الهه کاکایی: آدمهایی هستند که تاریخ را میسازند و آدمهایی هستند که خاطره میسازند. مرضیه برومند از آن دسته نادری است که هر دو را با هم انجام داد؛ نه روی کاغذ، نه پشت تریبون، که از دل یک خانه کوچک عروسکی روی صفحه تلویزیون، جایی که کودکان دهههای شصت و هفتاد هر جمعه صبح منتظرش بودند.امروز، هفدهم خرداد، زادروز زنیست که بدون هیچ ادعایی، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگی ایران معاصر شد. برومند در تهران به دنیا آمد، در خانهای که پدرش شعر میخواند و کتابها روی هم انباشته بودند.
همین فضا بود که دختر کنجکاوی را پرورد که بینوایان میخواند، سپس از درخت بالا میرفت، بعد برای همکلاسیهایش نمایش اجرا میکرد. دختری که در دوران دبیرستان، ساعات مدرسه را کوتاه میکرد تا در برنامه جوانان رادیو بازی کند و به خاطرش توبیخ میشد و باز میرفت. دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، رشته هنرهای نمایشی، همان جایی که تیم بسکتبالش به نایبقهرمانی دانشگاههای کشور رسید. همان جایی که مرضیه برومند فهمید دقیقاً میخواهد چه کار کند.
سال ۱۳۶۰، ایران در جنگ بود. شهرها زیر سایه اضطراب نفس میکشیدند، در این میان، یک سریال عروسکی روی آنتن رفت که کمتر کسی گمان میکرد تبدیل به یک اتفاق فرهنگی شود. مدرسه موشها، ساخته مرضیه برومند، از همان اولین قسمت چیزی داشت که آثار بسیار بزرگتر فاقدش بودند: صمیمیت.کپل، خوشخواب، نارنجی، گوشدراز. موشهایی که با صدای حمید جبلی، فاطمه معتمدآریا، مسعود کرامتی و ایرج طهماسب زندگی میکردند. خانوادههای ایرانی جمعهها را انتظار میکشیدند. کودکان جلد دفترچههایشان را با عکس موشها تزئین میکردند. این اتفاق در دل جنگ افتاد؛ درست وقتی که بیشترین نیاز به شادی و همدلی بود.
برومند میدانست. زمانهاش را میشناخت. میدانست کودکانی که صدای آژیر میشنیدند به چه چیزی نیاز دارند. پس خونه مادربزرگه را ساخت؛ سال ۱۳۶۶، در اوج بمباران. مادربزرگی که از ننهحلیمه بندر انزلی الهام گرفته شده بود و خانهاش پناهگاهی بود از همه سختیهای بیرون. مخمل، هاپوکومار، نوکطلا، مراد. شخصیتهایی که انگار واقعی بودند، انگار همسایه آدم. عادل بزدوده، شوهر خواهرش، مخمل را ساخت. راضیه برومند، خواهرش، صدا میداد. یک خانواده دور هم جمع شده بودند تا برای کودکان یک کشور در جنگ، آرامش بسازند.
دهه هفتاد آمد و برومند باز دست به کار شد. زیزیگولو، با آن اسم عجیب و موسیقی چسبندهاش، ورد زبان همه شد. قصههای تا به تا، ترکیبی از دنیای عروسکها و آدمهای واقعی، راهی تازه را در سینمای کودک گشود که بعدها دیگران از آن رفتند. برومند از تجربههای جدید نمیترسید. عروسکها را به دنیای آدمها میآورد، آدمها را به دنیای عروسکها میکشاند. کارهایش برای بزرگترها هم همین روح را داشتند؛ آرایشگاه زیبا، کارآگاه شمسی و دستیارش مادام، ورثه آقای نیکبخت. آثاری که حول روزمرگی میچرخیدند و درست همین بود که آنها را زنده میکرد. نه حماسه، نه شعار. یک آرایشگاه، یک کارآگاه محلهای، یک خانه قدیمی. همینها بودند که مخاطب را نگه میداشتند. سال ۱۳۹۳، شهر موشها ۲ اکران شد. یک ریسک بزرگ؛ احیای اثری که نسلی با آن بزرگ شده بود. اما فیلم موفق شد. نه به خاطر جلوههای ویژه، نه به خاطر ستارههای بزرگ. به خاطر همان صمیمیتی که سه دهه پیش هم جواب داده بود.
مرضیه برومند ازدواج نکرد و افزود که چون باید یکی را انتخاب میکرد، کارش را انتخاب کرد. این انتخاب، چندین نسل از کودکان ایرانی را صاحب خاطراتی کرد که هیچوقت پاک نمیشود. او یکبار از دفتر رئیس صداوسیما بیرون انداخته شد. با دستهایی پر از زخم برگشته بود؛ از بریدن نی برای دکور خونهمادربزرگه. رفت پیش مدیر واحد و دستانش را نشان داد. گفت من دارم مجانی کار میکنم، چرا جلویم را میگیرید؟ ماند. کارش را تمام کرد. شاید همین باشد که کارهایش ماندگار شدند. در دورانی که جوانترها درباره دستمزد حرف میزنند، پیش از آنکه کار اول را بسازند، برومند و همنسلانش با دست خالی عروسک میساختند. نه از سر فقر، که از سر عشق. چهار دهه کار، خاطرات چند نسل، کپل هنوز پشت میزش نشسته. مادربزرگ هنوز در بندرانزلی چای میریزد. زیزیگولو هنوز آسیپاسی میگوید و مرضیه برومند هنوز قصههایی برای گفتن دارد.
ادعای «بدون خاموشی» با ده درصد صرفهجویی، یک خوشبینی بیش از حد واقعبینانه است. واقعیت…
دهم خرداد ۱۴۰۵، محسن پاکنژاد، وزیر نفت، حکمی امضا کرد که کمتر کسی انتظارش را…
جام جهانی ۲۰۲۶ را دیگر نمیتوان تنها یک رویداد ورزشی نامید. این یک موتور محرک…
خانوارها برای کنترل هزینهها؛ مصرف کالاهای فرهنگی، تفریحی و بخشی از مواد غذایی خود را…
صداوسیما دقیقا جمله وحدتبخش پیام رهبری را حذف کرد! درحالی که احتمال وجود دارد که…
خشم هزاران آلبانیایی از پروژه ۱.۶ میلیارد دلاری داماد ترامپ و نبرد تازه سرمایه و…