ناگفته‌های زندگی ناصر حجازی

همسر ناصر حجازی اسطوره استقلال می‌گوید اعتماد و آرامش، مهم‌ترین عامل دوام زندگی مشترک‌شان بوده است، جزئیات مصاحبه را بخوانید؛

مهدی یکتا: در پانزدهمین سالگرد درگذشت زنده‌یاد ناصرحجازی گفت‌و‌گویی متفاوت با بهناز شفیعی، همسر اسطوره استقلال و فوتبال ایران انجام دادیم. معمولا مرسوم است که ما رسانه‌ای‌ها از چهره‌ها و افراد مختلف دعوت می‌کنیم تا برای مصاحبه به دفتر تحریریه و رسانه بیایند اما این بار این قانون نانوشته را شکستیم و متفاوت عمل کردیم. به جای دعوت از مصاحبه شونده، راهی منزل او شدیم. حالا شاید بپرسید: چرا؟

چون قرار بود درباره شخصیت متفاوتی صحبت کنیم. انسانی که با همه فرق داشت؛ در دوره ای که هیچ کس شبیه خودش نبود و همه نقش بازی می‌کردند، او به شدت شبیه خودش بود! امسال پانزدهمین سالی است که ناصر حجازی در میان ما نیست و به مناسبت سالگرد درگذشت آن مرحوم، با هماهنگی و به اتفاق حبیب افتخاری و همراهی مهدی هژبری، سردبیر سایت هفت‌ورزشی، به دیدار شریک زندگی ناصر حجازی رفتیم. بهناز شفیعی، مثل همیشه با مهربانی و گرمی پذیرای ما شد. گپ زدیم و از هر دری صحبت کردیم و… آنچه می‌خوانید ماحصل یک گفت‌و‌گوی متفاوت نیمروزی است با بانویی که هم تحصیلکرده است، هم خوش‌صحبت و فرهیخته که به شخصه از مصاحبه با او لذت بردم و بسیار آموختم.

‌من آن گلبرگ مغرورم که می‌میرم زبی آبی… ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی‌گردم! (همسر مرحوم حجازی هم همراه من زمزمه می‌کند) این شعر از کجا وارد زندگی شما شد؟
ببینید، این شعری بود که همیشه مادرم می‌خواند. مادرم سواد درست و حسابی نداشت و سواد مکتبی داشت اما علاقه زیادی به شعر داشت و اغلب اشعار حافظ را از حفظ بود. یک بار با ناصر داشت مشاعره می‌کرد و این شعر گلبرگ مغرور را خواند که ناصر خوشش آمد و دیگر خودش هم همیشه تکرار می‌کرد.

باور کنید، هرچی سرچ کردیم، به اسم دقیق شاعر نرسیدیم… یکی می‌گوید شعر اخوان ثالث است و یکی اسم دیگری را می‌آورد و…؟
همین یک بیت نیست و شعری طولانی است که شاه‌بیت آن را ناصر همیشه می‌خواند.

می‌خواهیم خرق عادت کرده و برخلاف عرف معمول که در سالگرد درگذشت یک چهره مطرح از سختی‌ها، مشکلات یا سوگواری صحبت می‌شود، کمی سمت سوالات فان برویم. موافقید؟
اختیار دارید، ایرادی ندارد.

کلا ناصر حجازی چقدر اهل شعر و شاعری بود و شاعر مورد علاقه‌اش چه کسی بود؟
فریدون مشیری را خیلی دوست داشت چون دوست برادرم بود و با هم ارتباط داشتند. ناصر خودش هم طبع شاعری داشت و حتی آن شعری که در مصاحبه معروفش گفته بود قفسی می‌سازم از …
بله، مصاحبه با کیهان ورزشی قدیم و قبل از انقلاب و اینکه گفته بود:«قفس و دروازه‌ای می‌سازم از جنس طلا!»

دقیقا، شعر خودش بود!
دوره ما پسرهای جوان برای ارتباط گرفتن با دخترها، سهراب سپهری می‌‌خواندند و حفظ می‌کردند.

دوره شما ناصر حجازی و جوانان بیشتر از چه شاعری شعر می‌خواندند‌؟ یا اینکه ببخشید! ناصرخان با چه شعری شما را تحت تاثیر قرار داد؟
(با لبخند) ناصر آنقدر خجالتی بود که نگو و نپرس! سرش را بالا نمی‌آورد شما را ببیند چه برسد به اینکه بخواهد در دانشگاه شعر بخواند.

درباره آشنایی شما با ناصر حجازی بارها صحبت شده که هم‌دانشگاهی بودید و… حالا یک سوال ویژه دارم؛ ناصر حجازی ورزشکار بود، خوش‌تیپ بود و قد بلندی هم داشت و در دانشگاه شما هم قطعا مورد توجه دخترها بود. این موضوع شما را اذیت نمی‌کرد؟

چرا خب! یک زمانی دیگر حرف ازدواج ما جدی شده بود. از دانشگاه با ماشین ناصر بیرون می‌آمدیم باور نمی‌کنید! یک مدرسه دخترانه بود که زیباترین و شایسته‌ترین دخترهای تهران آنجا درس می‌خواندند. هر موقع از جلوی آن دبیرستان که از قضا در مسیر حرکت ما بود رد می‌شدیم، این دخترها با سنگ‌ریزه به شیشه پیکان ناصر می‌زدند و جیغ می‌کشیدند که چرا ازدواج کردی؟ دیوانه‌ای مگر؟ طفلکی ناصر هم مات و مبهوت خجالت می‌کشید و سریع می‌رفت.

شاید هم جلوی شما… ( به شوخی) از شما حساب می‌برد؟!
نه! کسی از من حساب نمی‌برد. من یک سیاستی داشتم یا اینکه اعتماد به نفسم به قدری بالا بود که همیشه به خودم می‌گفتم من بالاتر از بقیه هستم. به همین خاطر هرگز حسادت نمی‌کردم. از آن گذشته شما وقتی همسر قهرمان یا چهره شناخته شده‌ای مثل ناصر حجازی می‌شوید، باید برای این مسائل آمادگی داشته باشید.

صادقانه بگویید کسی بود که وقتی به ناصر حجازی نزدیک می‌شد، حسادت زنانه شما گل کند و دلخور شوید؟
من که همیشه این ریختی نبودم!

اختیار دارید!
به هرحال من هم جوان بودم، زیبا بودم و … یادم می‌آید همیشه ناصر با یک گونی نامه طرفداران خودش به منزل می‌آمد. من نامه‌ها را تک‌تک می‌خواندم و به همه آنها جواب می‌دادم. ناصر باورش نمی‌شد و همیشه می‌پرسید از خواندن این نامه‌ها ناراحت نمی‌شوی؟ من هم می‌گفتم نه و…

راحت‌تر بگویم؟! همه اینها را گفتم که برسم به یک اسم؛ شهره! خواننده‌ای که قبل از انقلاب خیلی ناصر حجازی را دوست داشت و چند بار هم سراغش آمده بود و…
(با خنده) درست است! یک شب من داخل حیاط منزل پدری‌ام با آتیلا بودم. آتیلا یک‌ساله و بسیار بسیار (دو مرتبه تکرار می‌کند) بچه ناآرامی هم بود. من و مادرم به همراه یک خانمی که به من کمک می‌کرد، سه نفری نمی‌توانستیم آتیلا را آرام کنیم. داشتم می‌گفتم که آتیلا روی دوشم بود و در حیاط با او بازی می‌کردم که زنگ در را زدند. آن خانمی که برای ما کار می‌کرد جلو رفت و در را باز کرد. بعد نزد من آمد و گفت یک خانمی آمده جلوی در و با ناصر خان کار دارد!

شهره تازه ترانه «دختر مشرقی» را خوانده بود. من هم گفتم برو بالا (صدایی صاف می‌کند) چون ناصر طبقه بالا بود. گفتم برو صدایش کن بیاید! ناصر هم آمد و گفتم برو جلوی در «شهره» خواننده با تو کار دارد! گفت بروم چه بگویم؟! گفتم خب برو ببین چه کار دارد؟ نیم‌ساعت این پا و آن پا کرد و آخر سر گفتم که اگر نروی، خودم می‌روم و… بالاخره رفت. شهره هم با دیدن ناصر به او گفت که من خواننده‌ام و تو هم چهره معروفی هستی و می‌خواهم با هم برویم رستوران و کار خاصی هم ندارم!

ناصر گفت می‌دانی که من زن دارم؟ گفت هم می‌دانم زن داری و هم اینکه تازه بچه‌دار شدی اما کار خاصی نمی‌خواهیم انجام دهیم که… یک رستوران برویم ولی ناصر در خانه را به رویش بست و بدون خداحافظی برگشت! من از ناصر پرسیدم چرا این کار را کردی و طفلکی چیز خاصی نمی‌خواست که گفت ممکن است عکسی یا تصویری از من منتشر شود و دوست ندارم سر زبان‌ها بیفتم.

چه جوری می‌شود آخه؟! 
هم اعتماد به نفس زیادی داشتم و هم به ناصر ایمان و اعتماد زیادی داشتم. خیلی خجالتی و محجوب بود و وقتی آمد خواستگاری من حتی سرش را بلند نمی‌کرد. پدرم می‌گفت ما اصلا ندیدیم این آقا چه شکلی است؟ پسرم سرت را بلند کن دو کلام با هم صحبت کنیم. هر دو هم مرد هستیم!

ولی شنیدیم روی یکسری از دوستان هنرمند و خواننده ناصر حجازی حساس بودید، خیلی هم حساس بودید… درست است؟
(با کنجکاوی) چه کسی یا کسانی مثلا؟!

مثلا داریوش اقبالی؟ می‌گویند داریوش خواننده با خدابیامرز اکبر کارگر‌جم با ب.ام.و آلبالویی می‌آمدند جلوی خانه شما و داریوش از ترس شما صندلی عقب پنهان می‌شد که دیده نشود اما… طفلکی ناصرخان سوتی می‌داد! می‌آمد سوار خودرو شود بعد از سلام و علیک با اکبر کارگرجم برمی‌گشت و با صندلی عقب هم سلام و علیک می‌کرد و شما از بالا می‌دیدید و مچ هر سه نفر را می‌گرفتید!
(ریز ریز می‌خندد) خیلی آقای کارگرجم خدابیامرز را دوست داشتم. مرد خوبی بود و داریوش خواننده هم سال اول تولد آتیلا خیلی زحمت کشید و به جشن تولدش آمد. اتفاقا خودم هم اخیرا به کنسرت او رفتم.

شاید هم حق با شما بود. داریوش خواننده نسل جوان بود و همه می‌گفتند ببخشید محبوب دختران است و… شاید استرس داشتید ناصرخان را از راه به‌در نکند؟!
نه! نه! بازیگوشی نمی‌کرد و اتفاقا تولد آتیلا هم با یک دختر او را دیدم که دوستش بود و با هم به جشن تولد آمدند. من چنین چیزی از او ندیدم.

خواننده و هنرپیشه مورد علاقه ناصر حجازی چه کسی بود؟
(با شوق فراوان) خیلی خیلی (دو بار تکرار می‌کند) ناصر صدای داریوش را دوست داشت.

مشخصا کدام آهنگ یا ترانه؟
همه ترانه‌های داریوش را دوست داشت. من گاهی که به ترکیه می‌روم باور نمی‌کنید مسیر دو ساعتی آنالیا تا آنتالیا با آتیلا دو تایی داریوش فقط گوش می‌کنیم و من هم همه این دو ساعت را به یاد ناصر اشک می‌ریزم و گریه می‌کنم.

خود شما صدای کدام خواننده ایرانی را دوست دارید؟
داریوش را خیلی دوست دارم. معین را هم… صدای هایده را هم به شدت دوست داشته و دارم و عاشق صدایش هستم.

دیدگاهتان را بنویسید