بابک شهاب معتقد است ادبیات کلاسیک با پیچیدگیهای انسانی و پرسشهای فلسفی، خواننده ایرانی را همواره به خود جذب میکند.
آرتین توکلی: برخی آثار ادبی، گذر زمان را از سر میگذرانند و همچنان طراوت خود را حفظ میکنند؛ جهان را به ما میشناسانند و نگاه ما را به درونمان عمیقتر میسازند. ادبیات کلاسیک روسی، با مضامینی چون رنج، تردید، کشمکشهای اخلاقی و جستجوی معنا، نمونهای درخشان از این پدیده است. همین عمق و جهانشمولی باعث میشود آثار نویسندگانی چون داستایفسکی، تولستوی و چخوف، بهرغم گذشت سالها، همچنان برای مخاطب امروز زنده و تأثیرگذار باقی بماند. در این میان، مترجمان نقشی تعیینکننده در رساندن این میراث ادبی به زبان فارسی دارند. بابک شهاب یکی از مترجمان شناختهشده ادبیات روسی در ایران است.

او که دانشآموخته آکادمی دولتی پلیتکنیک بلاروس است، از اواخر دهه هفتاد ترجمه ادبی را آغاز کرده و تاکنون آثار بزرگانی چون داستایفسکی، پوشکین، تورگنیف، چخوف، تولستوی، گوگول، ناباکوف، مایاکوفسکی، بونین، زامیاتین و بولگاکف را مستقیماً از زبان روسی به فارسی برگردانده است. از جمله ترجمههای او میتوان به «ما»، «تمساح»، «به سلامتی خانمها»، «برایم ترانه بخوان»، «داستانهای بلکین»، «کودکی، نوباوگی، نوجوانی»، «در آبادی»، «نبوغ»، «یادداشتهای آدم زیادی»، «محبت به همسایه»، «نغمههای اسکندریه»، «مومو»، «شیطان کوچک»، «تخممرغهای شوم»، «نخستین عشق»، «ساده چون صدای گاو»، «گودال پی»، «آقایی از سانفرانسیسکو» و «مرفین» اشاره کرد. تجدید چاپ اخیر ترجمههای شهاب از دو اثر مهم داستایفسکی، یعنی «یادداشتهای زیرزمینی» و «شبهای روشن»، توسط نشر «وال»، بهانهای شد برای گفتوگو با او؛ گفتوگویی درباره ادبیات کلاسیک روسی، نسبت آن با مخاطب امروز، جای خالی ادبیات معاصر روسیه در بازار کتاب ایران و وضعیت ترجمه ادبی در کشور. مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
«شبهای روشن» و «یادداشتهای زیرزمینی» از محبوبترین آثار داستایفسکی هستند. چه چیزی باعث شد که سراغ بازترجمه این دو رمان بروید؟
انتخاب این دو اثر از سوی من نبود؛ نشر «وال» آنها را پیشنهاد داد و من هم پذیرفتم. من معمولاً اثری را برای ترجمه پیشنهاد نمیکنم و فکر میکنم روال درست همین است که ناشر پیشنهاد بدهد و مترجم درباره انجام آن تصمیم بگیرد. چون ترجمه، مثل ساختن فیلم است و من در اینجا نقش بازیگری را دارم که نقشی به او پیشنهاد میشود و میتواند آن را بپذیرد یا نه.

رویکرد شما در ترجمه این دو اثر چه تمایزها یا نوآوریهایی نسبت به ترجمههای پیشین دارد؟
سراغ ترجمههای دیگر نرفتم تا تحت تأثیر حواشی و نثرشان قرار نگیرم. بعد از ۲۵ سال فعالیت، به نثر خاص خود دست یافتهام و نمیخواستم خواندن ترجمه دیگران مرا از نثرِ مورد نظرم دور کند. از این رو، نمیتوانم تفاوت ترجمهام را با دیگران بگویم. اما درباره ویژگی کارهای خودم، باید بگویم که هر دو اثر مستقیماً از زبان روسی ترجمه شدهاند و کوشیدهام متن فارسی هم دقیق باشد و هم شأن ادبی اثر را حفظ کند. به باور من، ترجمه ادبی باید با فارسیِ درست، سنجیده و فاخر نوشته شود.
داستایفسکی در این دو اثر، دو فضای متفاوت را به تصویر میکشد: یکی تلخ، عصبی و پرخاشگر؛ و دیگری لطیف، عاشقانه و رویایی. هر دو هم در نهایت به شکلی با رنج و تلخی گره میخورند. مواجهه با این دو فضا برای شما چه تفاوتی داشت و سختترین چالش ترجمه هر کدام چه بود؟
«یادداشتهای زیرزمینی» و «شبهای روشن» دو قطب متضاد نیستند؛ اتفاقا شباهتهای زیادی دارند. شاید فقط زبان یا قالبشان متفاوت باشد، اما جهانشان متفاوت نیست. نکته مشترک کلیدی در هر دو اثر، شخصیت «انسان ناتوان» است؛ انسانی که در شرایط تاریخی-اجتماعیِ روسیه تزاری گرفتار شده و با وجود آگاهی به وضعیت موجود، توانی برای تغییر جهان پیرامون یا حتی سرنوشت خود ندارد. از این نظر، «شبهای روشن» برای من تجربهای روانتر و دلنشینتر بود. اما چالش اصلی، ترجمه «یادداشتهای زیرزمینی» بود. مسئله اصلی برای من، پیش از هر چیز، تعیین نسبت این متن با ژانر بود؛ آیا با یک روایت داستانی روبهرو هستیم، یا با یک رساله فلسفی؟ همین ابهام، ترجمه را پیچیدهتر میکرد.

ادبیات کلاسیک روسی، همچنان برای خواننده ایرانی جذاب و خواندنی است. بهنظر شما این ماندگاری و محبوبیت از کجا میآید؟
ادبیات کلاسیک روسی، بهویژه آثار داستایفسکی، سرشار از پیچیدگیهای انسانی، احساسات عمیق، جنبههای عرفانی و پرسشهای بنیادین فلسفی است. همین ویژگیها باعث شدهاند که این آثار نهتنها در روسیه، بلکه در کشوری چون ایران نیز جذاب و ماندگار باشند.
برداشت شما از وضعیت ترجمه آثار روسی در ایران چیست؟
امروزه ادبیات روسی در بازار نشر ایران به حوزهای پررونق و پرطرفدار تبدیل شده. گویی ناشران ما زمین بکری یافتهاند به نام ادبیات روسی. مخاطبان ادبی نیز توجه ویژهای به این حوزه نشان میدهند و ترجمه از زبان روسی رواج یافته و بازار خوبی پیدا کرده است. کتابهای روسی فروش قابلتوجهی دارند، تا جایی که برخی گمان میکنند صرفِ درج عبارت «ترجمه از روسی» روی جلد، بهتنهایی یک امتیاز محسوب میشود. این تصور تا حدی درست است، اما آنچه امروز شاهدش هستیم، در بسیاری موارد چنین امتیازی را بههمراه ندارد و همین موضوع مایه نگرانی من است.

حتی گاهی اوقات، ترجمههای قدیمیتری که از زبان واسطهای چون فرانسوی و انگلیسی انجام شدهاند و توسط مترجمان پیشکسوت صورت گرفتهاند، بسیار دقیقتر، روانتر و دلنشینتر از برخی ترجمههای جدید از خودِ زبان روسی هستند. زبان فاخر و دقت مفهومی در ترجمههای قدیمیتر، همچنان بر بسیاری از ترجمههای جدیدتر ارجحیت دارد. به همین دلیل، به خوانندگان ایرانیای که میان ترجمههای متعدد یک کتاب سردرگم شدهاند، توصیه میکنم ترجمههای قدیمیتر را که حاصل تلاش اساتید این حوزه بوده، به ترجمههای جدیدتر ترجیح دهند؛ چرا که بسیاری از این ترجمههای قدیمی، با وجود نداشتن زبان مدرن، کمتر دچار غلطهای مفهومی فاحش هستند.
در ترجمه متون ادبی، که هرکدام لحن و جهان خاص خود را دارند، مترجم چگونه میتواند بیآنکه به دام ترجمهای کهنه یا بیشازحد امروزی بیفتد، هم به روح اثر وفادار بماند و هم آن را برای خواننده امروزی زنده و خواندنی کند؟
همانطور که گفتم، مترجم حرفهای شبیه یک بازیگر است؛ درست مثل بازیگر سینما که باید از پس نقشهای مختلف برآید. در سینما، بعضی بازیگران تیپاند؛ یعنی فقط یک نوع نقش را میتوانند بازی کنند. در ترجمه هم همینطور است؛ ما مترجمانی داریم که تیپاند، یعنی فقط یک نوع متن را میتوانند ترجمه کنند. اما مترجم حرفهای، اگر واقعا هنرمند باشد، باید بتواند با متون مختلف کار کند و ترجمههای مختلف را انجام دهد. مترجم باید بتواند با نویسنده و شخصیتهای کتاب همذاتپنداری کند و مثل یک بازیگر، نقشش را درست ایفا کند.

مهم نیست که مترجم متنِ مورد ترجمه را دوست دارد یا نه؛ مهم این است که از نظر فنی بتواند از پس ترجمه بربیاید. من خودم هر وقت میخواهم جملهای از شخصیتهای کتابی را ترجمه کنم، با همان شخصیت همذاتپنداری میکنم. هنگام ترجمه، با خودم میگویم حالا من همان شاهی هستم که در کتاب حرف میزند، یا بردهای هستم که کمرش را در برابر پادشاه خم کرده و بارِ ظلم را به دوش میکشد؛ یا هر شخصیت دیگری. من با شخصیتهای داستان همذاتپنداری میکنم و سعی میکنم بفهمم او در آن لحظه چه احساسی داشته و با چه زبانی احساسش را بیان کرده، تا بتوانم برایش زبانی درست انتخاب کنم؛ زبانی که هم دقیق باشد و هم سلیس، تا خواننده فارسیزبان از خواندنش لذت ببرد.
این روزها بسیاری از آثار شناختهشده با موجی از ترجمههای متعدد و گاه شتابزده منتشر میشوند. نمونهاش تعدد ترجمههای «شبهای روشن»، «قلعه حیوانات» و «۱۹۸۴» در بازار کتاب ایران است. شما این روند را چگونه ارزیابی میکنید؟
اینکه از یک اثر ادبی ترجمههای مختلفی انجام شود، هم میتواند خوب باشد و هم بد. اگر مترجم حرف تازهای برای گفتن نداشته باشد، بازترجمه بیمعناست. اگر قرار باشد من اثری را دوباره ترجمه کنم و ترجمهام هیچ تفاوتی با ترجمههای قبلی نداشته باشد، این کار خیانت به خواننده است، خیانت به منابع کشور است و حتی خیانت به درختانی است که برای تولید کاغذ از بین میروند. بنابراین، بازترجمه باید حرف تازهای برای گفتن داشته باشد.

الان تصویری که من از جامعه ادبیمان میبینم، شبیه یک کار فرهنگی در حوزه ادبیات روسیه نیست؛ بیشتر شبیه یک هجوم فرهنگی به ادبیات روسیه است. یک هجوم واقعی! هر کسی به این حوزه سرازیر شده و میخواهد سهمی از ادبیات روسی برای خودش بردارد تا بینصیب نماند. چرا؟ چون ادبیات روسی مُد شده؛ چون باب شده و هر چیزی که در کشور ما باب میشود، متأسفانه خیلی زود به سمت ابتذال و قهقرا میرود.
اگر مترجم حرف تازهای برای گفتن ندارد، بهتر است اصلاً سراغ بازترجمه نرود. امروزه با مترجمانی روبهرو هستیم که سابقه هنری و فرهنگی چندانی ندارند و صرفاً چون این کار مُد شده، به آن میپردازند. این افراد ممکن است به زبان روسی هم مسلط باشند، اما صرفِ دانستنِ زبان، به تنهایی مترجم حرفهای نمیسازد. مترجم باید هنرمند باشد؛ چون ما با ادبیات سر و کار داریم و ادبیات هم شاخهای از هنر است. مسئله فقط ترجمه کلمات نیست.
گوگل ترنسلیت یا هوش مصنوعی هم میتواند کلمات را خیلی خوب و بیغلط معنی کند، اما آن ترجمه برای ما جذاب نیست. چون ما با انسان و روح انسان سر و کار داریم. چیزی که یک ترجمه را خواندنی میکند، روحِ خود مترجم است. یعنی کار مترجم باید گرم و زنده باشد. کتابی که میخوانید، باید با شما حرف بزند؛ باید حس کنید کتاب موجودی زنده است، نه فقط چند برگ کاغذ صحافیشده با چند جمله روی آن. متأسفانه در کشور ما، این درک که ترجمه یک هنر است، مغفول مانده و هر کسی که به یک زبان خارجی مسلط باشد، خود را مترجم ادبی میپندارد!
مقایسه ترجمه از زبان اصلی با ترجمه از طریق زبان واسطه یا میانجی، همواره یکی از بحثهای مهم در ترجمه ادبیات کلاسیک در ایران بوده. دیدگاه شما در اینباره چیست؟
ترجمه از زبان ثالث تنها زمانی قابلقبول است که مترجم، کسی در حد نجف دریابندری، محمد قاضی یا سروش حبیبی باشد. در چنین حالتی میتوان به ترجمه اعتماد کرد، چون با مترجمی کارکشته و صاحباعتبار روبهرو هستیم که دستکم در انتقال معنا وفادار و دقیق عمل میکند. با اینهمه، چون زبان روسی زبانی بسیار احساسی و شاعرانه است، بهتر است آثار روسی مستقیماً از زبان اصلی ترجمه شوند تا مترجم بتواند زیر و بمِ زبان، فراز و فرودِ عبارتها و ظرافتهای متن را بهدرستی دریابد. در این صورت، آنچه به فارسی برگردانده میشود صرفاً واژه نخواهد بود، بلکه احساس خواهد بود؛ و چهبسا همین احساس، مهمترین چیزی باشد که در ترجمه از زبان ثالث از دست میرود.

در کنار توجه ویژهای که به آثار کلاسیک ادبیات روسیه میشود، بهنظر میرسد ادبیات معاصر این کشور در ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته و جایگاهی جدی در میان مخاطبان و بازار نشر پیدا نکرده است. شما وضعیت امروز ادبیات روسیه را چگونه ارزیابی میکنید و این کمتوجهی در ایران را ناشی از چه عواملی میدانید؟
این وضعیت، از دیدگاه من، چندان هم عجیب و دور از انتظار نیست. دلیل اصلی این امر این است که هنر و ادبیات کلاسیک، به تمام زوایای بنیادین زندگی بشر پرداخته است؛ به ارزشهایی چون عشق، دوستی، صلح و نوعدوستی که شالوده اصلی روابط و تجربیات انسانی هستند.
ما تمام این مضامین غنی را در گنجینه ادبیات کلاسیک یافتهایم. در مقابل، ادبیات معاصر، اگرچه با ظاهری متفاوت ارائه میشود، اما حرف تازهای نسبت به این ارزشهای بنیادین ندارد. این آثار، در واقع، همان مفاهیم کهن را بازگو میکنند، تنها در قالبی نو. به همین دلیل، اگر ذهن خواننده همچنان به دنبال کشف همان ارزشهای بنیادین باشد، ادبیات کلاسیک بهطور کامل او را اقناع خواهد کرد و نیازی به ادبیات معاصر احساس نمیشود؛ ادبیاتی که بهنظر من، صرفاً همان حرفها را تکرار میکند، فقط در قالبی زشتتر و زمختتر.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا