مروری بر زندگی شاعری نوگرا‌

مروری بر زندگی شاعری نوگرا‌

مروری بر زندگی و اندیشه‌های علی باباچاهی؛ شاعری نوگرا که با نظریه‌پردازی و تجربه‌گرایی، مسیر شعر معاصر ایران را دگرگون کرد

داستان ادبیات معاصر ایران، بدون مرور چهره‌هایی که عمر خود را وقف کلمات و کشف فضاهای تازه کرده‌اند روایتی ناقص است. در میان نام‌هایی که در دهه‌های گذشته، همگام با تحولات اجتماعی و فرمی شعر فارسی پیش آمده‌اند، نام «علی باباچاهی» جایگاهی ویژه و تأمل‌برانگیز دارد؛ شاعری که از سواحل جنوب برخاست، در پایتخت به یکی از تئوریسین‌های شعر مدرن تبدیل شد و حتی سایه مرگ را در یکی از ملتهب‌ترین حوادث تاریخی به چشم دید. آنچه در ادامه می‌خوانید، به بهانه درگذشت او نوشته شده است؛ گزارشی از هشت دهه زندگی مردی که همواره کوشید شعر را در «وضعیتی دیگر» به مخاطبش عرضه کند. همچنین به همین خاطر، با احمد نادمی، شاعر، درباره جایگاه و تاثیر باباچاهی در شعر معاصر ایران گفت‌وگو کرده‌ایم تا این روایت، با نگاهی تحلیلی و شخصی، کامل‌تر شود.

  پسری به نام «ع. فریاد» در شرجی جنوب

قصه از سال ۱۳۲۱ در بندر کنگان استان بوشهر شروع می‌شود. علی باباچاهی، کودکی و نوجوانی‌اش را در کوچه‌های آفتاب‌خورده بوشهر گذراند و همان‌جا بود که بذر کلمات در ذهن او جوانه زد. در دوره اول دبیرستان، جادوی شعر او را تسخیر کرد و استعدادش چنان بود که به سرعت در مسابقات ادبی دانش‌آموزی در بوشهر و سپس در شیراز، مقام اول را از آن خود کرد. در آن روزگار، پسرک خجالتی جنوبی، شعرهایش را در پاکت می‌گذاشت و برای مجلات پرمخاطب پایتخت می‌فرستاد، اما نه با نام واقعی‌اش که در پس نام مستعار «ع. فریاد» پنهان می‌شد. این روند تا زمانی ادامه یافت که یکی از سروده‌هایش در مجله «امید ایران» به عنوان بهترین شعر هفته انتخاب شد. این اتفاق، نقطه عطفی بود تا باباچاهی اعتماد به نفس لازم را پیدا کند و از آن پس، نام واقعی‌اش را پای اشعارش بنویسد؛ نامی که قرار بود دهه‌ها بعد، یکی از جریان‌سازترین نام‌های شعر معاصر باشد.

  تکاپویی که ساواک نیمه‌کاره گذاشت

سال‌های پایانی دهه سی، باباچاهی جوان را به دانشکده ادبیات شیراز کشاند. حضور در شیراز، برای او فقط به معنای درس خواندن نبود؛ او به همراه جمعی از دانشجویان هم‌فکر، حلقه‌ها و جلسات ادبی پرشوری را پایه‌گذاری کرد که زمینه‌ساز فعالیت‌های جدی‌تر در آینده شد. در سال ۱۳۴۵، به عنوان معلم ادبیات به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به بوشهر برگشت تا ۱۸ سال از عمرش را صرف پرورش نسل‌های بعدی کند. اما روح ناآرام او به تدریس محدود نمی‌شد و در کنار چاپ شعر در مجلات تهران، رویایی بزرگ‌تر در سر داشت، خلق یک تریبون مستقل.

پاییز ۱۳۴۶، باباچاهی مجله‌ای به نام «تکاپو» را در بوشهر منتشر کرد. سید قاسم هاشمی در کتاب «صد سال مطبوعات بوشهر» به اهمیت این نشریه اشاره کرده است. تکاپو خیلی زود مورد توجه روشنفکران پایتخت قرار گرفت. کار به جایی رسید که مجلات معتبری چون «فردوسی» و «خوشه» مطالب آن را بازنشر می‌کردند. حتی مجله خوشه، سخنرانی معروف احمد شاملو را از روی تکاپو نقل کرد و از دست‌اندرکاران این مجله با عنوان «کوشندگان شعر امروز ایران» یاد کرد.

