تحلیل فرایند انقلاب تنها با اشاره به نارضایتی عمومی ممکن نیست؛ انقلاب زمانی شکل میگیرد که مجموعهای از عوامل ساختاری، روانی، فرهنگی و سیاسی در کنار هم قرار گیرند. این متن با اتکا به نظریههای برجسته جامعهشناسی انقلاب، از محرومیت نسبی تا نقش رهبری و سازماندهی، تلاش میکند تصویری منسجم از چرایی و چگونگی وقوع انقلابها ارائه دهد.
به گزارش سرمایه فردا، مطالعه انقلابها در جامعهشناسی همواره با تمایز میان مفاهیمی چون آشوب، شورش و انقلاب آغاز میشود. بر اساس آثار پژوهشگران برجستهای همچون تد رابرت گر، رفیعپور، بشیریه، کرین برینتون و مرتون، هر یک از این پدیدهها سطح متفاوتی از سازمانیافتگی، خشونت و مشارکت مردمی دارند. آشوب معمولاً حرکتی خودجوش و همراه با خشونت پراکنده است؛ توطئه، خشونتی سازمانیافته اما محدود دارد؛ و جنگ داخلی یا انقلاب، بالاترین سطح سازمانیافتگی و مشارکت گسترده را در بر میگیرد.
فرایند خشونت سیاسی معمولاً از نارضایتی آغاز میشود. این نارضایتی زمانی شکل میگیرد که افراد احساس کنند میان انتظاراتشان از زندگی و توانایی واقعیشان برای دستیابی به آن فاصلهای جدی وجود دارد؛ مفهومی که در نظریه «محرومیت نسبی» تد رابرت گر برجسته شده است. هرچه این شکاف بیشتر شود، احتمال بروز رفتارهای خشونتآمیز و جمعی افزایش مییابد. مردم در چنین شرایطی هزینه و فایده کنش سیاسی را میسنجند و میزان خشونت حکومت نقش تعیینکنندهای در انتخاب مسیر مسالمتآمیز یا خشونتآمیز دارد.
خشونت دولتی اگرچه ممکن است در کوتاهمدت بازدارنده باشد، اما در بلندمدت به فرسایش سرمایه اجتماعی و تشدید نارضایتی میانجامد. تجربههای تاریخی نشان میدهد که سرکوب عقاید مشروع، محدود کردن آزادیها و بیتوجهی به مطالبات واقعی مردم، زمینهساز حرکتهای انقلابی میشود. نظریهپردازانی مانند ویلیام پتی و کروزیر نیز بر این باورند که زمانی انقلاب رخ میدهد که اکثریت جامعه احساس کنند در تنگنایی فراتر از حد تحمل قرار گرفتهاند و امکان تحقق خواستههایشان از آنان سلب شده است.
با این حال، نارضایتی بهتنهایی برای وقوع انقلاب کافی نیست. انقلاب نیازمند مجموعهای از شرایط تاریخی، فرهنگی و سازمانی است. هر انقلاب باید با توجه به زمینههای خاص خود تحلیل شود، زیرا هیچ نظریهای بهتنهایی قادر به توضیح کامل آن نیست. انقلاب ۵۷ ایران نیز به دلیل جدید بودن و وجود اسناد و شواهد فراوان، نمونهای قابل مطالعه است و به گفته سکاچپل، بسیاری از ویژگیهای یک انقلاب بزرگ را داراست.
در تحلیل انقلاب اسلامی، مجموعهای از عوامل نقشآفرین بودهاند: احساس نابرابری، افزایش آگاهی عمومی، رشد اقتصادی همراه با افزایش نیازهای طبقه متوسط، محرومیت نسبی، محدودیت مشارکت سیاسی، سرکوب انتقادات، نقش مذهب، سازماندهی نیروهای انقلابی و رهبری کاریزماتیک. این عوامل در کنار هم توانستند نارضایتی را به بسیج اجتماعی و سپس به انقلاب تبدیل کنند.
بشیریه بر این باور است که کاهش سرکوب سیاسی در سالهای پایانی حکومت پهلوی، فرصت مناسبی برای بسیج نیروهای انقلابی فراهم کرد. او همچنین نقش ایدئولوژی و رهبری کاریزماتیک را در تبدیل نارضایتی به حرکت جمعی تعیینکننده میداند. جامعه برای حرکت به سمت انقلاب نیازمند یک گفتمان مشترک است؛ گفتمانی که بتواند اکثریت را حول یک هدف واحد گرد آورد.
از سوی دیگر، نظریهپردازانی مانند دوتوکویل و جیمز دیویس تأکید میکنند که انقلاب زمانی رخ میدهد که مردم احساس کنند وضع موجود ناعادلانه است و شکاف میان خواستهها و دستاوردهایشان غیرقابل تحمل شده است. جالب آنکه بسیاری از انقلابها نه در دوران رکود اقتصادی، بلکه در دورههای رشد و توسعه رخ دادهاند؛ زمانی که انتظارات مردم افزایش یافته اما ساختار سیاسی قادر به پاسخگویی نبوده است.
مرتون نیز با تشریح پنج مرحله فشار اجتماعی، نشان میدهد که چگونه ناکارآمدی ساختارهای فرهنگی و اجتماعی میتواند جامعه را به سمت واگرایی و در نهایت انقلاب سوق دهد. در مرحله نهایی، مردم اهداف و ابزارهای موجود را رد میکنند و به دنبال ساختن نظم جدیدی بر اساس ارزشها و اهداف تازه میروند.
در مجموع، انقلاب حاصل ترکیب سه عنصر کلیدی است: انباشت نارضایتی، وجود سازمان و شبکه بسیج، و تغییر در جهتگیری قدرت سیاسی. اما حتی با وجود این عناصر، همه جوامع دچار انقلاب نمیشوند؛ زیرا انقلاب نیازمند شرایط ذهنی، تاریخی و ساختاری خاصی است که تنها در برخی دورهها و مکانها فراهم میشود.
اگرچه نظریههای کلاسیک انقلاب، از محرومیت نسبی تا بسیج تودهای، چارچوبی برای فهم چرایی وقوع انقلابها ارائه میکنند، اما آنچه در تحلیل امروز اهمیت بیشتری دارد، پیامدهای انقلاب و نحوه بازتولید نظم جدید پس از فروپاشی نظم پیشین است. انقلاب تنها لحظه انفجار نیست؛ فرآیندی طولانی است که از سالها پیش آغاز میشود و تا سالها پس از پیروزی ادامه مییابد.
در بسیاری از جوامع، آنچه سرنوشت انقلاب را تعیین میکند نه مرحله فروپاشی، بلکه مرحله بازسازی سیاسی و اجتماعی است. تجربههای تاریخی نشان میدهد که اگر ساختار جدید نتواند پاسخگوی مطالبات انباشتهشده باشد، همان نیروهایی که انقلاب را ممکن کردند، بهتدریج به منتقدان نظم جدید تبدیل میشوند. این چرخه، در برخی کشورها به «انقلابهای پیدرپی» و در برخی دیگر به «بازگشت اقتدارگرایی» منجر شده است.
از سوی دیگر، انقلابها تنها محصول نارضایتی نیستند؛ بلکه نتیجه تغییر در افق انتظارات مردماند. جامعهای که سالها در وضعیت رکود و سکون بوده، ممکن است نارضایتی گسترده داشته باشد، اما تا زمانی که افق جدیدی برای آینده شکل نگیرد، انرژی لازم برای انقلاب فراهم نمیشود. به همین دلیل است که بسیاری از انقلابها در دورههایی رخ دادهاند که جامعه در حال تجربه رشد اقتصادی، گسترش آموزش یا افزایش ارتباطات بوده است. این رشد، سطح انتظارات را بالا میبرد و شکاف میان «آنچه هست» و «آنچه باید باشد» را عمیقتر میکند.
در جهان امروز، نقش رسانهها، شبکههای اجتماعی و جریان آزاد اطلاعات در شکلگیری وضعیت انقلابی بسیار پررنگتر از گذشته است. آنچه در گذشته نیازمند سالها سازماندهی بود، اکنون میتواند در مدت کوتاهی از طریق شبکههای ارتباطی شکل بگیرد. این تحول، هم فرصت ایجاد میکند و هم تهدید؛ زیرا سرعت بسیج اجتماعی افزایش یافته، اما عمق سازماندهی و انسجام فکری کاهش پیدا کرده است.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، یکی از مهمترین پرسشها این است که چگونه میتوان از چرخه نارضایتی به سمت اصلاحات پایدار حرکت کرد. تجربه انقلابها نشان میدهد که اگر ساختار سیاسی انعطافپذیر باشد و امکان مشارکت واقعی فراهم شود، بسیاری از نارضایتیها میتوانند در قالب اصلاحات جذب شوند. اما در غیاب چنین سازوکاری، نارضایتیها انباشته شده و به نقطه انفجار میرسند.
در نهایت، باید توجه داشت که انقلاب نه یک حادثه ناگهانی، بلکه نتیجه تراکم طولانیمدت شکافها، ناکارآمدیها و ناتوانی ساختار سیاسی در پاسخ به مطالبات جامعه است. هر جامعهای که نتواند میان انتظارات مردم و ظرفیتهای واقعی خود تعادل برقرار کند، دیر یا زود با بحرانهای ساختاری مواجه خواهد شد.
بنابراین، مطالعه انقلابها تنها برای فهم گذشته نیست؛ بلکه برای پیشگیری از تکرار چرخههای پرهزینه و ساختن مسیرهای کمهزینهتر برای تغییر اهمیت دارد.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا