فیلمی با روایت جنگ آمریکا

فیلمی با روایت جنگ آمریکا

سریالی که از دل واکنش به واقعیت شکل گرفت و در مسیر تبدیل ایده به درام، میان لحظات قابل قبول و خام در رفت‌وآمد ماند.

محمد کلهر:  «سرو، سپید، سرخ» را پیش از آنکه یک سریال بدانیم، باید یک «واکنش» در نظر بگیریم؛ واکنشی به یک موقعیت ملتهب که هنوز در جریان است. پروژه‌ای که تصمیم گرفته به‌جای فاصله گرفتن از واقعیت در دل آن بایستد و همان‌جا روایت کند. این نقطه شروع، هم مهم‌ترین امتیاز اثر است و هم منشأ اصلی ضعف‌هایش.

 «الان» باید ثبت کرد، نه بعدها!

در سال‌هایی که اغلب تولیدات نمایشی با تأخیر و در فاصله‌ای امن از واقعیت شکل می‌گیرند، ورود به یک موقعیت ناپایدار و ناتمام، جسارت می‌خواهد. «سرو، سپید، سرخ» از همین جسارت تغذیه می‌کند؛ از تصمیمی که می‌گوید «الان» باید ثبت کرد، نه چند سال بعد. اما این «الان» بهایی دارد که اثر، ناگزیر آن را پرداخته است. با مجموعه‌ای طرف هستیم که بیش از آنکه محصول یک برنامه‌ریزی دقیق باشد، نتیجه یک شتاب است.

شتابی که اجازه نداده ایده‌ها به درام‌های جاافتاده تبدیل شوند. وقتی هر اپیزود در زمانی ساخته می‌شود که در تولید حرفه‌ای هنوز پیش‌تولید جدی آغاز نشده، طبیعی است که فیلمنامه‌ها ناپخته بمانند، اجراها به حداقل‌ها بسنده کنند و کارگردان‌ها بیشتر درگیر رساندن کار باشند تا ساختن آن. نتیجه مجموعه‌ای است ناهمگون؛ اثری که مدام بین لحظات قابل قبول و لحظات کاملاً خام در نوسان است. این نوسان نه یک اتفاق، بلکه ویژگی ذاتی پروژه است. فرم اپیزودیک و حضور کارگردان‌های متعدد در عین اینکه به تنوع کمک کرده به ناهمگونی هم دامن زده است. اینجا با یک صدای واحد روبه‌رو نیستیم، بلکه با مجموعه‌ای از صداهای پراکنده مواجهیم که گاهی همدیگر را کامل می‌کنند و گاهی صرفاً بر آشفتگی می‌افزایند. در بهترین حالت، این تنوع به تجربه‌ای متفاوت منجر می‌شود و در بدترین حالت، به فقدان انسجام.

 فاصله میان خواستن و توانستن 

با این حال، یک انتخاب مهم در این میان قابل توجه است: تلاش برای روایت جنگ در نسبت با زندگی روزمره. «سرو، سپید، سرخ» می‌کوشد جنگ را از میدان به خانه بیاورد؛ از صحنه‌های مستقیم نبرد به روابط انسانی، تصمیم‌های فردی و تغییرات آرام در زیست شخصیت‌ها. این ایده، روی کاغذ ایده‌ای درست و حتی راهگشاست، اما در بسیاری از اپیزودها در حد همان ایده باقی مانده و به درام موثر تبدیل نشده است.

اینجاست که فاصله میان «خواستن» و «توانستن» خودش را نشان می‌دهد. بخش زیادی از نقدها به این مجموعه، به‌جا هستند؛ از ضعف منطق روایی تا جزئیاتی که باورپذیری را مخدوش می‌کنند. اما در عین حال یک خطای مهم هم در برخی از این نقدها دیده می‌شود: نادیده گرفتن شرایط تولید. نمی‌توان اثری را که در وضعیت فشرده و نزدیک به اضطرار شکل گرفته، با استانداردهای یک پروژه چندماهه سنجید و سپس همان نتیجه را مطالبه کرد.این قیاس، دقیق نیست.

یک «کنش فرهنگی» قابل اعتنا

«سرو، سپید، سرخ» بیش از آنکه یک سریال کامل باشد، شبیه مجموعه‌ای از اتودهاست؛ تمرین‌هایی از سوی فیلمسازان مختلف برای مواجهه با یک واقعیت مشترک. یادداشت‌هایی تصویری که طبیعی است نابرابر باشند، گاه دقیق و گاه شتاب‌زده، گاه تأثیرگذار و گاه کاملاً بی‌اثر. اما همین یادداشت‌ها، ارزش خودشان را دارند. ارزشی که نه در کیفیت یکدست، بلکه در نفسِ شکل‌گیری آن است. در اینکه جمعی از فیلمسازان تصمیم گرفته‌اند در لحظه‌ای که نمی‌توانند در میدان واقعی حضور داشته باشند، در میدان روایت غایب نباشند. این نگاه – اگر به محصولی ناهموار منتهی شود – در ذات خود قابل دفاع است.

«سرو، سپید، سرخ» نه آن فاجعه‌ای است که برخی توصیف می‌کنند و نه آن دستاورد درخشانی که بتوان بی‌چون‌وچرا ستایشش کرد. این مجموعه را باید در دو سطح دید: در سطح «اثر نمایشی» با مجموعه‌ای پر ایراد و نابرابر مواجهیم؛ اما در سطح «کنش فرهنگی» با تلاشی قابل اعتنا روبه‌رو هستیم. نکته تعیین‌کننده، آینده این مسیر است. تجربه‌ای از این جنس اگر قرار باشد ادامه پیدا کند، فقط در صورتی معنا دارد که از دل همین خطاها و شتاب‌زدگی‌ها به بلوغ برسد. در غیر این صورت، تکرار همان الگو دیگر «تجربه» نیست؛ شکل دیگری از بی‌توجهی است به ضعف‌هایی که حالا دیگر پنهان نیستند.

دیدگاهتان را بنویسید