اما این درخشش زیاد طول نکشید. پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول سال ۱۳۴۷، نگاه امنیتی ساواک به این نشریه جلب شد. فشارهای مداوم و دخالت مستقیم ساواک به بهانه نداشتن مجوز انتشار، در نهایت به خاموشی چراغ «تکاپو» انجامید. با این حال، همان سال‌ها برای باباچاهی دستاورد شیرین دیگری داشت؛ او در سال ۱۳۴۸ با دختری از ایل بختیاری که او نیز در بوشهر تدریس می‌کرد، ازدواج کرد؛ پیوندی که حاصل آن یک دختر و یک پسر تحصیل‌کرده است. در همین دوران بود که چهره‌ای چون خسرو گلسرخی، نقدی بر دومین کتاب شعر او (جهان و روشنایی‌های غمناک) نوشت که بعدها در کتاب تاریخ تحلیلی شعر نو اثر شمس لنگرودی به ثبت رسید.

  انقلاب، بازنشستگی اجباری و تولد دوباره

وقوع انقلاب اسلامی در سال ۵۷، مسیر زندگی بسیاری از چهره‌های فرهنگی را تغییر داد. باباچاهی در سال ۱۳۶۲ به اجبار از آموزش و پرورش بازنشسته شد. این اتفاق می‌توانست این شاعر را به انزوا بکشاند، اما او قلمش را زمین نگذاشت. دوره جدیدی از فعالیت‌های متمرکزش آغاز شد؛ از ویرایش کتاب و تنظیم نمایشنامه‌های رادیویی (بر اساس آثار چخوف) گرفته تا همکاری با نشرهای «پاپیروس» و «پیشبرد». باباچاهی همچنین پروژه‌ای طولانی‌مدت را با مرکز نشر دانشگاهی در زمینه تعریف‌نگاری لغات متون کهن آغاز کرد. اما شاید مهم‌ترین حضور او در این دوران، تصدی مسئولیت صفحات شعر مجله افسانه‌ای «آدینه» به مدت یک دهه و پیش از آن، مسئولیت بخش شعر مجله «نافه» بود. او که پیش از انقلاب پای ثابت مجلات بود، حالا به عنوان یک تئوریسین، به طرح مباحث پیشرو می‌پرداخت. باباچاهی ایده «شعر پسانیمایی» را بر سر زبان‌ها انداخت و با طرح نظریه «شعر در وضعیت دیگر»، موجی از بحث‌ها و نقدهای جدی را در محافل ادبی ایجاد کرد. حاصل این سال‌های پربار، انتشار بیش از سی جلد کتاب شعر، نقد و پژوهش بوده است.

  از نگاه منتقدان؛ عبور از احساس تا فرم

اگر بخواهیم کارنامه شعری باباچاهی را از نگاه منتقدان بررسی کنیم، باید به سیر تکامل او نگاهی بیندازیم. منتقدان، اولین کتاب او یعنی «در بی‌تکیه‌گاهی» را اثری عاطفی-تصویری با رویکردی اجتماعی می‌دانند. کتابی سرشار از اندوه و روحیات خودشکنانه که در میان دعوای طرفداران «شعر سیاسی» و «هنر برای هنر»، توانست جای خود را باز کند. این اشعار اگرچه احساساتی و نوجوانانه ارزیابی شدند، اما به شدت میان مردم چرخیدند و به او شهرت بخشیدند.
در مجموعه دوم، «جهان و روشنایی‌های غمناک»، او با لحنی خطابی و غرق در عواطف، تحت تاثیر فضای شعری فروغ فرخزاد قرار داشت. اما در مجموعه سوم، «از نسل آفتاب»، منتقدان شاهد یک تغییر کیفی در وزن اشعار او بودند. باباچاهی با الهام از دستاوردهای فروغ و م. آزاد(محمود مشرف آزاد تهرانی)، به سمت اوزانی منعطف و پرکشش رفت؛ تحولی که در واقع پلی بود برای عبور از شعر نیمایی و رسیدن به پختگی در شعر سپید.

  تصویر یک شاعر در قاب مستند

سال‌های پایانی زندگی علی باباچاهی، سال‌های تثبیت و مرور کارنامه شاعری او بود. در تابستان ۱۳۹۰ مستندی ۹۰ دقیقه‌ای با عنوان «این قیافه مشکوک» به کارگردانی وحید علیزاده رزّازی درباره زیست شاعرانه‌اش ساخته شد؛ روایتی تصویری از شاعری که همواره تلاش کرد بیرون از قواعد مألوف حرکت کند. در این مستند، چهره‌هایی چون هوشنگ چالنگی، مسعود بهنود، محمد محمدعلی، مدیا کاشیگر، احمد پوری و اردشیر رستمی درباره ابعاد شخصیتی و ادبی او سخن گفتند و تلاش کردند «شاعرِ وضعیت دیگر» را از زوایای مختلف بازخوانی کنند. این فیلم در اسفند ۱۳۹۰ و در مراسم بزرگداشتش به نمایش درآمد.اکنون با درگذشت علی باباچاهی، ادبیات معاصر ایران یکی از صداهای متفاوت و نظریه‌پردازان جدی خود را از دست داده است. او که از نوشتن با نام مستعار آغاز کرد، از دل سانسور و بازنشستگی‌های اجباری تا واپسین سال‌های عمرش کوشید کلمات را در «وضعیتی دیگر» به رقص درآورد؛ تلاشی که امروز به بخشی از حافظه تاریخی شعر مدرن ایران تبدیل شده است.

میراثی که پر نمی‌شود

وقتی خبر درگذشت چهره‌ای مثل علی باباچاهی منتشر می‌شود، واکنش‌ها معمولا در سطح تسلیت‌های رسمی و یادآوری خاطرات باقی می‌ماند. اما برای درک عمق حفره‌ای که با رفتن او در بدنه شعر معاصر ایجاد شده، باید به سراغ کسی رفت که هم بر جریان‌های ادبی اشراف دارد و هم سال‌هاست تحولات شعر باباچاهی را رصد می‌کند. با احمد نادمی، شاعر و منتقد ادبی گفت‌‌و‌گو می‌کنیم تا کارنامه فنی مردی را ورق بزنیم که تا آخرین لحظه دست از «تکاپو» برنداشت. نادمی بحث را با یک تفکیک ظریف آغاز می‌کند؛ تفکیکی میان «غم فقدان» و «خسارت فرهنگی». او معتقد است رفتن هر شاعری تلخ است، اما قصه باباچاهی فرق می‌کند. وقتی از او می‌پرسیم ارزیابی‌اش از این فقدان چیست می‌گوید: «ببینید، فقدان هر شاعری دردناک است، این طبیعت مرگ و عاطفه انسانی است. اما نبودن شاعری چون باباچاهی دردناک‌تر است. چرا؟ زیرا اهمیت و تأثیر او را ناتمام و معلق می‌گذارد. او پروژه‌ای در حال شدن بود که حالا با این رفتن، بخشی از آن ناتمام مانده است.»

  آقای «منتقد-شاعر» و کتابی که مرجع شد

در نقشه شلوغ و پرهیاهوی شعر معاصر ایران، جایابی دقیق علی باباچاهی کار ساده‌ای نیست. او نه کاملاً به سنت نیمایی وفادار ماند و نه کاملاً در بازی‌های زبانی محض غرق شد. نادمی اما برای توصیف جایگاه این شاعر از ترکیب جالبی استفاده می‌کند و او را یکی از مهم‌ترین «منتقد-شاعر»های نیم قرن اخیر می‌نامد. نادمی بر این باور است که نمی‌توان باباچاهی را تنها به عنوان یک شاعر دید: «باباچاهی یکی از مهم‌ترین «منتقد-شاعرهای» ۵۰ سال اخیر ماست. این صفت ترکیبی خیلی مهم است. آرا و اشعارش را نمی‌توان نادیده گرفت. شما وقتی می‌خواهید با شعر چند دهه اخیر مواجه شوید، یکی از جدی‌ترین منابع، کتاب «گزاره‌های منفرد» اوست. نقش او در معرفی و نقد شعر و تجربه‌های شعری نسل‌های جدید کتمان‌ناشدنی است.»

اما چه چیزی شعر باباچاهی را تا این حد متمایز کرد؟ چرا وقتی شعری از او می‌خوانیم، حتی بدون دیدن امضا، می‌فهمیم که این دست‌پخت شاعر «عقل عذابم می‌دهد» است؟ نادمی دست روی مهم‌ترین ویژگی فرمی و زبانی او می‌گذارد: «لحن». او معتقد است باباچاهی کاری با زبان کرد که ریسک بزرگی بود: «اصلی‌ترین ویژگی شعر او، لحن متمایز و مشخصش است. این لحن از کجا می‌آید؟ از ترکیب طنازانه و هزل‌گونه زبان رسمی و محاوره. باباچاهی با مهارت این دو سطح زبانی را در هم می‌آمیخت و به‌واسطه همین تکنیک، به چندصدایی بودن و مرکززدایی در شعر می‌رسید.»

  ماجرای پست‌مدرنیسم و چرخش فرمان در دهه هفتاد

نمی‌توان از باباچاهی گفت و به دهه پرالتهاب هفتاد اشاره نکرد. دهه‌ای که واژه «پست‌مدرنیسم» مثل یک بمب در محافل ادبی منفجر شد. نادمی این دوره را یک نقطه عطف در کارنامه باباچاهی می‌داند: «مسئله پست‌مدرنیسم در ادبیات دهه هفتاد، رخدادی جدی بود که موجب اتفاقی قابل توجه در تولیدات ادبی شد. آقای باباچاهی به این رخداد علاقه‌مند شد و مسیر شعری‌اش را تغییر داد. نکته مهم اینجاست که او در تبیین فهم خودش از این رخداد بسیار کوشید. گواه این ادعا، انبوه شعرها و نوشته‌های او در نشریات آن دهه است.» آیا باباچاهی رهبر یک جریان بود؟

آیا دور و برش پر از مریدانی بود که عیناً مثل او بنویسند؟ پاسخ نادمی به این سوال، تصویر مردی مستقل را ترسیم می‌کند که اگرچه تاثیرگذار بود، اما اهل «قبیله‌سازی» نبود: «آقای باباچاهی از شخصیت‌های مستقل شعر معاصر است. آنچه از رفتار ادبی او در تمام این سال‌ها دریافت می‌شود، احتراز از تعلق به گروه‌های ادبی خاص است.» با این حال، نادمی منکر تاثیر او بر نسل‌های بعد نیست، اما این تاثیر را با چهره‌ای مثل رضا براهنی متفاوت می‌داند: «اگرچه تاثیری که نوشته‌های آقای باباچاهی بر شاعران دهه هفتاد گذاشت شبیه تأثیر کارگاهی و مستقیم آقای براهنی نیست، اما با دقت در شعر دهه هفتاد و هشتاد می‌توان ردپای آرا او را به وضوح یافت.»

دشواری وظیفه و نقدی به «اقناع»

وقتی صحبت از ارتباط مخاطب با شعر باباچاهی می‌شود، نادمی واقع‌بینانه به ماجرا نگاه می‌کند. او می‌پذیرد که شعر باباچاهی، شعر راحتی نیست و این دشواری، بهای همان چندصدایی بودن است: «شعرهای چندصدایی و زبانی، ذاتاً شعرهای دشواریابی هستند.»اما نادمی تعارف را کنار می‌گذارد و مهم‌ترین نقد خودش را به پروژه شعری باباچاهی این‌گونه مطرح می‌کند: «به نظر من، تجربه‌گرایی شعری آقای باباچاهی به بوطیقایی اقناعی که منجر به درگیری عمیق و شراکت مخاطب شود، نمی‌رسد. یعنی آن «آن» شعری که مخاطب را در تجربه شاعر شریک کند.» در پایان، وقتی از او می‌خواهیم که آینده شعر تجربی را بدون حضور باباچاهی تصور کند، سکوتش سنگین است. نادمی معتقد است که حتی حضور کم‌رنگ سال‌های اخیر او هم لنگری برای ادبیات بود: «من حضور هرچند کم این سال‌های آقای باباچاهی را غنیمتی برای فضای ادبی می‌دانستم. فقدان او را عمیقاً تلخ یافته‌ام.»

دیدگاهتان را بنویسید