تفاوت دختران و پسران نسل زد

تفاوت دختران و پسران نسل زد

تفاوت دختران و پسران نسل زد در سال‌های اخیر افزایش پیدا کرده چون شبکه‌های اجتماعی سبک اجتماعی را تغییر داده که بیشترین اثر آن به سبک زندگی و نگاه دختران بوده‌است.

به گزارش سرمایه فردا، در سال‌های اخیر نسل زد به دانشگاه رفته و حتی ازدواج هم کرده‌اند اما نه به سبک دهه ۶۰ بلکه متفاوت رفتار کردهاند، البته همین مسأله منجر شده امروز دختران دهه شصتی هم انتظارات متفاوتی داشته باشند چون شبکه‌های اجتماعی شکل جدیدی از زندگی را به نمایش می‌گذارد که بیشتر سبک و سیاق نسل زد است. با این حال بر تمام دختران اثر گذاشته و  حالا دهه شصتی ها ازدواج به هر قیمتی را نمی‌پسندد.

قدیما تمام آرزوی یک دختر در یک جمله خلاصه می‌شد: «ایشالا سفیدبخت بشی.» اتفاقی که بالاخره یک روزی برای هر دختری رخ می داد و از آن لحظه به بعد، دیگر زن بود و خانه‌داری و بچه‌داری. اما اگر امروز در خیابان‌های شهرهای بزرگ قدم بزنید، با نسلی از دخترها روبرو می‌شوید که دیگر منتظر آن اسب سفید نمانده‌ و نیستند. آن‌ها خودشان آستین بالا زده‌اند، درس خوانده‌اند، کار پیدا کرده‌اند و آجر به آجرِ زندگی‌شان را با عرقِ جبین ساخته‌اند. این دخترها که حالا در دهه‌ی سی یا چهل زندگی‌شان هستند، نه «ترشیده»‌اند و نه «بدشانس»؛ آن‌ها آگاهانه تصمیم گرفته‌اند که به جای یک ازدواج معمولی و پر از حسرت، تنهاییِ با عزت‌نفسشان را حفظ کنند.

 

نسل سوخته خود ساخته است

«سارا» ۳۶ ساله است و دکترای معماری دارد و یک دفتر طراحی کوچک را اداره می‌کند. وقتی از او درباره ازدواج می‌پرسم، می‌گوید: «نسل ما خودساخته است، بسیاری از فامیل فکر می‌کنند من چون سخت‌گیر هستم تنها مانده‌ام. اما واقعیت این است که من برای این زندگی که الان دارم، خیلی جنگیده‌ام. من یاد گرفته‌ام چطور تنهایی سفر بروم، چطور قسط‌هایم را بدهم و حتی چطور شیر گاز خانه را تعمیر کنم. حالا وقتی مردی سراغم می‌آید که انتظار دارد من به خاطر او از شغلم بزنم یا برای هر قدمی که برمی‌دارم از او اجازه بگیرم، با خودم می‌گویم: چرا باید این آرامش را فدای یک قراردادِ یک‌طرفه کنم؟ من به دنبال یک رفیق می‌گردم، نه کسی که بخواهد برای من آقابالاسر باشد.»

«نیلوفر»؛ دوست سارا هم که ۳۱ ساله و برنامه‌نویس است، از نگاه ها و تفکر آشناسان به شدت گلایه دارد: «در مهمانی‌های فامیلی هنوز هم نگاه‌ها جوری است که انگار من یک چیزی کم دارم، چرا چون مجردم. اما وقتی به زندگی همان‌هایی که برای من دلسوزی می‌کنند نگاه می‌کنم، می‌بینم خودشان چقدر خسته‌اند. می‌بینم چطور برای خرید یک لباس ساده باید چانه بزنند یا چطور رویاهایشان را فراموش کرده‌اند. من ترجیح می‌دهم پادشاه دنیای کوچک و تنهای خودم باشم تا اینکه در زندگیِ کسی دیگر، یک آدمِ فرعی و نادیده باشم که فقط وظیفه‌اش پخت‌وپز و شست‌وشو است.»

 

حرف مردها همچنان یکی است

اگر بخواهیم ریشه‌ این اتفاق را پیدا کنیم، شاید به یک استدلال ساده برسیم: «دخترهای ما خیلی تغییر کرده‌اند، اما نگاهِ خیلی از مردها و خانواده‌ها به ازدواج هنوز همان است که قدیما بود.»

جامعه‌شناس‌ها می‌گویند ما در دوره‌ عجیبی هستیم. از یک طرف، دخترها را تشویق کردیم درس بخوانند، به دانشگاه بروند و مستقل شوند. آن‌ها هم رفتند و دنیایشان بزرگ شد. حالا آن‌ها کتاب می‌خوانند، با دنیا ارتباط دارند و برای خودشان شخصیت مستقلی شده‌اند. اما از آن طرف، در لایه‌های پنهانِ جامعه، هنوز هم از داماد انتظار می‌رود که «رئیس» باشد و از عروس انتظار می‌رود که «مطیع».

