ایران در سال ۱۴۰۴ در میانه بحرانی چندلایه قرار گرفته است؛ بحرانی که تنها به سیاست داخلی محدود نمیشود، بلکه میتواند سرنوشت اسلام سیاسی، توازن قدرت در خاورمیانه و حتی آرایش ژئوپلیتیک جهان را دگرگون کند. از یکسو بنبستهای اقتصادی و فشارهای بینالمللی مشروعیت حکومت ایدئولوژیک را فرسوده کرده و از سوی دیگر، مذاکرات ژنو زیر سایه تهدید نظامی آمریکا به بنبست رسیده است. در همین حال، شرق نیز تنها تا جایی همراهی میکند که منافعش ایجاب کند. مجموعه این تحولات، ایران را در موقعیتی قرار داده که هر تصمیم آن میتواند پایان یک عصر و آغاز نظمی تازه را رقم بزند.
در چنین چشماندازی، خروج ایران از مدار حکومت ایدئولوژیک نهتنها توازن ژئوپلیتیک منطقه را تغییر میدهد، بلکه موجی از بحران مشروعیت را میان گروههای اسلامگرا ایجاد خواهد کرد. در این سناریو، منطقه وارد دورهای میشود که میتوان آن را «پسااسلامگرایی» نامید؛ دورانی که در آن مذهب از حوزه اجبار دولتی به حوزه وجدان فردی و اجتماعی بازمیگردد و رؤیای تشکیل خلافت یا حکومت الهی جای خود را به قراردادهای مدنی مبتنی بر ملیت و شهروندی میدهد.
همانطور که فروپاشی اقتصادی شوروی نشان داد سوسیالیسم دولتی کار نمیکند، بنبستهای امروز ایران—از بحران انرژی و تورم تا انزوای بینالمللی—در ذهن بسیاری از مسلمانان بهعنوان سند ناکارآمدی اسلام سیاسی ثبت میشود. در چنین شرایطی، ملیگرایی معمولاً بهعنوان بدیل اصلی سر برمیآورد؛ پدیدهای که در روسیه پساشوروی رخ داد و اکنون نشانههای آن در لایههای اجتماعی ایران نیز دیده میشود. با تضعیف مرکز ایدئولوژیک، جریانهای وابسته به تهران نیز ناچار خواهند شد یا به احزاب سیاسی عادی تبدیل شوند یا در خلأ قدرت فروبپاشند.
در همین بستر، مذاکرات به نقطهای حساس رسیده است. میدان ژنو صحنه تقابل دو منطق خواهد بود: منطق معاملهگری ترامپ و تلاش تهران برای بقا. سه سناریو بیش از بقیه محتملاند. نخست، ترامپ ممکن است بهدنبال یک پیروزی سریع باشد؛ توافقی محدود که سطح غنیسازی را کاهش دهد و در مقابل بخشی از داراییها یا معافیتهای نفتی آزاد شود. چنین توافقی هزینه امنیتی فوری ندارد اما برای کمپین داخلی ترامپ یک ویترین جذاب خواهد بود. سناریوی دوم این است که واشینگتن مذاکره را نه برای مصالحه، بلکه برای وادار کردن تهران به عقبنشینی بدون دریافت امتیاز کلیدی پیش ببرد؛ با طرح مطالبات فراپادمانی و منطقهای، ایران را در تنگنا قرار دهد. سناریوی سوم، «نه توافق، نه برخورد» است؛ تفاهمی نانوشته برای خرید زمان و جلوگیری از جنگ یا جهش قیمت نفت.
با این حال، نشانهها حکایت از آن دارند که احتمال فشار حداکثری برای گرفتن امتیاز حداکثری همچنان بالاست. اما نباید فراموش کرد که ترامپ علاقه شدیدی به «بستن قراردادهای بزرگ» دارد و تهران نیز با ارسال سیگنالهایی در حوزه نظارتهای آژانس نشان داده که برخلاف گذشته، بهدنبال بنبست نیست. محتملترین خروجی مذاکرات، نه یک توافق جامع، بلکه ترسیم نقشه راهی برای توافقی میانمدت است که در آن فشار و مذاکره همزمان پیش بروند.
در همین حال، نشانههای نگرانکنندهای از تغییر آرایش نظامی آمریکا دیده میشود. به نظر میرسد دیپلماسی ژنو به کما رفته و در مقابل، نیروهای سنتکام از حالت مانور به وضعیت عملیاتی منتقل شدهاند. ورود جنگندههای F-35 و F-15E که برای نفوذ در پدافندهای پیشرفته طراحی شدهاند، نشان میدهد احتمال یک درگیری محدود اما سنگین افزایش یافته است. گزارشهایی نیز منتشر شده که ترامپ به ایران ۱۴ روز مهلت داده تا پیشنهاد قانعکنندهای ارائه کند. برخلاف دورههای پیش، پنتاگون آشکارا از آمادگی برای کارزار نظامی سخن میگوید و ترامپ تحت فشار مشاوران تندرو و اسرائیل، مذاکرات را «تله زمانی» تهران میداند. هرچند از نظر لجستیکی هنوز زمان حمله گسترده نرسیده، اما اگر مذاکرات پیش نرود، احتمال یک درگیری محدود طی دو تا چهار هفته آینده کم نیست.
در چنین شرایطی، رفتار تهران نیز قابل پیشبینی است. هسته سخت قدرت در ایران، هرگاه پای بقای نظام در میان باشد، معمولاً عقلانی و محتاط عمل میکند. اگر به این جمعبندی برسد که آمریکا تصمیم قطعی برای حمله دارد، احتمالاً برای جلوگیری از فروپاشی به سمت توافقی بزرگ یا «نرمش قهرمانانه» حرکت خواهد کرد. اما خطر اصلی در «خطای محاسباتی» است؛ جایی که هر طرف سیگنال بازدارندگی طرف مقابل را تهدید تلقی میکند. تهران ممکن است برای جلوگیری از جنگ، بهایی سنگین بپردازد، اما تنها زمانی که دیپلماسی را آخرین سنگر پیش از ویرانی بداند. در عین حال، تا آخرین لحظه با «ابهام استراتژیک» بازی خواهد کرد تا از دادن امتیازات حیاتی پرهیز کند.
در این میان، ترامپ نیز وارد مرحله «لبه پرتگاه» شده است. هشدار ۱۰ روزه او در نشست هیئت صلح غزه نشان میدهد واشینگتن قصد دارد با همراهی مالی و نظامی اعراب، پرونده غزه را ببندد و در این مسیر، برنامه هستهای و نفوذ منطقهای ایران را مانع اصلی معرفی کند. ترامپ با استفاده از کلیدواژههایی مبهم مانند «اتفاقات بد»، در واقع ابهام تهران را با تهدید پاسخ داده است. توافق او با نتانیاهو بر سر «نقطه پایان» نیز نشان میدهد نقش پلیس بد به اسرائیل سپرده شده است. در چنین فضایی، تهران برخلاف شعار «نه جنگ، نه مذاکره»، عملاً به هر دو میدان کشانده شده و فرصت برای احیای بازدارندگی سنتی به حداقل رسیده است. اگرچه هدف نهایی میتواند دستیابی به توافقی بزرگ باشد، اما در سطح تاکتیکی، گزینههای پرخطر همچون فرسایشی کردن درگیری یا تغییر پارادایم در دکترین هستهای همچنان روی میز است؛ بهویژه اگر حمله اولیه آمریکا محدود باشد و میان موج اول و دوم فرصتی برای چرخش تهران ایجاد شود.
در این میان، برخی همچنان به «شرق» دل بستهاند؛ به توافقهای ۲۵ ساله یا عضویت در سازمانهایی مانند شانگهای. اما این امیدها بیش از آنکه واقعیت داشته باشند، سرابی سیاسیاند. در هیچیک از اسناد همکاری ایران با چین و روسیه، تعهدی مشابه ماده ۵ ناتو وجود ندارد. این توافقها بیشتر چارچوبهایی برای تجارت و مانور دیپلماتیکاند، نه پیمانهای دفاعی. پکن و مسکو نه ناجی جمهوری اسلامی خواهند بود و نه حاضرند هزینه جنگی را بپردازند که سودی برایشان ندارد. رفتار آنها در تنشهای اخیر بیشتر شبیه تماشاچیانی بوده که تنها «آب و ابزار» به بازیگر تحت فشار میرسانند تا زمان بخرد، نه اینکه وارد میدان شوند. اگر روزی به این جمعبندی برسند که تغییر ساختار در ایران قطعی است، بهجای حمایت، بهسرعت بهدنبال نفوذ در نظم جدید خواهند رفت. برای آنها، ایرانی ضعیف و آشفته بسیار قابلتحملتر از ایرانی متحد آمریکا است.
در نهایت، واقعیت این است که ایران در استراتژی جهانی روسیه و چین نه شریک برابر، بلکه یک کارت بازی بوده است. با تشدید فشارهای بینالمللی و فرسایش توان داخلی، روشن شده که شرق تنها تا جایی کنار ایران میایستد که منافعش ایجاب کند. گره زدن سرنوشت ملی به کشورهایی که «بیطرفی در بحران» و «معامله با برنده» را اصل راهبردی خود میدانند، خطای محاسباتی بزرگی است. در روزی که شعلههای جنگ یا آشوب بالا بگیرد، تهران خواهد دید که در میدان تنها مانده و متحدان شرقیاش در حال مذاکره با نظم جدید برای سهمخواهی از ویرانهها هستند.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا