روایت خبرنگاری از جنگ جنوب

گفت‌وگویی خواندنی و متفاوت با حسین اژدهایی، خبرنگار شجاع تنگه هرمز که اخبار حمله‌ آمریکا به شهرهای جنوب ایران را پوشش می‌دهد

مرتضی کلیلی: با شروع جنگ تحمیلی ائتلاف آمریکایی -صهیونی به ایران و خاصه درگیری در تنگه هرمز، تصویر و اسم یک خبرنگار بیشتر از همیشه دیده و شنیده شده؛ حسین اژدهایی. جنوبی دوست‌داشتنی‌ با موهایی سفید و چهر‌ه‌ای سبزه‌گون و عینک‌ خاص آفتابی‌اش‌ که همیشه تصویر پشت گزارش‌هایش، ‌آب‌های خلیج‌فارس‌ است و ‌ کشتی‌های سرگردان در پی تسلط ایران‌ بر این تنگه‌‌. ‌حسین آقا پای ثابت رزمایش‌ها و رخداد‌هایی است که در هرمزگان اتفاق می‌افتند. پروفایل امروزمان متعلق به ایشان است…

 از او چه می‌دانیم؟

‌گزارش‌های او در اردیبهشت ۱۴۰۴ از  محل انفجار بندر شهید‌رجایی را هنوز فراموش نکرده بودیم که با آغاز جنگ او را بیشتر دیدیم و شناختیم. ‌‌اگر گزار‌ش‌هایش را دیده‌ باشید، اژدهایی خیلی روان صحبت می‌کند‌. او با ‌لحنی آرام و ‌‌کلمات شمرده و خیلی عامیانه ما را از وضعیت جنگ در ۱۳‌شهر هرمزگان‌‌ ‌و جزایر ایران و خاصه تنگه هرمز آگاه می‌کند‌‌.‌‌ اژدهایی با فاصله، از خیلی خبرنگار‌های شهرستانی پیشتاز است.

از چه لحاظ؟ حسین‌آقا برخلاف دیگر خبرنگاران که خشک و رسمی و اتو‌کشیده سعی می‌کنند عین جملاتی ‌‌که به آنها دیکته کرده‌اند را بیان کنند، راحت و صمیمی جلوی دوربین قرار می‌گیرد و روایت خودش را از آنچه دیده به زبان عامیانه برای مردم تعریف می‌کند. ‌گزارش‌های شنیدنی و دیدنی‌اش را هم معمولا اینگونه شروع می‌کند: «درود به شما، درود به همه ایرانیان… سلام بینندگان گرامی‌. اینجا ساحل درخشان خلیج فارس است.

جایی که دیشب جهان صدای سیلی‌های پی‌در‌پی ایران را شنید…» نکته جالب اینکه اژدهایی، آمریکا و رژیم اسرائیل را با القاب خاصی خطاب می‌کند و مثلا می‌گوید «ارتش تروریستی و راهزن آمریکا» یا نیروی دریایی آمریکا را همیشه «دزدان دریایی» خطاب می‌کند. ‌‌تلخیص گفت‌وگوی ۳۷دقیقه‌ای ‌‌ما با آقای اژدهایی عزیز خبرنگار مسلط به ادبیات و شعر و فلسفه را بخوانید که جذاب هم شد…

متولد ساحل خلیج فارس

از آقای اژدهایی پرسیدم که کجا به دنیا آمده؟ «سلام به شما… ‌‌همه دوستان و همشهریان و‌ هم‌استانی‌ها می‌دونن‌ که هر وقت کسی از من می‌پرسه کجا به دنیا اومدی؟ من می‌گم چه جایی بهتر از ایران؟ ما همه‌مون ایرانی هستیم. چه در ساحل شاخاب پارس خلیج فارس به دنیا آمده باشیم، چه در مرزهای غربی و شرقی. من به این سوال‌رو اینگونه پاسخ می‌دم که ایرانی‌ام؛ ‌زاده ایران و دوستدار فرهنگ ایرانی و فکر می‌کنم همین کافی باشه‌. فرقی هم نمی‌کنه بدونیم در کدوم قسمت از این شهر یا کشور‌ به دنیا آمده باشیم. ‌‌من همینقدر بندری هستم که تهرانی، همینقدر که لر، همینقدر که کُرد، همینقدر که آذری، همینقدر که عشایر عرب‌زبان خوزستانم، همینقدر شیرازی، همینقدر شهر‌کردی و بلوچ و… ‌ همین کافیست که همه‌مون ایرانی هستیم و زادگان ایران بزرگ و عزیز و دوست داشتنی و فرهمند.»
‌‌

 من حسین متولد ۱۳۵۵ و ۵۰ساله هستم

از حسین آقا از سن و سالش ‌‌و معنی نام فامیلی‌اش پرسیدم‌؛ «‌‌دقیقا من سال ۱۳۵۵ به دنیا آمدم. ‌‌اصلا دانستن و ندانستن معنی فامیلی من خیلی ‌‌فرقی نمی‌کنه. همه نام‌های فامیلی مثل هم هستن‌؛ ‌ فقط برای شناخت شدن به کار برده می‌شن. حالا فامیل من کمی خاص‌تره و کمک کرده به بیشتر شناخته شدن من؛ چون تو یادها می‌ماند. برجستگی دیگری ندارد. من هم یک ایرانی‌ام؛ عضوی از یک خانواده معمولی مثل بیشتر ایرانی‌ها دوست دارم سرباز ایران باشم ‌‌و…»

یک کتاب‌دوست حرفه‌ای

از آقای اژدهایی پرسیدم اول اینکه ‌مدرک تحصیلی‌اش چیست و بعد کارش را از کجا شروع کرده و چند سال سابقه دار‌د؟‌ «‌من بیش از ۳۰ سال سابقه دارم؛ وقتی دیپلم ‌ گرفتم ترجیح دادم وارد فضای کاری بشم که بهش علاقه دارم و اون هم کار در رادیو و تلویزیون بود. کارم را با گویندگی رادیو آغاز کردم. بسیار کتاب‌رو دوست دارم‌. من یک کتاب‌دوستم و به این می‌بالم که علاقه به کتاب دارم و مطالعه و این علاقه از همون کودکی در من نشأت گرفته ‌و جوانه زد که تا الان برای من مفید بوده. و اینکه فلسفه هم بسیار دوست دارم‌‌.»

 تولد دختری به اسم دریا در میان رزمایش ارتش!

از حسین آقای اژدهایی درباره خاطره‌ای ‌شیرین حین گزارش‌هایش در رزمایش‌های خلیج فارس که با آن مواجه شده، پرسیدم؛ «نیمه شبی بود و من به دنبال پرداخت متفاوت ‌‌در گزارشم بودم. می‌خواستم گزارشم اون امضای اژدهایی‌رو داشته باشه، اون رنگ اژدهایی‌رو داشته باشه و عقلم به جایی نرسید؛ نیمه‌شب سردی بود و من سیگار روشن در دست نشسته بودم که بچه‌های نیروی دریایی ارتش خبر دادن که یه خانواده محترمی، یک بانوی زائو دارند و چون شب قبلش هم باران آمده بود و مسیر روستاشون هم سخت‌گذرتر شده بود، به خاطر طغیان سیلاب قرار بود که بچه‌های بهداری نیروی دریایی ‌ارتش‌ برن و این بانوی گرامی‌رو بیارن برای زایمان به شهر جاسک.

 

محل رزمایش هم دریای مکران بود و پس کرانه های آن. اونجا من به ذهنم رسید که بپرسم آیا خانواده جنسیت نوزاد را می‌داند یا نه و اسمشو قرار هست چه بگذارند. خیلی اتفاق جالبی افتاد. به من گفتن که بله این خانواده‌ای که منتظر نو‌رسیده است، منتظر یک نوزاد دختر هستند و نامش‌رو هم می‌خوان دریا بگذارند. من اونجا نقشه تصویری ‌گزارش خبری‌رو چیدم. ‌محافظان دریا…

چون فردا‌ هم شلیک موشک‌های جدید بود برای محافظت از دریاهای ایرانی و خلیج باشکوه پارس و دریای مکران، من این نام را برگزیدم و کوشیدم که نقشه تصویری و رواییش‌رو با پیوند زدن «دریای کوچک» که در حال به دنیا آمدن بود و دریایی بزرگ که باید ایرانی می‌ماند، گزارش را اینگونه ببندم و گزارش بسته ‌و در  خبر ۲۱ پخش شد و خیلی هم بازخورد داشت و من هنوزم از این حادثه خیلی خوشحالم چون دو معجزه خدا‌رو دیدم؛ معجزه‌ای که به دنیا آمدن انسانی تازه و دگر بود و معجزه دریایی که همه عمر پیش روی من بوده و گسترده بود‌‌…»

از روی نوشته ‌یا بداهه‌گویی؟ ‌

حسین آقا چطور اینقدر مسلط مقابل دوربین به مدت طولانی و بدون تپق گزارش می‌دهد؟ «‌هر خبرنگاری یه شیوه‌ای داره؛ میشه برای برخی از همکاران اینگونه تعریف ‌‌و ترسیم کرد که چون یک گزارش تولیدی‌ست، خب از قبل فرصت داشته و نوشته اما شغل ما نقطه تمایزش این آمادگی ذهنی است که ریشه در اشراف به ادبیات، محل خدمت و جغرافیای ‌منطقه داره. وقتی که بندر شهید رجایی دچار آتش‌سوزی حریق یا انفجار می‌شه واقعا این فرصت نیست که شما بخواهید متنی‌رو بنویسید. ‌‌شاید برخی گمان کنند که این در یک سلسله گزارش‌هایی می‌شود که البته می‌شود اما من هرگز چنین نکردم. در مورد شخص حسین اژدهایی چنین نیست؛ من هیچگاه از پیش ننوشتم… مگر در موقعیت‌های بسیار خاص. ‌‌من همان سر صحنه تصمیم می‌گیرم که چه بگویم.»

 وصف جنوب و جنوبی‌ها از زبان یک جنوبی خونگرم

مرا حتما می‌شناسید دیگر؛ یک آبادانی و جنوبی متعصب هستم. از همین در وارد شدم و از حسین آقا ‌پرسیدم، جنوب چه چیزی به او یاد داده؟ «‌‌گرما در روابط انسانی… لذت بردن از نعمت‌ها و طبیعت‌ها. می‌دانید که نسیم خنک چقدر در جنوب ‌ارزشمنده. می‌دانید که نوشیدن آب گوارا چقدر لذت‌بخشه. حداقل به من یاد داد که شادی‌های بزرگ زندگی همین کوچک‌های نهفته هستن‌ که گاه به چشم نمیان. نوشیدن یک لیوان آب خنک پس از یورش گرما و شرجی چقدر لذت‌بخشه.

شاید این درس جنوب است به ما که قدرشناس‌تر باشیم به این شادی‌ها، این لذات، این نعمت‌هایی که اینقدر کوچک شدن در ذهن ما، چون بسیار دم دستند و دست‌یافتنی که گاه فراموش می‌شن برای ما که یادآوریش راحت‌تر و ساده‌تر باشه. مثل ایستادن زیر یک سایه، مثل گل کاغذی که همیشه، هم در آبادان شما هم در بوشهر همسایگان ما، هم در هرمزگان ما گلی‌ست همیشه سبز، همیشه درخشان در جنوب. کمتر گل‌هایی تو این هوای گرم و شرجی دوام می‌آورند. اینکه لذت ببریم از‌ همین گلی که همیشه در ساحل ما به وفور یافت می‌شه. در شهرهای ما این یعنی استواری، یعنی مقاومت، یعنی درخشندگی، یعنی آراستگی در عین خشم طبیعت…»

اجرای گویندگان و خبرنگاران قدیمی؛ بهتر و زیباتر… 

از آقای اژدهایی عزیز پرسیدم کار کدام خبرنگار یا گوینده خبر را دنبال می‌کند یا دوست دار‌د؟ «همه توی سبک خودشون سرآمدن، وظیفه‌شون‌رو به درستی انجام میدن و به نظر من خیلی من به این تفاوت‌رو قائل نیستم و خودمو در جایگاهی ‌واقعا نمی‌دونم که بخوام بین‌شون فرق بذارم. اما به لحاظ ‌ذوق و سلیقه شخصی، من هر چقدر به عقب برمی‌گردم، به لحاظ تاریخی اجرای گویندگان قدیمی‌تر‌رو بهتر و زیباتر می‌بینم. حداقل به دل من بیشتر می‌نشینه. من فکر می‌کنم که انگار همکاران قدیمی ما یا بگم قدیمی‌تر ما انگار که علاقه بیشتری به مطالعه داشتن. انگار وقت بیشتری برای کارهاشون می‌گذاشتن. به همین دلیل هرچی ‌‌زمان‌رو به عقب برمی‌گردونم، احساس می‌کنم که اجراهای اون‌ها خیلی حداقل برای من دلنشین‌تره. گو اینکه البته هم الان هم گویندگان بنام و خبرنگاران بلند‌آوازه‌ای داریم که کارهاشونم بسیار خوبه. »

اژدهایی؛ شوخ یا جدی؟

‌‌‌‌از آقای اژدهایی پرسیدم که خارج از دوربین چقدر شبیه خودِ روی آنتن است؟ اصلا آدم شوخی است یا جدی؟ «‌بیشتر آدم جدی هستم؛ جدی و منطقی و وقت زیادی هم واقعا ندارم که بخوام به کارهای دیگه بپردازم. زندگی من سال‌هاست در آمدن سر کار صبح و رفتن خانه در شب و گاه ماموریت‌های چند‌روزه خلاصه ‌‌و تعریف شده. واقعا وقت آنچنانی هم نداشتم که به خیلی از این مواردی که الان شما فرمودید، حتی فکر کنم ولی من خودم را آدم جدی می‌دانم.»

یادی از مریم نشیبای عزیز

از ‌آقای اژدهایی پرسیدم که چون از نوجوانی کارش را شروع کرده، آیا  ‌الگویی در خبرنگاری داشته؟ «‌من با رادیو کارمو آغاز کردم؛ گویندگی رادیو و پس از اون نویسندگی و متعاقبش تهیه کنند‌‌گی. ‌من خیلی با رادیوی توی منزل ور‌می‌رفتم. شاید بهترین و اساسی‌ترین سرگرمی من بود. زندگی من خلاصه می‌شد با این موج به آن موج شدن هم اندازه و همسو با رادیو. از صدای مریم نشیبای نازنین این گوینده توانمند تا بسیارانی دیگه که واقعا اسامی‌شون حالا یادم نیست و حتی رادیوهای آن سوی مرزهامون که فارس‌زبان بودند، دنیای من خلاصه شد بین گوش دادن به رادیو و رفتن به دکه روزنامه‌فروشی سر محل؛

دویدن و رسیدن بین این دو برای آمدن کیهان بچه‌ها و اطلاعات هفتگی و جوانان امروز و خیلی‌های دیگه… ماهنامه کهکشان و تا رسیدن به برنامه راه دانش و داستان‌های هزار و یک شب و داستان‌های شب و قصه‌های ظهر جمعه و من واقعا اون موقع فکر نمی‌کردم که روزی خودم پشت میکروفون رادیو می‌نشینم‌‌. ‌نه اینکه من به‌طور ویژه یک نفر‌رو الگو قرار بدم و از اون بزرگوار تقلید کنم یا پیروی کنم یا الگو بگیرم نه! ولی دوست داشتم از همه بیاموزم. امروز هم امروز هم دوست دارم از همه بیاموزم و یاد بگیرم و به کارم ارتقا بدم؛ چون این کار را به شدت دوست داشته و دارم…

در میناب رخ داد… 

حسین آقا درباره سخت‌ترین گزارش خبری‌ که تا حالا داشته، به هفت‌صبح می‌گوید؛ «حادثه‌ای که در‌میناب رخ داد… ‌ قبل از حادثه مینا‌ب گمان می‌کردم همیشه بگویم زلزله بم؛ چون ما اون موقع دی ماه ۸۲ ‌ به کمک آنها رفتیم و آن صحنه‌ها را دیدیم و باید بگویم هم تلخ‌ بود و هم دردآور‌‌‌ اما دیدن دست جدا شده کودکی معصوم و بی‌گناه که آن سوی دیوار افتاده بود، سر جدا شده و صحنه‌هایی که هنوز روح و روان من و همه بینندگان را آزار میده، واقعا تلخ‌ترین و تاریک‌ترین لحظات کاری‌ام بود.

چون به محض اینکه در نهم اسفند مدرسه میناب توسط ارتش تروریستی و واقعا کودک‌کش آمریکا مورد اصابت قرار گرفت، من اولین خبرنگار صدا و سیما بودم که در صحنه حاضر شدم و اولین ارتباط زنده تصویری را با شبکه خبر برقرار کردم، این خاطره مانده در ذهنم. بسیار پررنگ‌، بسیار دردآور و گمان نمی‌کنم تا ‌روزی که زنده باشم، این خاطره از ذهنم زدوده بشه.»

 کنایه عادل؛ سعه صدر اژدهایی و حرف پایانی

از این شب‌های جام‌جهانی ‌پرسیدم؛ و کنایه عادل فردوسی‌پور به ایشان درباره اتفاقات تلخ در منطقه خلیج فارس که گفت اژدهایی در گزارش‌ها‌ش همه چیز ‌را عادی جلوه می‌دهد‌‌؟‌ «اصلا فوتبالی نیستم و جام‌جهانی را هم ندیدم. من کارمو انجام میدم و به ایشون هم هیچ پاسخی ندارم که بدم. وظیفه‌ای هم ندارم… به کارم مشغولم و کارمو در کمال صداقت و بر‌اساس منافع ملی انجام میدم و از خدا می‌خوام که بتوانم در شأن این مملکت و برای منافع ملی کشورم بکوشم. درنهایت هم خیلی ممنونم از شما و تشکر می‌کنم که به یاد من بودید و به سراغ من آمدید. برای شما، برای تک‌تک ایرانیان، برای این سرزمین آرزوی بهترین‌ها را می‌کنم.‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌

دیدگاهتان را بنویسید