یکشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۵

درد دل خانم بازیگر از فقر تا مهاجرت

این بازیگر سینما و تلویزیون از خاطرات تلخ مرگ مادرش در کودکی، سقوط اقتصادی خانواده، افسردگی و انتخاب سخت میان مهاجرت و ماندن می‌گوید

به گزارش سرمایه فردا، برای مخاطبانی که او را بر صفحه تلویزیون یا پرده سینما دیده‌اند، شیدا یوسفی همواره تصویری از یک زن محکم، با اعتماد به نفس و شاید کمی مغرور را تداعی می‌کند. چهره‌ای که انگار از ابتدا برای ایستادن در نقطه توجه ساخته شده است. اما پشت این چهره جدی و نگاه باثبات، فیلمنامه‌ای از یک زندگی واقعی جریان دارد که پر از پیچ و خم‌های هالیوودی است. فیلمنامه‌ای که با ثروت و رفاه آغاز می‌شود، با ورشکستگی به چالش کشیده می‌شود، با سوگ‌های عمیق و فقدان‌های جبران‌ناپذیر به نقطه جوش می‌رسد و در نهایت، با اراده‌ای قوی برای بقا و درخشش مسیر خود را باز می‌یابد. حالا او روبه‌روی ما نشسته است.

آرام، متمرکز و البته آماده برای فروریختن دیوارهایی که سال‌ها دور خود کشیده بود. او تصمیم گرفته است برای اولین بار، نقاب دختری که «هیچ‌وقت آسیب نمی‌بیند» را کنار بگذارد. از روزهایی می‌گوید که به عنوان منشی صحنه، تمام زندگی‌اش را صرف دقت به جزئیات کار دیگران می‌کرد تا روزی که تصمیم گرفت خودش مرکز قاب باشد. از روزهای تاریک کما و افسردگی پس از کرونا می‌گوید و از حسرت‌هایی که در سکوت بلعید. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی است از گفت‌وگوی ما با بازیگری که معتقد است رنج‌ها، از او انسانی مهربان‌تر و جنگجوتر ساخته‌اند.

 هیچ‌چیز در دنیا ماندگار نیست

قصه شیدا یوسفی از یک نقطه طلایی به معنای واقعی کلمه آغاز می‌شود. کودکی‌اش را در خانواده‌ای بسیار مرفه گذراند. پدرش، یکی از نام‌آشناترین هنرمندان بازار طلای تهران بود. شیدا از آن روزها با حسرتی همراه با نوستالژی یاد می‌کند: «من در خانواده‌ای به دنیا آمدم که هیچ دغدغه مالی نداشت. پدرم تخصصش جواهرات و انگشتر بود. کارخانه و کارگاه بزرگی داشتیم. خوب به یاد دارم وقتی بچه بودم و به کارگاه پدرم می‌رفتم، به معنای واقعی کلمه روی شمش‌های طلا راه می‌رفتم. حتی گاهی براده‌های طلا به کف کفشم می‌چسبید و با همان‌ها به خانه برمی‌گشتم.»


اما این رویای درخشان، خیلی زود جای خود را به کابوسی تاریک داد. یک دزدی بزرگ، تمام هستی و سرمایه خانواده را به یغما برد. دزدی که هرگز پیدا نشد، اما مسیر زندگی شیدا و خانواده‌اش را برای همیشه تغییر داد. او درباره این نقطه عطف می‌گوید: «آن دزدی باعث شد ما در چرخ و فلک زندگی، روی دیگر سکه را هم ببینیم. پشت سر آن، دزد به ماشین پدرم هم زد و زنجیره‌ای از اتفاقات تلخ رخ داد. با اینکه پدر و مادرم سعی می‌کردند ما بچه‌ها متوجه عمق بحران نشویم، اما مگر می‌شد در آن خانه بود و تغییر را حس نکرد؟ آنجا بود که بزرگ‌ترین درس زندگی‌ام را گرفتم: هیچ‌چیز در این دنیا ماندگار نیست. هر چیزی که می‌آید، ممکن است روزی برود.»

  یاد گرفتم برای کسانی که دوستشان دارم، بجنگم!

این تغییرات ناگهانی، از شیدای کوچک دختری ساخت که احساس می‌کرد باید سپر بلای خانواده‌اش باشد. او که ذاتا شخصیتی حمایتگر داشت، به محافظ خواهرانش تبدیل شد. با خنده و کمی جدیت درباره خاطرات آن دوران توضیح می‌دهد: «بچه که بودم خیلی شیطون بودم. دلم می‌خواست پسر باشم تا بتوانم بیشتر از خواهرانم دفاع کنم. یادم هست یک بار چادر سر کردم و به صورت ناشناس خواهر کوچکترم را تعقیب کردم تا ببینم چه کسی در مسیر مدرسه او را اذیت می‌کند تا بروم و با او دعوا کنم!»


این روحیه جنگجویی حتی در مقابل کادر مدرسه هم خودش را نشان می‌داد. او خاطره‌ای عجیب از دوران دبیرستان تعریف می‌کند: «روز اول مهر، ناظم مدرسه به خواهر من که دوم دبیرستان بود گیر داد که چرا وسط ابرویت را برداشته‌ای و او را سه روز اخراج کرد. من که نمی‌خواستم خانواده با آن همه مشکلات غصه این موضوع را هم بخورند، خودم به عنوان ولیِ او رفتم مدرسه! با ناظم دعوا کردم که یعنی چه اول مهر خواهرم را اخراج می‌کنید؟ در نهایت ناظم گفت تنها راه این است که در این سه روز به جای خالی ابروها سیر بمالید تا مو دربیاید. سه روز تمام وسط ابروهای خواهرم زخم بود. من از همان سن یاد گرفتم که برای خط قرمزهایم و کسانی که دوستشان دارم، بجنگم!»
با خودم گفتم تو چرا فقط پشت دوربین نشسته‌ای؟

ورود شیدا یوسفی به سینما، کاملاً آگاهانه اما از مسیری متفاوت بود. او که هیچ رابطه‌ای در سینما نداشت، تصمیم گرفت از پشت دوربین شروع کند. حافظه بصری قوی و توانایی مدیریت همزمان چند کار، او را به یکی از منشی صحنه‌های موفق تبدیل کرد. همکاری با نام‌های بزرگی چون سیروس الوند و حمید نعمت‌الله (در فیلم رگ خواب) رزومه پرباری برایش ساخت.


اما یک لحظه، یک جرقه، مسیرش را تغییر داد. او از همکاری با لیلا حاتمی به عنوان نقطه بیداری‌اش یاد می‌کند: «سر یک پروژه، وقتی می‌دیدم خانم حاتمی چگونه با تمام وجود و تکنیک برای هر پلان از جان و دل مایه می‌گذارد، عمیقاً به فکر فرو رفتم. با خودم کلنجار می‌رفتم که شیدا، تو چرا از چیزی که عاشقش هستی این‌قدر دور شده‌ای؟ تو چرا فقط پشت دوربین نشسته‌ای؟» این سوال درونی باعث شد او تصمیم سخت و پرریسکی بگیرد. او به تمام پیشنهادهای خوب و نان‌وآب‌دار منشی‌گری نه گفت تا فقط روی بازیگری تمرکز کند. افشین هاشمی به او هشدار داده بود که این کار خطرناک است، اما او پای تصمیمش ایستاد. نتیجه این لجاجت، سه سال بیکاری مطلق بود. از سال ۹۴ تا ۹۷، در سکوت تلاش کرد، دوباره کلاس بازیگری (با هومن سیدی) رفت و روی خودش کار کرد تا سرانجام با سریال «ممنوعه» به جلوی دوربین آمد.

  سوگ از من انسانی خیرخواه ساخت!

بخش تاریک و به شدت تکان‌دهنده گفت‌وگوی ما، جایی است که شیدا یوسفی از فقدان‌های بزرگ زندگی‌اش پرده برمی‌دارد. او رازی را فاش می‌کند که حتی صمیمی‌ترین دوستانش نیز سال‌ها از آن بی‌خبر بودند. صدایش اینجا شاید کمی بلرزد اما نگاهش همچنان محکم است: «من در ۱۰ سالگی، مادر بسیار زیبا و جوانم را که تنها ۳۷ سال داشت، در عرض ۲۰ روز مریضی ناگهانی از دست دادم. من از همان روز بزرگ شدم.» او سال‌ها این راز را در سینه نگه داشت و از بیان آن فرار کرد تا مبادا نگاه ترحم‌آمیز دیگران را متوجه خود ببیند.

«هیچ‌وقت دوست نداشتم کسی بگوید آخی، فلانی مادر ندارد. خیلی جاها نمی‌رفتم و می‌گفتم مادرم در خانه منتظرم است. انگار با نگفتن این حقیقت، از روح خودم محافظت می‌کردم.»  اما این پایان تراژدی‌های خانوادگی او نبود. مرگ پدرش نیز با دراماتیک‌ترین شکل ممکن در میانه یک کار هنری رقم خورد: «پدرم به خاطر عارضه قلبی در بیمارستان بستری بود. من سر فیلمبرداری یک سریال پلیسی با شهرام شاه‌حسینی بودم. شبِ کار بودیم و هوا به شدت سرد بود. در تمام طول فیلمبرداری قلبم به شدت می‌تپید و حالم بد بود. ساعت ۱۲ شب کار تمام شد و من مستقیم به سمت بیمارستان گاز دادم.

وقتی رسیدم، درِ بخش مراقبت‌های ویژه باز بود. کسی آنجا نبود. لحظه‌ای که رسیدم به ایستگاه پرستاری، دیدم چند نفر با دستگاه شوک از اتاق بیرون می‌آیند. یکی گفت نرو… اما من رفتم و با جسد پدرم مواجه شدم.» در آن لحظه هولناک، شیدا باز هم نقش حامی را بازی کرد. او تا صبح بیدار ماند و به کسی خبر نداد تا مبادا خواهرانش در نیمه‌شب دچار شوک شوند: «سوگ ترحم ندارد. سوگ یک اتفاق است. اما آن رنج‌ها امروز از من انسانی ساخته که برای همه خیر می‌خواهد. رنج باعث می‌شود تو رئوف باشی، نه قسی‌القلب.»

کار کردن، من را از آن تاریکی مطلق نجات داد

یکی دیگر از ایستگاه‌های سخت زندگی شیدا، مواجهه با بیماری کرونا و تبعات ویرانگر روانی آن بود. این بازیگر یک ماه تمام را در قرنطینه مطلق و در خانه‌ای خالی گذراند. این تنهایی عمیق، تمام تروماهای گذشته را بیدار کرد: «بعد از بهبودی جسمی، دچار افسردگی بسیار شدیدی شدم. به حدی که سه روز در کما بودم. حملات عصبی (پنیک اتک) امانم را بریده بود. روان‌پزشک برایم قرص‌های ضد افسردگی تجویز کرد. دو هفته قرص خوردم و در یک هپروت عجیب بودم، اما ناگهان به خودم نهیب زدم. با خودم گفتم بهترین نسخه برای من، کار کردن است.»


او در همان حال نزار با کارگردان سریال «تمام رخ» تماس گرفت و خواست که او را سر کار ببرند. «روز اول فیلمبرداری، قفسه سینه‌ام به خاطر آمپول‌های رمدسیویر به شدت درد می‌کرد و باید در یک سکانس داد می‌زدم و دعوا می‌کردم. به کارگردان گفتم اگر دیدی حالم بد شد بدان که دارم پنیک می‌شوم، فقط حواست به من باشد. من با چنگ و دندان آن نقش را بازی کردم و هر روز یک قدم مورچه‌ای حالم بهتر شد. هنر و کار کردن، من را از آن تاریکی مطلق نجات داد.»

  من عاشق ایرانم! 

در روزگاری که مهاجرت به رویای بسیاری از جوانان تبدیل شده، شیدا یوسفی تصمیم گرفت در ایران بماند، حتی به قیمت گذشتن از یک موقعیت فوق‌العاده. او از یک پیشنهاد ازدواج می‌گوید که می‌توانست زندگی‌اش را شبیه به قصه‌های شاه و پریان کند: «در مقطعی باید بین ماندن در ایران و ازدواج با فردی در خارج از کشور تصمیم می‌گرفتم. آن آدم از لحاظ موقعیت کاری و خانوادگی در سطحی بود که با شاهزادگان آن کشور نشست و برخاست می‌کرد. اگر بله می‌گفتم، اقامت و یک زندگی بی‌نظیر برایم فراهم می‌شد. اما وقتی به آنجا رفتم، دیدم نمی‌توانم. دیدم اگر بله بگویم، همیشه یک غم بزرگ با من خواهد بود. با خودم می‌گفتم من این همه سال در ایران درس خواندم، پشت صحنه زحمت کشیدم، حالا همه را رها کنم؟ کلاهم را قاضی کردم و دیدم من عاشق ایرانم. به آن ازدواج نه گفتم و پای تصمیمم ایستادم.»


او با آگاهی از شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی امروز کشور می‌گوید: «شرایط الان بسیار غم‌انگیز است. ما حتی هوای سالم برای نفس کشیدن نداریم. فشار اقتصادی باعث شده برخی مردم مهربانی را فراموش کنند چون دستشان توی جیب هم است تا شرمنده خانواده نشوند. من هم از همین مردمم و این فشار را حس می‌کنم. اما از تصمیمی که گرفتم پشیمان نیستم. امیدوارم روزی برسد که هیچ‌کس حتی به مهاجرت فکر نکند.»

دیدگاهتان را بنویسید