سرمایه فردا، مهران کازرونی: «سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یکسالهاش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی… ما نمیتوانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخیست، نه؟!
در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی میخواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بیانتهایِ فضا، واردِ کشندهترین شکنجهیِ روانیِ جهان شد: «بلاتکلیفیِ مطلق». آدمها میتوانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی میکند. به او میگفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی میدانست که اگر غصه بخورد و چشمانتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لولهیِ فلزی دیوانه خواهد شد.
پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او «روتینهایِ کوچک»را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد، او هر روز سرِ ساعت بیدار میشد، دو ساعت روی تردمیل میدوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز میکرد و با تجهیزاتِ خراب ور میرفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهرههایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از ۳۱۱ روز بلاتکلیفی، یک سفینهیِ آلمانی با پرداختِ هزینهها او را برگرداند.سرگئی در بزرگترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند.
نامهای کوتاه به تویی که این قصه را میخوانی:«این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شدهایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک.» چه فرقی میکند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم اما در خانه اقتصاد بیثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمتهایی هر روز تغییر میکنند، آیندهیِ شغلیمان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه میشود؟». این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلیهایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژهها را نصفه رها کردهایم، یادگیری را متوقف کردهایم و فقط در شبکههای اجتماعی اخبار را میبلعیم تا شاید روزنهای پیدا شود. اما رفیقِ وقتی همهچیز در تعلیق است، تو معلق نمان!
تو نمیتوانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما میتوانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمیتوانی زمانِ رسیدنِ «سفینهیِ نجات» را تعیین کنی، اما میتوانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری تو نمیتوانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی اما هنوز دستانِ گرمی داری که میتوانی با آنها گلدانِ تشنهیِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.رفیقِ جان اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شدهای، از تو میخواهیم زل زدن به این سیاهیِ بیرحم را رها کنی.پیچ و مهرههایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینهیِ سرگردان هم به زمین مینشیند و جاذبهیِ زندگی، با عشق تو را در آغوش میکِشد و در گوشت زمزمه میکند: دیدی تمام شد؟چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوشآمدی به خانه.
آدمی فکر میکند دردِ اصلیاش «انتخاب کردن» است، اما بعد از مدتی میفهمد چیزی که بیشتر از همه تحلیلش برده، خودِ بلاتکلیفی بوده…
چون ذهن انسان برای مدت کوتاه میتواند بین چند مسیر معلق بماند، اما وقتی این حالت طولانی میشود، انگار بخشی از انرژیِ روانی دائم در حال مصرف شدن است. مثل موبایلی که حتی وقتی ازش استفاده نمیکنی، دهها برنامه در پسزمینه باز ماندهاند و آرامآرام باتری را خالی میکنند.
برای همین آدمهایی که مدتها در وضعیتِ «نمیدانم چه کنم» هستند، بعضی وقتها بدون اینکه کار سختی کرده باشند، عمیقاً خستهاند.
مثلاً:کسی سالها در یک رابطه مانده، نه میتواند با دلِ آرام ادامه دهد، نه جرئتِ تمام کردنش را دارد. هر روز ذهنش بین شاید درست شود و شاید باید بروم رفتوآمد میکند.حالا میپذیرم واقعیت الان را ، بیرون شاید زندگی عادی به نظر برسد، اما درونش مدام در حال جنگ است.
یا کسی که مهاجرت کرده… نه کاملاً به کشور جدید تعلق پیدا کرده، نه دیگر آدمِ سابقِ کشور قبلی است. بین دو هویت معلق مانده. حتی خوشیها هم کامل خوشحالَش نمیکنند، چون بخشی از ذهنش هنوز درگیر این سؤال است: «واقعاً جای درستی آمدهام؟»
یا آدمی که کاری را ادامه میدهد که دیگر دوستش ندارد، اما از شروع دوباره میترسد. هر روز صبح فقط کار نمیکند؛ همزمان دارد با ترسِ آینده، قضاوت دیگران، نگرانی مالی و حسِ عقبافتادن هم میجنگد.
این فرسودگی آرامآرام خودش را نشان میدهد:
بیحوصلگی
گریههای ناگهانی
خستگیِ بیدلیل
نداشتن اشتیاق
یا حتی حسِ بیمعنا شدنِ چیزهایی که قبلاً مهم بودند.
و عجیب اینجاست که ذهن معمولاً خیال میکند: «اگر هنوز تصمیم نگیرم، شاید کمتر آسیب ببینم…» در حالی که گاهی نرفتن به سمتِ هیچ مسیر مشخصی، آدم را بیشتر از خودِ شکست خسته میکند.
خیلی وقتها آدم دنبال «انتخابِ بدون درد» میگردد، اما زندگی معمولاً چنین گزینهای ندارد. بیشترِ انتخابهای واقعی، همراهِ از دست دادناند.
وقتی یک مسیر را انتخاب میکنی، همزمان داری از دهها امکانِ دیگر خداحافظی میکنی. و این خداحافظی همیشه غم دارد.
برای همین «یکدل شدن» همیشه حسِ پیروزی نمیدهد. گاهی فقط یعنی: دیگر نمیخواهم تمام عمرم را وسطِ در بایستم.
مثل کسی که مدتها کنار استخر ایستاده، آب سرد است، میترسد، هزار بار شرایط را بررسی کرده… اما بالاخره میفهمد که این ایستادنِ طولانی، از خودِ پریدن خستهکنندهتر شده.
شاید بعد از پریدن هم آب هنوز سرد باشد، اما دستکم آن کشمکشِ پایانناپذیر تمام میشود.
و بخشی از آرامشِ واقعی، نه در مطمئن بودن، بلکه در پایان دادن به این جنگِ دائمیِ درون باشد
جنگِ دائمی درونی ….
جهان فانتزی «سفر به لیمونیا» به اندازه آثار موفق جهانی قدرتمند و ماندگار شکل نگرفته…
با افزایش تأثیر سوابق تحصیلی (معدل) در کنکور سراسری به ۶۰ درصد (از سال ۱۴۰۵)،…
بررسی عملکرد فروش شرکتها در فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۵ نشان میدهد که بسیاری از صنایع…
آنچه امروز به عنوان توافق اسلامآباد از آن یاد میشود، نه یک سند صلح، بلکه…
جنگلهای شمال پس از سالها بلاتکلیفی دوباره به برنامههای مدیریتی علمی نیاز پیدا کردهاند، اما…
بر اساس NAV اعلام شده (۲۳,۰۴۰ ریال) و نسبت P/NAV ۷۷ درصد، سهام سفارس در…