ایمان برین: سیام اردیبهشتماه، برای بسیاری از ایرانیانی که دهههای شصت، هفتاد و هشتاد را به یاد میآورند، روز تولد آدمی است که جای خاصی در خاطرههایشان دارد؛ مردی که قبل از آنکه به شهرت برسد، سالها آرام آرام و با صبر، آجرهای یک کارنامه ماندگار را روی هم چید. ایرج طهماسب، متولد تهران، اما با ریشه در جهرم فارس، تحصیلاتش را در رشته تئاتر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران به پایان رساند. همان دانشکدهای که برای هر دانشجوی علاقهمند به هنر نمایش، گذرگاهی بود به دنیایی جدیتر و پیچیدهتر از آنچه تصور میکرد.
او در آن فضا با دنیای عروسک، روایت و اجرا آشنا شد؛ آشناییای که بعدها هویت هنریاش را شکل داد. اولین قدمهای جدیاش در قامت عروسکگردان بود، در مجموعه تلویزیونی «مدرسه موشها» به کارگردانی مرضیه برومند در سال ۱۳۶۳. برنامهای که ظاهرش ساده بود اما پشتش نیت جدی داشت: بچهها را دوستدار مدرسه کند. در همین پروژه بود که برای نخستین بار در کنار حمید جبلی و فاطمه معتمدآریا قرار گرفت؛ دو همراهی که سالها بعد، مثلث طلایی سینما و تلویزیون ایران را شکل دادند.
ورودش به سینما در سال ۱۳۶۴ با فیلم «آن سوی مه» بود؛ حضوری که نه جنجالآفرین بود و نه فراموشنشدنی، اما بخشی از یادگیری بود. بعد از آن، در طول دهه شصت، در فیلمهایی چون «مقاومت»، «روز باشکوه» و «زیر بامهای شهر» حاضر شد و تجربه اندوخت. طهماسب از آن دست هنرمندانی بود که از پلههای پشتی بالا آمدند؛ آرام، مستمر، بدون اینکه در رسانهها سروصدایی به پا کنند.اما آنچه همه چیز را عوض کرد، سال ۱۳۷۳ بود. «کلاه قرمزی و پسرخاله» روی پرده آمد و تماشاگران به دیدنش رفتند؛ یک بار، دو بار، چند بار. فیلمی که طهماسب نوشته بود، کارگردانی کرده بود و در آن بازی کرده بود. ترکیبی از طنز خالص، عاطفه بیتکلف و عروسکبازی هوشمندانه که نه سن میشناخت نه طبقه. این فیلم طی پنج سال اکران، حدود شش میلیون و صدهزار نفر را به سینما کشاند؛ رقمی که در تاریخ سینمای ایران جایگاهش ماندگار شد.
اگر کارنامه طهماسب را ورق بزنید، یک الگو مدام تکرار میشود: طهماسب، جبلی، معتمدآریا. این سه نفر در پروژههای متعددی کنار هم ایستادند و هربار کیمیایی عجیب ساختند. «عینک دودی» در ۱۳۷۸، فیلمی به کارگردانی محمدحسین لطیفی که طهماسب در کنار معتمدآریا در آن بازی کرد، کاندیدای بهترین فیلمنامه از جشن خانه سینما شد. «دختر شیرینیفروش» در ۱۳۸۰ داستان دو عاشق بود که بیست سال مخالفت خانوادهها اجازه وصالشان را نداده بود؛ کمدیای با لایهای از تلخی که تماشاگران آن را خوب فهمیدند.
«زیر درخت هلو» در ۱۳۸۴ اما چیز دیگری بود. داستانی درباره خانوادهای که هر شب قبل از مرگ، در خواب خبردار میشود فردا آخرین روزش است. این فیلم نشان داد طهماسب میتواند از فضای کودکانه خارج شود و درباره بزرگترین سوال آدمها حرف بزند؛ با همان طنزی که امضایش شده اما با عمقی که شاید بعضی انتظارش را نداشتند.
در اواخر دهه هفتاد، برنامه تلویزیونی «صندوق پست» شخصیتی را به مخاطبان معرفی کرد که قرار بود سالها بعد هم حرفی برای گفتن داشته باشد: کلاه قرمزی. عروسکی با کلاه قرمز، لحن شیطنتآمیز و منطقی که در ظاهر بیمنطق بود. طهماسب این شخصیت را با جبلی پرورش داد تا جایی که به نمادی از خاطره جمعی چند نسل تبدیل شد.بازگشت بزرگ در نوروز ۱۳۸۸ بود. سری جدید برنامههای «کلاه قرمزی» روی آنتن رفت و دوباره همان اتفاق افتاد؛ خانهها جلوی تلویزیون جمع شدند. سالهای ۹۰، ۹۱، ۹۲ و ۹۳ هر بار با شخصیتهای جدیدی همراه شد: ببعی، جیگر، فامیل دور، آقای همساده. هر کدام در کوتاهترین زمان ممکن محبوب شدند، چون پشتشان فهم درستی از آدمها بود.