مشکل اینجاست که ما «زنِ مدرن» تربیت کردیم، اما برای او «مردِ همراه» تربیت نکردیم. هنوز هم خیلی از پسرها فکر می‌کنند مرد بودن یعنی دستور دادن. وقتی یک دخترِ تحصیل‌کرده و توانمند با چنین تفکری روبرو می‌شود، عقب‌نشینی می‌کند. او به دنبال کسی است که «شریک» زندگی‌اش باشد، پا به پای او بدود و به موفقیت‌های او افتخار کند، نه کسی که از پیشرفتِ زن بترسد و بخواهد او را در خانه حبس کند. این شکافِ بزرگ باعث شده که خیلی از دخترها عطای ازدواج را به لقایش ببخشند.

 

آیینه عبرتی به نام مادر

به گفته روانشناسان؛ یکی دیگر از دلایل مهمی که دخترانِ امروزی از ازدواجِ سنتی فراری هستند، تصویری است که از زندگی مادرهایشان دارند. آنها می‌گویند، این دخترها «شاهدانِ خستگی» هستند. آن‌ها دیده‌اند که مادرهایشان چطور تمام عمرشان را وقفِ همسر و فرزندان کردند، از تمام آرزوهایشان گذشتند، توی آشپزخانه‌ها پیر شدند و در نهایت، خیلی از آن‌ها حتی یک «دستت درد نکندِ» واقعی هم نشنیدند.

دخترِ تحصیل‌کرده‌ی امروز با خودش می‌گوید: «مادرم فداکاری کرد چون راه دیگری نداشت، اما من راهِ دیگری دارم.» او دیگر نمی‌خواهد فقط یک «فداکارِ حرفه‌ای» باشد. او می‌خواهد خودش هم از زندگی لذت ببرد، رشد کند و دیده شود. وقتی می‌بیند در مدل‌هایِ فعلیِ ازدواج، هنوز هم همه‌ی بارهای سنگین (از خانه‌داری و بچه‌داری گرفته تا استرس‌های مالی) به نوعی روی دوش زن است، احساس خطر می‌کند. او از ازدواج نمی‌ترسد، او از «گم شدنِ خودش» می‌ترسد. تنهایی برای این دخترها، یک سنگر است؛ سنگری که در آن می‌توانند خودشان باشند، بدون اینکه کسی به آن‌ها بگوید چه بپوشند، کجا بروند و چطور فکر کنند.

مردهایی که مثل سوزن در انبار کاه نایاب شده اند!

یک واقعیتِ تلخ که نمی‌توانیم پشت گوش بیندازیم این است که خیلی از پسرانِ ما، حتی آن‌هایی که ادعای روشنفکری دارند، هنوز یاد نگرفته‌اند چطور با یک زنِ قوی و مستقل زیر یک سقف زندگی کنند. داستان از این قرار است که پسرها در خانواده‌های ما هنوز با این تفکر بزرگ می‌شوند که «تو مردی و باید حرف، حرفِ تو باشد». حالا تصور کنید این آقا که در ذهنش خودش را «رئیس» می‌بیند، با دختری روبرو می‌شود که خودش درآمد دارد، ماشین دارد، به تنهایی تصمیم می‌گیرد و خلاصه برای گذران زندگی‌اش محتاجِ کسی نیست.

اینجا یک تضاد بزرگ پیش می‌آید. خیلی از مردها در مواجهه با این دخترها، به جای اینکه خوشحال باشند که یک شریکِ توانمند پیدا کرده‌اند، احساس ناامنی می‌کنند. آن‌ها فکر می‌کنند چون زن به پول یا حمایت آن‌ها «نیاز» ندارد، پس آن‌ها دیگر «مردِ خانه» نیستند.

دخترها هم این را حس می‌کنند. آن‌ها می‌گویند: «من که خودم تمامِ چالش‌های زندگی‌ام را حل کرده‌ام، چرا باید با کسی ازدواج کنم که به جایِ بالِ پرواز بودن، مثل یک وزنه به پایم بسته می‌شود و مدام می‌خواهد با محدود کردنِ من، غرورِ خودش را بازسازی کند؟» اینجاست که می‌بینیم خیلی از این تنها ماندن‌ها، در واقع به خاطر این است که طرفِ مقابل هنوز به آن بلوغ نرسیده که بفهمد ازدواج، یک «مشارکتِ برابر» است، نه یک «مسابقه قدرت».

 

وقتی که تجرد بهانه ای می شود برای برچسب زدن

در محله‌ها و فامیل، هنوز هم اگر دختری از سنش از حد خاصی بگذرد و ازدواج نکند، حرف‌وحدیث‌های زیادی پشت سرش راه می افتاد. کلماتی مثل «سخت‌گیر»، «ترشیده» یا «بدشانس» نقل و نباتِ مجلس می‌شود. اما اگر پای دردِ‌دل این دخترها بنشینید، می‌بینید که آن‌ها معتقدند، اتفاقا خیلی هم خوش‌شانس هستند! آن‌ها فرصت کرده‌اند خودشان را بشناسند، سفر بروند، مهارت یاد بگیرند و به آرامشی برسند که خیلی از متاهل‌ها حسرتش را می‌خورند.

به بیانی جامعه باید درک کند که این دخترها «مانده» نیستند، بلکه «ایستاده»‌اند. آن‌ها ایستاده‌اند تا یک رابطه‌ی درست و باکیفیت پیدا کنند و اگر پیدا نشد، حاضر نیستند به هر قیمتی تن به ازدواج بدهند. به گفته روانشناسان، «مشکل اینجاست که نگاهِ جامعه به «موفقیتِ زن» هنوز فقط در ازدواج خلاصه می‌شود. انگار فرقی نمی‌کند چقدر دانشمند یا هنرمند باشی، اگر شوهر نداشته باشی، از نظر عمه و خاله هنوز یک چیزی کم داری!». اما نسل جدید دخترانِ تحصیل‌کرده، دیگر این حرف‌ها را جدی نمی‌گیرند. آن‌ها در طول تاریخ یاد گرفته‌اند که ارزشِ خودشان را با حلقه‌ی توی انگشتشان اندازه نگیرند.

 

این تنهایی به کجا می‌رسد؟

اما بیایید کمی از زاویه‌ی دوربین دورتر به ماجرا نگاه کنیم. وقتی تعداد زیادی از باهوش‌ترین، بااستعدادترین و توانمندترین دخترانِ یک جامعه از ازدواج کناره‌گیری می‌کنند، این فقط یک موضوع شخصی نیست. این یعنی در آینده، ما خانواده‌هایِ باکیفیتِ کمتری خواهیم داشت. یعنی نرخ تولد پایین می‌آید و جامعه به سمت پیری می‌رود.

اما راهِ حلِ این مشکل، فشار آوردن به دخترها یا نصیحت کردنِ آن‌ها نیست. راهش این است که قوانین و فرهنگِ جامعه را جوری تغییر دهیم که ازدواج برای یک زنِ مستقل، ترسناک نباشد. تا وقتی که زن حس کند با ازدواج کردن، حقوقِ اولیه‌اش (مثل حق کار، حق سفر و حق تصمیم‌گیری) را از دست می‌دهد، طبیعی است که از آن فرار کند. اگر می‌خواهیم این دخترها به تشکیل خانواده فکر کنند، باید محیطی بسازیم که در آن «زن بودن» مساوی با «محدود شدن» نباشد.

از «جبرِ قسمت» تا «شکوهِ انتخاب»

در گذشته می‌گفتند «ازدواج قسمت است»، یعنی باید بنشینی تا تقدیر برایت تصمیم بگیرد. اما دخترانِ امروز این قاعده را به هم زده‌اند. برای آن‌ها، ازدواج یک «انتخابِ آگاهانه» است. آن‌ها ثابت کرده‌اند که «تنهایی» یک لنگه کفشِ پاره نیست که بخواهند با هر وصله‌ای آن را جفت کنند و به هر خانه‌ای بروند.

بررسی ها نشان داد که تجرد در میان زنانِ تحصیل‌کرده، بویِ ناامیدی نمی‌دهد؛ بلکه بویِ استقلال و عزت‌نفس می‌دهد. آن‌ها نشان داده‌اند که ترجیح می‌دهند در خانه‌یِ تنهاییِ خودشان با آرامش چای بنوشند، تا اینکه در یک زندگیِ پر از تنش، نقشِ یک آدمِ فرعی و نادیده را بازی کنند. شاید وقت آن رسیده که جامعه به جایِ دلسوزیِ بیجا، برای این زنانِ قوی فرشِ قرمزی از جنسِ احترام پهن کند و یاد بگیرد که یک زن، قبل از اینکه «همسر» یا «مادر» باشد، یک «انسانِ کامل» است که حق دارد برایِ خوشبختی‌اش، آن‌طور که خودش صلاح می‌داند تصمیم بگیرد.

زمانِ آن رسیده که بپذیریم: خوشبختی، لزوماً یک جاده‌ی دوطرفه نیست؛ گاهی یک مسیرِ تک‌نفره است که با اقتدار طی می‌شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید