار چهره‌های هیولاوار نیست. گاهی نتیجه انسان‌هایی است که در جریان خشم جمعی یا ایدئولوژی، توان دیدن رنج دیگری را از دست می‌دهند.مسئله دقیقاً همین «دیگری» است. وقتی رنج انسان‌ها بسته به موقعیت سیاسی‌شان سنجیده می‌شود، جامعه به سمتی می‌رود که در آن ارزش جان‌ها برابر دیده نمی‌شود.

در پایان داستان، تسی هاچینسون زیر باران سنگ فریاد می‌زند: «این عادلانه نیست.» این اعتراض زمانی شنیده می‌شود که پیش از آن، جایگاه انسانی او در منطق جمعی فرو ریخته است. پیش از آسیب جسمی، امکان همدلی از او گرفته شده است.تاریخ نشان داده است جامعه‌ای که نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت شود، دیر یا زود در همان نقطه قرار می‌گیرد. جایی که جمع، با سنگ در دست، در انتظار انتخاب قربانی بعدی می‌ایستد.

دیدگاهتان را بنویسید