استراتژی ایران برای شکست آمریکا

استراتژی ایران برای شکست آمریکا

آیا ایران موفق شده است خاورمیانه را به “اوکراین واشنگتن” تبدیل کند؟ نشریه معتبر فارین افرز در تحلیلی تامل‌برانگیز، از استراتژی جنگ فرسایشی ایران سخن گفته است. استراتژی‌ای که در آن، تهران و متحدانش با تحمیل هزینه‌های مستمر نظامی و اقتصادی، سعی در کشاندن آمریکا به باتلاقی بی‌پایان دارند.  در این گزارش، نگاهی داریم به استراتژی فرسایشی ایران، نقش روسیه و چین به عنوان بازیگران مکمل، و پنج پرسش راهبردی که آینده این تقابل را تعیین خواهند کرد.

به گزارش سرمایه فردا، در ۱۴ شهریور ۱۴۰۳، نشریه معتبر فارین افرز (Foreign Affairs) مقاله‌ای به قلم مایکل نایتس با عنوان «تله ایرانی: چگونه تهران می‌تواند خاورمیانه را به اوکراین واشنگتن تبدیل کند» منتشر کرد. نایتس در این نوشتار استدلال کرد که جمهوری اسلامی ایران و متحدانش در محور مقاومت، با بهره‌گیری از استراتژی «جنگ فرسایشی» و «تحمیل هزینه‌های مستمر»، در پی آن هستند تا ایالات متحده را به درون یک درگیری درازمدت بکشانند. وضعیتی که شباهت‌های انکارناپذیری به باتلاق روسیه در نبرد اوکراین دارد.

هرچند از منظر ساختاری و به دلیل ماهیت آرمان‌گرایی ایدئولوژیک، جایگاه ایران با اوکراین تفاوت‌های اساسی دارد، اما در عمل، تهران موفق شده است هزینه‌های حضور نظامی و سیاسی آمریکا در منطقه را به شکلی بی‌سابقه افزایش دهد. حملات مداوم به پایگاه‌های آمریکایی در عراق و سوریه، درگیری‌های نیابتی در یمن و لبنان، و تهدید تنگه هرمز، همگی بخشی از این استراتژی فرسایشی هستند. هدف روشن است: وادار کردن آمریکا به یک بازی بی‌پایان که در آن خروج از بحران به همان اندازه دشوار باشد که ادامه دادن آن هزینه‌بر است. ایران به خوبی می‌داند که افکار عمومی آمریکا دیگر طاقت یک جنگ دیگر در خاورمیانه را ندارد. پس هر روز که درگیری ادامه پیدا می‌کند، فشار بر کاخ سفید برای خروج بیشتر می‌شود.

نقش مکمل روسیه و چین؛ انتقام نرم از واشنگتن

در این میان، نقش روسیه و چین به عنوان «بازیگران مکمل» حائز اهمیت است. کریمی‌پور معتقدد استراتژی این دو قدرت در قبال تنش‌های خاورمیانه، گونه‌ای «انتقام نرم» از واشنگتن تلقی می‌شود. از دیدگاه پکن و مسکو، هر اندازه که تمرکز و توان نظامی آمریکا در جبهه‌های لبنان، عراق و یمن مستهلک شود، به همان میزان از فشار واشنگتن بر جبهه‌های حساس اوکراین و تایوان کاسته خواهد شد.

به عبارت ساده‌تر، همان گونه که اوکراین به سدی در برابر توسعه‌طلبی روسیه بدل شده، ایران و متحدانش نیز عملاً به مانعی بزرگ برای اجرای نقشه‌های کلان آمریکا در خاورمیانه تبدیل شده‌اند. روسیه و چین تلاش می‌کنند تا خاورمیانه را به یک «ویتنام جدید» یا «اوکراین جدید» برای ایالات متحده تبدیل کنند. هدف آن‌ها درگیر کردن واشنگتن در یک بازی بی‌پایان است؛ بازی‌ای که در آن خروج از بحران به همان اندازه دشوار باشد که ادامه دادن آن هزینه‌بر. نایتس در مقاله خود تأکید می‌کند که این استراتژی، اگرچه ممکن است سال‌ها طول بکشد، اما در بلندمدت می‌تواند توازن قدرت جهانی را به نفع شرق تغییر دهد.

پنج پرسش راهبردی که آینده را تعیین می‌کنند

با توجه به این بن‌بست راهبردی، پنج پرسش مهم را مطرح است که پاسخ به آنها تعیین‌کننده آینده این درگیری خواهد بود.

پرسش اول: آیا کاخ سفید آگاهانه در این تله گرفتار خواهد شد یا با تغییر اولویت‌های خود از این بازی بی‌پایان خارج می‌شود؟ به عبارت دیگر، آیا آمریکا هوشمندانه تشخیص می‌دهد که ادامه این بازی به نفعش نیست و عقب‌نشینی تاکتیکی انجام می‌دهد، یا خودش را در باتلاقی می‌اندازد که سال‌ها طول می‌کشد تا از آن خارج شود؟

پرسش دوم: تا چه حد اقتصاد و افکار عمومی آمریکا تحمل یک درگیری فرسایشی دیگر در خاورمیانه را دارد؟ تجربه ویتنام، عراق و افغانستان نشان داده که افکار عمومی آمریکا به شدت از جنگ‌های طولانی و پرهزینه خسته می‌شود. اگر این درگیری دو، سه سال دیگر طول بکشد، فشار بر دولت برای خروج غیرقابل تحمل خواهد شد.

پرسش سوم: اگر آمریکا تصمیم به عقب‌نشینی تدریجی بگیرد، خلأ قدرت حاصل از آن توسط ایران پر خواهد شد یا نظم جدیدی با مدیریت چین و روسیه شکل می‌گیرد؟ این شاید مهم‌ترین سؤال باشد. آیا ایران به قدرت مسلط منطقه تبدیل می‌شود یا چین و روسیه صحنه را برای خود مصادره می‌کنند؟

پرسش چهارم: آیا ابزارهای فشار سنتی مانند تحریم، همچنان می‌توانند مانع از پیشبرد این استراتژی فرسایشی توسط محور مقاومت شوند؟ تجربه نشان داده که تحریم‌ها نتوانسته است ایران را از پای درآورد. آیا این بار با شدت بیشتر می‌تواند مؤثر واقع شود؟

پرسش پنجم: دوگانه آمریکا-اسرائیل، چه طرح کوتاه‌مدتی برای برونرفت از چنین طرح و برنامه‌ای دارند؟ آیا حملات هوایی گسترده و هدفمند راه حل است، یا محاصره دریایی، یا ترکیبی از هر دو؟

فشار از دریا؛ بایکوت دریایی به جای جنگ زمینی

کریمی‌پور در بخش دیگری از تحلیل خود، به گزینه‌های پیش روی آمریکا می‌پردازد. برتری نزدیک به مطلق آمریکا-اسرائیل بر ایران در حوزه هوایی و دریایی روشن است. از این منظر، هر هدفی قابل دسترس خواهد بود. اما «قدرت هوایی» به تنهایی چیزی را تغییر نمی‌دهد. نه رژیم تغییر می‌کند، نه یک رژیم آرمانگرا وادار به تسلیم می‌شود. دست‌یازی به جنگ زمینی، هرچند کارساز پنداشته می‌شود، اما با چهار مانع بزرگ روبروست.

مانع اول: جغرافیای سخت و پهناور ایران. وسعت ۱.۶ میلیون کیلومتر مربعی، کوهستان‌های مرتفع و کویرهای بی‌آب و علف، هر ارتش مهاجمی را به زانو درمی‌آورد. مانع دوم: هزینه نجومی تدارکات. تأمین نیرو، ادوات و مهمات برای یک لشکرکشی زمینی در ایران، میلیاردها دلار هزینه دارد. مانع سوم: بحران میزبانی. کدام کشور همسایه حاضر است خطر جنگ با ایران را بپذیرد و پایگاه‌های خود را در اختیار آمریکا قرار دهد؟ مانع چهارم و سهمناک‌تر: ویتنامی شدن جنگ. همان طور که آمریکا در جنگ ویتنام با وجود برتری آتش، مغلوب زمین شد، در ایران نیز با مقاومت مردمی و چریکی مواجه خواهد شد. ترامپ هرگز تن به چنین سناریویی نخواهد داد.

پس راه سوم چیست؟ «تن دادن به مذاکره»، اما مذاکره نیز با سه چالش بزرگ روبروست. اول، دو طرف خود را در شرایط «برابر» یا «برتر» می‌دانند. در چنین حالتی (توازن پنداری)، امکان دستیابی به توافق متمایل به صفر است. باید یکی از طرفین در موضع برتر باشد. دوم، اگرچه بازیگرانی مانند قطر، عمان و پاکستان برای پیام‌رسانی مناسبند، اما حل این بحران جهانی نیازمند ورود قدرت‌هایی مانند چین یا اتحادیه اروپا است که نفوذ لازم برای تضمین توافقات را داشته باشند.

بایکوت دریایی؛ استراتژی جدید کاخ سفید

به گمان یدالله کریمی‌پور کارشناس سیاسی، کاخ سفید و ترامپ طی ماه‌های اخیر دوراندیش‌تر شده‌اند. آنان به زعم خویش استراتژی مناسبی را یافته‌اند: «فشار معیشتی از راه بایکوت دریایی». هدف واشنگتن روشن است: رساندن جمهوری اسلامی به نقطه‌ای که «هزینه مقاومت از هزینه مذاکره پیشی گیرد». یعنی تهران تحت فشار بایکوت دریایی‌محور، دچار ورشکستگی تام اقتصادی شده و پای میز مذاکره بیاید.

با این حال، دست زدن دوباره به جنگ هوایی یا سناریوی تسخیر جزایر، چیزی را حل نمی‌کند. واشنگتن با فشارهای ترکیبی (بایکوت دریایی، تشدید تحریم، انزوای دیپلماتیک و جنگ سایبری) در پی فرسوده کردن ایران از درون است. نه حمله مستقیم، نه مذاکره ساده، بلکه «خفگی تدریجی». اما آیا این استراتژی کارساز خواهد بود؟ پاسخ به چند پرسش کلیدی بستگی دارد که کریمی‌پور در پایان مقاله خود مطرح می‌کند.

چهار پرسش سرنوشت‌ساز برای آینده

کریمی‌پور در پایان، چهار پرسش راهبردی دیگر را نیز مطرح می‌کند:

۱. واکنش متقابل ایران: در صورت اجرای بایکوت دریایی، واکنش متقابل ایران در تنگه هرمز و دریای عمان چه تغییری در محاسبات هزینه-فایده آمریکا ایجاد خواهد کرد؟ آیا ایران می‌تواند با بستن کامل تنگه هرمز و متوقف کردن صادرات نفت منطقه، هزینه بایکوت را به قدری بالا ببرد که آمریکا مجبور به عقب‌نشینی شود؟

۲. نقش چین: آیا چین به عنوان یک مصرف‌کننده بزرگ انرژی، تماشاگر بایکوت دریایی ایران خواهد ماند یا برای حفظ امنیت انرژی خود، نقش میانجی‌گر مقتدر را ایفا خواهد کرد؟ چین نمی‌تواند بی‌تفاوت از کنار مختل شدن جریان نفت خلیج فارس بگذرد. ورود پکن به عنوان میانجی می‌تواند معادله را به کلی تغییر دهد.

۳. آستانه تحمل داخلی: با توجه به ساختار اقتصادی ایران، آستانه تحمل داخلی در برابر «فرسایش از درون» تا چه زمانی می‌تواند مانع از جابجایی اولویت مقاومت به مذاکره شود؟ آیا مردم ایران توانایی تحمل یک محاصره چند ساله را دارند؟ یا فشار اقتصادی دولت را مجبور به کوتاه آمدن خواهد کرد؟

۴. تغییر دکترین هسته‌ای: اگر بایکوت دریایی منجر به انسداد کامل صادرات شود، آیا ایران برای خروج از بن‌بست، به سمت «تغییر دکترین هسته‌ای» به عنوان آخرین ابزار بازدارندگی حرکت خواهد کرد؟ آیا ایران از «غنی‌سازی تا ۶۰ درصد» فراتر رفته و به سمت ساخت بمب اتم حرکت می‌کند؟ این شاید خطرناک‌ترین سناریو برای غرب باشد.

 ایران در حال فرسایش یا تحمیل فرسایش؟

استراتژی آمریکا در قبال ایران، از «جنگ مستقیم» به «فشار حداکثری دریایی و اقتصادی» تغییر کرده است. کاخ سفید محاسبه کرده که جنگ زمینی در ایران یک باتلاق تمام‌عیار خواهد بود، بنابراین ترجیح می‌دهد ایران را در یک محاصره طولانی خفه کند. در مقابل، ایران نیز استراتژی «جنگ فرسایشی» را در پیش گرفته است؛ یعنی کشاندن آمریکا به درگیری‌های نیابتی در سراسر منطقه (یمن، عراق، لبنان، سوریه) و تحمیل هزینه‌های مستمر.

نتیجه این بازی، یک «بن‌بست راهبردی» است. هیچکدام نمی‌تواند به طور کامل پیروز شود. اما این بن‌بست به نفع کیست؟ به نظر می‌رسد در کوتاه‌مدت، به نفع ایران است (چون آمریکا را خسته می‌کند و در منطقه تثبیت می‌شود). در بلندمدت اما به نفع چین و روسیه است (چون آمریکا را درگیر یک جبهه حاشیه‌ای می‌کند و فشار بر اوکراین و تایوان کم می‌شود). و در بلندمدت‌ترین سناریو، هیچکس برنده نیست. همه بازنده‌اند. ایران ویران، آمریکا خسته، و منطقه در آتش. شاید وقت آن رسیده که به جای «تله‌اندازی برای یکدیگر»، به فکر «خروج از تله» باشیم. اما تا آن روز، فرسایش ادامه خواهد یافت. هم در زمین سوخته اقتصاد ایران، هم در باتلاق خاورمیانه.

دیدگاهتان را بنویسید