پرویز کلانتری هم کودکی نسلی را رنگ زد که حالا میانسال شده، هم خاک کویر را به زبان هنر تبدیل کرده است.
الهه کاکایی: داستان از دو سالگی شروع میشود. پسربچهای در زنجان، پیراهن سفیدی به تن دارد و از مادرش میخواهد دکمههای رنگارنگ بر آن بدوزد، هر رنگی که هست، هر اندازه که دارد. مادر میدوزد. پیراهن میشود تنی از رنگ. این اولین پالت پرویز کلانتری بود؛ پیش از قلممو، پیش از بوم، پیش از کاهگل. یک سال بعد، دیوارهای همسایهها به زمین بازی او تبدیل شدند.
خط میکشید، میپیچاند، ادامه میداد. روی دیوار کناری، روی دیوار همسایه، تا انتهای کوچه. روزی گم شد میان خطهایش و گریست اما راه بازگشت را میدانست. این تصویر را خودش بارها روایت کرده بود، انگار که سرنوشت هنرمندش را در آن میدید: خطی که آدم را با خود میبرد، دور میکند، گم میکند و همیشه یک راه برگشت دارد به جایی که از آن آمده.
خاک به مثابه زبان
کلانتری در دانشکده هنرهای زیبای تهران درس خواند با سپهری همنشین بود با بهمن محصص با شاهرودی. نسلی که داشت از پنجرهای به پیکاسو نگاه میکرد و از پنجرهای دیگر به مینیاتور ایرانی. پروژه دیپلمش را روی داستان خسرو و شیرین بست، در قالب کوبیسم، گویی از همان ابتدا میخواست نشان دهد که این دو دنیا میتوانند در یک قاب زندگی کنند.
اما کلانتری زبان خودش را دیرتر پیدا کرد؛ یا بهتر بگوییم، زمین زیر پایش آن را به او داد. وقتی با دانشجویان معماری به کاشان میرفت و آنها از نمای گلی کویری طراحی میکردند، چیزی در او بیدار میشد که نه از کتابهای بوزار پاریس میآمد و نه از گالریهای نیویورک. از خاک میآمد. از دیوارهای ساییده باد. از خشتهایی که تاریخ را در خود داشتند.
از ۱۳۵۳ به بعد، کاهگل شد مدیوم اصلیاش. مارکو گریگوریان پیش از او با این ماده کار کرده بود اما انتزاعی و مدرن. کلانتری مسیر دیگری رفت، ملایمتر، رواییتر، انگار که میخواست خاک حرف بزند نه فریاد بزند. خودش میگفت: «من نقاش مناظر خاکآلود مملکتم هستم.» این جمله را نه از سر فروتنی که از سر هویت میگفت.
حسنک کجایی؟
اما برای بسیاری از ما، کلانتری اول از همه آن دستهایی بود که کتابهای درسی را رنگ زدند. از ۱۳۴۴ که در فرانکلین شروع به کار کرد تا تصویرهای ماندگار ۱۳۵۵ ، روباه و زاغ، چوپان دروغگو، مرغابیها و لاکپشت، حسنک کجایی. این تصویرها نسلی را بزرگ کردند. درس سخت را آسان کردند. به ذهن کودکانی که حالا میانسال شدهاند چسبیدند با چسبی که هیچ زمانی از بین نمیرود.
جالب اینجاست که همین آدم که تصاویر کودکانهترین خاطرات ما را ساخت، در کانون پرورش فکری مدیر بخش آموزشهای هنری هم بود، انیمیشن ساخت، داستان نوشت، مقاله نوشت و استعدادها کشف کرد. کلانتری از آن هنرمندانی بود که مرز بین رشتهها برایش معنایی نداشت، نقاش بود، تصویرگر بود، معلم بود، نویسنده بود، روزنامهنگار بود. همه اینها در هم تنیده، مثل خطوط آن دیوارهای کودکی.
میراثِ بیموزه
کلانتری از آن دست هنرمندانی بود که درد هنر ایران را نه در آتلیهاش نگه میداشت، که بلند میگفت. میگفت قبیلههای هنری ایران در پیلههای بسته خود نفس میکشند و دادوستدی میانشان نیست، شاعر از نقاش نمیداند، معمار از موسیقیدان بیخبر است. میگفت موزه هنرهای معاصر تهران بیشتر شبیه گالری است تا موزه و این چند دهه نقاشی معاصر ایران هنوز خانهای ندارد که در آن بنشیند. این حرفها را نه از سر گلایه که از سر دلسوزی میزد، مثل کسی که عاشق چیزی است و میبیند آن چیز درست دیده نمیشود.
پرویز کلانتری در اردیبهشت ۱۳۹۵ رفت. دو سال پیش از آن دچار عارضه قلبی و مغزی شده بود و در آن دو سال هم ذهنش از کار نایستاده بود. کتابی درباره دختری عشایری داشت کار میکرد تا آخر. تابلوی مشهورش از شهر ایرانی در مقر سازمان ملل آویزان است، یک اثرش روی تمبر ویژه سازمان ملل چاپ شده و بزرگترین موزهاش همان است که در ذهن میلیونها کودک ایرانی ساخته، آنجا که حسنک هنوز گم است و لاکپشت هنوز پرواز میکند و روباه هنوز در کمین زاغ نشسته. آثارش پیش از آنکه به دیوار گالریها برسند، به دیوار خاطره رسیدند و دیوار خاطره، محکمترین دیواری است که آدم میشناسد.