بعدتر، در نوروز ۱۴۰۱ با برنامه «مهمونی» در پلتفرمهای آنلاین بازگشت؛ فرمتی تازهتر، مخاطبی گستردهتر. فصل سوم این مجموعه در نوروز ۱۴۰۳ از شبکه نسیم پخش شد. انگار هر بار که فکر میکنی این داستان تمام شده، فصل تازهای شروع میشود.
نسل قبل پای تلویزیون نشست و با کلاه قرمزی بزرگ شد. نسل جدید گوشی به دست گرفت و دلباخته «بچه» و «پشه» شد. طهماسب در نوروز ۱۴۰۱ یک تصمیم بزرگ گرفت؛ آنتن تلویزیون را رها کرد و سراغ شبکه نمایش خانگی رفت. از سر انتخاب، از سر اطمینان به خودش. «مهمونی» سه نوروز پشت سر هم به خانههای ایرانی آمد؛ ۱۴۰۱ و ۱۴۰۲ در فضای آنلاین و ۱۴۰۳ روی آنتن شبکه نسیم. و هر بار، آدمها دوباره نشستند و تماشا کردند.
محوریترین شخصیت این دنیای تازه یک بچه است. اما آن تصویر کلیشهای و دلسوزیبرانگیز که تلویزیون ایران به آن عادت داشت را فراموش کنید. «بچه» کودک کاری است که بدزبانی میکند، حرفهایی میزند که انتظارش را نداری و با این حال آدم نمیتواند دوستش نداشته باشد. هوتن شکیبا برای زنده کردن این شخصیت از ابزار معمول صداپیشگی فاصله گرفت؛ صدایی کاملاً از نو ساخت و همین ساختن از صفر بود که «بچه» را به یکی از ماندگارترین مخلوقات طهماسب تبدیل کرد. آنقدر که خیلی زود عدهای او را رقیب جدی کلاه قرمزی در دنیای عروسکهای طهماسب دانستند.
«پشه» اما از جنس دیگری است. کاظم سیاحی که پیشتر با صدای «جیگر» جای خودش را در دل مخاطبان باز کرده بود، این بار نقش موجودی را به عهده گرفت که ظاهراً یک ویژگی بیشتر ندارد: نیش زدن. طهماسب اما از همین یک ویژگی، دنیایی ساخته؛ پشه هر کسی را که میزند، خصلتهای او را موقتاً به خود میگیرد و همین یک ایده ساده، موتور روایی تمامنشدنیای شده است. جالب اینجاست که وقتی چند قسمت غیبت کرد، شایعه ممنوعالتصویریاش دهان به دهان چرخید؛ نشانهای که بهتر از هر آمار و ارقامی از جایگاهش حرف میزند.
بقیه اهالی «مهمونی» هم هرکدام دنیای خودشان را دارند. «روحی» زیر ملحفهاش پنهان شده؛ روحی که از بدن خودش فرار کرده و دنبال خانهای تازه میگردد. بهادر مالکی با صدایش این موجود عجیب را باورپذیر کرده. «قیمه خانوم» با صدای الی امامی، تصویری گرم و نوستالژیک از مادربزرگهای قدیمی است؛ آنهایی که محبتشان را پشت رفتارهای رسمی پنهان نمیکردند و هر تازهواردی را بیمعطلی قربانصدقه میرفتند. «کته» دختری است که وسط هر ماجرایی از خنده ریسه میرود و رویای شوهر در سر دارد و «دیجی» و «شاباش»، آن دو موسیقیدان تالار، هنوز دارند با ریتم شیشوهشت برای مهمانان مینوازند و میخوانند.طهماسب با «مهمونی» یکبار دیگر ثابت کرد که عمر کارش به فرمت گره نخورده. تلویزیون بود، ماند. پلتفرم آمد، رفت آنجا. ماهیت کارش اما همیشه یکی بوده؛ نگاه کردن به آدمها، فهمیدنشان و برگرداندن تصویرشان در قالبی که بخنداند و همزمان چیزی درشان تکان بخورد.
به احتمال زیاد، شاهد یک «پایان خاکستری» جنگ خواهیم بود: شاید یک «آتشبس اعلامنشده» پس…
ترکیب سه عامل (گسست تجاری با دبی، انقباض صادرات و فروپاشی صنعت )، چهار پیامد…
جغرافیا به تنهایی نمیتواند ایران را از محاصره دریایی نجات دهد. اگرچه بخش عمانی تنگه…
وضعیت صندوق بازنشستگی کشوری (و سایر صندوقها) یک «بحران ملی» است که اگر چارهای برای…
این گزارش به تحلیل مهمترین رویدادها و عملکرد مالی نمادهای بورسی و فرابورسی در بهار…
اگر قصد سرمایهگذاری دارید، در حال حاضر «دلار» (ارز نقدی) کمریسکترین گزینه است. «طلا» به…