هنوز خیلیها منتظر شنیدن صدای آژیر قرمز یا انفجار هستند تا باور کنند که جنگ شده است. اما حقیقت این است که سؤال «آیا دوباره جنگ میشود؟» دیگر قدیمی شده است. طبق نگاه تحلیلگرانی مانند دکتر ذبیحالله سعیدی، ما همین حالا در قلب یک جنگ تمامعیار هستیم؛ جنگی که شکلش عوض شده، اما هدفش همان است. مرز میان صلح و جنگ از بین رفته است.
به گزارش سرمایه فردا، وقتی مسیرهای تجارت دریایی و مالی یک کشور بسته میشود، این دیگر «وضعیت پیش از جنگ» نیست، بلکه خودِ خودِ جنگ است. در این گزارش، نگاهی داریم به ماهیت جنگهای مدرن، تلاشهای میانجیگرانه پاکستان، و معمای خطرناکی که هر لحظه ممکن است به فاجعهای بزرگ منجر شود.
در ذهن بسیاری از مردم، جنگ یعنی صدای انفجار، دود غلیظ، تانکهایی که در خیابانها حرکت میکنند و سربازانی که سنگر میگیرند. اما دنیا از آن روزها عبور کرده است. جنگهای مدرن، بیشتر از آنکه در میادین نظامی رخ دهند، در اتاقهای اقتصاد، دیپلماسی و اطلاعات رقم میخورند. امروز، دشمن لزوماً با تانک وارد خیابان نمیشود؛ بلکه سعی میکند با فشار اقتصادی و محاصره، اراده یک ملت را از هم بپاشد یا ساختار قدرت را از درون تغییر دهد. یدالله کریمیپور، تحلیلگر مسائل راهبردی، با تکیه بر دیدگاه دکتر ذبیحالله سعیدی، معتقد است که ما همین حالا در قلب یک جنگ تمامعیار به سر میبریم. جنگی که شلیک نشدن گلوله در آن، به معنای صلح نیست، بلکه به معنایی این است که ابزارهای غیرنظامی مثل تحریم و انزوای سیاسی، با دقت و قدرت در حال پیشروی هستند. در این گزارش، نگاهی داریم به ماهیت این جنگ بیصدا، معمای میانجیگریهای نافرجام، و لحظهای که این سکوت خطرناک ممکن است به فریاد تبدیل شود.
شاید فکر کنید تا وقتی تانک و هواپیما در آسمان نباشند، پس صلح برقرار است. اما واقعیت تلخ این است که مرز میان صلح و جنگ، امروز کاملاً از بین رفته است. وقتی کشوری از نظر اقتصادی در تنگنای شدید قرار میگیرد و مسیرهای تجارت دریایی و مالیاش بسته میشود، این دیگر «وضعیت پیش از جنگ» نیست، بلکه خودِ خودِ جنگ است. هدف از این نوع جنگ، نابودی زیرساختهای اقتصادی و روانی یک کشور بدون شلیک یک گلوله است. در چنین شرایطی، یک کشور میتواند در ظاهر «در صلح» باشد، اما از درون در حال فروپاشی و خفه شدن تدریجی است. این سادهلوحانه است که منتظر صدای آژیر باشیم تا باور کنیم جنگ شروع شده است. جنگ از روزی که تحریمهای ظالمانه شدت گرفت و تنگه هرمز بسته شد، شروع شده است. فقط اسمش را عوض کردهاند؛ گذاشتهاند «محاصره اقتصادی» و «فشار حداکثری». اما ماهیت آن، همان جنگ تمامعیار است.
تلاشهای کشورهایی مثل پاکستان برای پادرمیانی میان ایران و آمریکا، معمولاً به بنبست میرسد. چرا؟ چون ماجرا دیگر بر سر یک اختلاف ساده مثل برنامه هستهای یا تحریمهای محدود نیست. الان بحث بر سر دو چیز است: «بقای هویت» و «تغییر نقشه قدرت». از یک سو، ایران معتقد است امنیتش در گرو ایستادگی و حضور فعال در منطقه است. عقبنشینی برای ایران، نه فقط یک تاکتیک نظامی، که تهدیدی برای موجودیت و هویت انقلاب است. از سوی دیگر، آمریکا در پی تغییر کلی نقشه قدرت در خاورمیانه است. واشنگتن دیگر به دنبال «اصلاح رفتار» جمهوری اسلامی نیست؛ به دنبال «تغییر رفتار» به نفع خودش و اسرائیل است. این دو هدف، کاملاً مقابل هم هستند. هیچ میانجیگری نمیتواند این دو را پای یک میز بنشاند و بگوید «بر سر یک چیز توافق کنید». چون چیزی برای توافق وجود ندارد.
یدالله کریمیپور تحلیل گر سیاسی وضعیت را اینگونه توصیف میکند: «میانجیها مثل داورانی هستند که میخواهند بین دو کشتیگیر صلح برقرار کنند، در حالی که هر دو طرف فقط به ضربه فنی کردن حریف فکر میکنند.» در چنین فضایی، میانجیگریها نه تنها کمکی نمیکنند، گاهی اوضاع را بدتر هم میکنند. چون طرفین تصور میکنند که حریف در حال تلف کردن وقت و خرید زمان برای تقویت مواضع خود است. به همین دلیل، بعد از هر دور مذاکره، تنشها بیشتر میشود، نه کمتر. پاکستان شاید نیت خیری داشته باشد، اما در این بازی، نیت خیر کافی نیست.
در وضعیت فعلی، هر دو طرف از یک تاکتیک استفاده میکنند: «ابهام». یعنی دقیقاً نمیگویند خط قرمزشان کجاست تا حریف را در ترس و احتیاط نگه دارند. این بازی از نظر تاکتیکی در کوتاهمدت میتواند مؤثر باشد، اما یک روی بسیار خطرناک هم دارد. وقتی فضا غبارآلود و مبهم باشد، هر اتفاق کوچکی میتواند فاجعه بسازد. یک خطای انسانی در رادار، یک شلیک اشتباه در مرز، یا برداشت اشتباه از جابهجایی چند سرباز، دیگر به عنوان یک «تصادف» دیده نمیشود، بلکه به عنوان «شروع حمله رسمی» تفسیر میگردد. در این لحظه است که منطق کنار میرود و واکنشهای عصبی و ناگهانی جای آن را میگیرد.
موجودیت هزاران سرباز و ملوان در منطقه، تنشهای مداوم و خستگی دو طرف از بنبست، جمعاً یک کپسول آتش زا را تشکیل دادهاند. جرقه میخواهد، آن هم از هر جا. نه فرماندهان نظامی ایران میتوانند به سادگی از زیر بار فشار آمریکا شانه خالی کنند و نه واشنگتن حاضر است هزینههای سیاسی و مالی ادامه این وضعیت را برای همیشه تحمل کند. در چنین شرایطی، یک «اشتباه کوچک» (مثل شناسایی نادرست یک هدف هوایی) میتواند کل منطقه را به آتش بکشد.
اگر بپرسید پس چه زمانی تانکها و هواپیماها وارد میدان میشوند، پاسخ این است: جنگ فیزیکی و بزرگ تنها زمانی رخ میدهد که یکی از دو طرف به این نتیجه برسد که «ادامه وضعیت فعلی» از «خودِ جنگ» پرهزینهتر است. به زبان ساده، وقتی یک کشور احساس کند با سکوت و صلحِ نیمبند، در حال خفه شدن تدریجی و تسلیم شدن است، ممکن است برای نجات خود، دست به سیم آخر بزند و جنگ رو در رو را انتخاب کند.
ایران امروز در تنگنای استراتژیک قرار دارد. از یک سو، محاصره دریایی و تحریمها نفس اقتصاد را بند آورده است. از سوی دیگر، تسلیم شدن در برابر خواستههای آمریکا به معنای از دست دادن تمام دستاوردهای ۴۰ ساله انقلاب است. در چنین شرایطی، گاهی «شجاعت برای جنگیدن» به صرفهتر از «ذلت باقی ماندن» میشود. البته آمریکا هم وضعیت مشابهی دارد. هزینه ادامه محاصره برای اقتصاد جهانی، تورم و رکود، بسیار بالاست. واشنگتن هم ممکن است به این نتیجه برسد که یک ضربه قاطع نظامی (و کوتاه) بهتر از یک جنگ فرسایشی طولانی و پرهزینه است. پس انفجار بزرگ زمانی رخ میدهد که هزینهی «زنده ماندن در محاصره» از هزینهی «مردن در میدان نبرد» بیشتر شود. و این لحظه، شاید خیلی نزدیکتر از آن چیزی باشد که تصور میکنیم.
نکته پایانی کریمیپور تأملبرانگیز است: «جنابان این روزها جنگ، آن هم از گونه پرشدتش جاری و ساری است؛ ولی واقعیت آن است که هم مدیران این را نمیفهمند و هم اگر هم درک کنند، نمیخواهند آحاد مردم به کنه آن پی ببرند.» یعنی جنگ تمامعیار اقتصادی و روانی علیه ایران در جریان است، اما نه مدیران دولتی (شاید به دلیل حفظ آرامش اجتماعی) این واقعیت را به مردم میگویند، و نه اگر هم بفهمند، فریاد بزنند.
اما مسئله این است که این سکوت استراتژیک میتواند خطرناک باشد. وقتی مردم ندانند در چه وضعیتی قرار دارند، نمیتوانند برای آینده برنامهریزی کنند. ممکن است برخی در توهم صلح به سرمایهگذاری و تولید ادامه بدهند، در حالی که زیرساختهای اقتصاد کشور در حال نابودی است. ممکن است برخی در انتظار بازگشایی تنگه هرمز دست نگه دارند، غافل از اینکه این محاصره برای همیشه باقی خواهد ماند. جنگ بیصدای امروز، هر لحظه ممکن است به فریاد تبدیل شود. نه به این دلیل که کسی عمداً دکمه را فشار میدهد، بلکه به دلیل خطای محاسباتی، سهلانگاری یا برداشت اشتباه. در این فضای غبارآلود، یک هواپیمای بدون سرنشین که از مسیر خارج شود، یک ناو جنگی که وارد آبهای سرزمینی شود، یا یک خبر جعلی که در رسانهها منتشر گردد، میتواند کل معادله را به هم بزند. شاید وقت آن رسیده که مدیران بیدار شوند و مردم را مطلع کنند. شاید وقت آن رسیده که به جای «مدیریت بحران»، به فکر «پایان دادن به بحران» باشیم. تا دیر نشده است. چون وقتی آژیرها به صدا درآیند، دیگر برای حرف زدن دیر خواهد بود.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا