دست و دلبازی مهوش هم بازیش وقتی ۴۰۰ تومان از دستمزدش را از سرکوچه تا جلوی در تئاتر به گرفتارها میداد جالب بود، اما…
مرتضی کلیلی: پروفایل امروزمان را به اصغر سمسارزاده معروف به اصغر ترقه در سریال مراد برقی اختصاص دادیم؛ متولد ۱۳۱۹ در تهران که سال ۱۳۳۷ وارد دنیای هنر شد و سال ۱۳۴۸ کارش را در سینما با فیلم «امشب دختری میمیرد» آغاز کرد. بازیگری که قدیمیها خصوصا پدران و مادرانمان او را با اسم اصغر ترقه در سریال خانه بهدوش معروف به «مراد برقی» میشناسند. سریالی که سال ۱۳۵۲ پخش شد و به گفته خودش، شهرتش با این نام گره خورد و دریچهای برای ورودش به سینما، تلویزیون و دوبله شد. او که صدای دلنشینش را در برنامه رادیویی صبح جمعه با شما از یاد نمیبریم. او حالا ۸۶ساله است؛ سایهاش مستدام… در ادامه سرگذشت جالب او را از زبان خودش در مجله اطلاعات هفتگی سال ۱۳۵۲ میخوانیم.

در زندگیام بارها چه در آن روزهای گمنامی و تنهایی و چه روزی که چنین شهرتی پیدا کردهام، از خودم پرسیدهام که چرا در تشییع جنازه مهوش این همه آدم ازدحام کرده بودند؟ و نیز از خودم پرسیدم چرا در مرگ او این همه متاثر و ناراحت شدم؟ و بعد بهیاد آوردم که مهوش برای من و عدهای دیگر چه کرده؟! هفته قبل برایتان نوشته بودم که تئاتر تفکری بهخاطر ضرری که متوجه مرحوم تفکری کرده بود، از دستش درآمد و در اجاره آقای اشرفی قرار گرفت و این شخص شش ماه حقوقها را بهعلت بدی فروش، عقب انداخت تا اینکه برای اولین بار، مهوش را وارد تئاتر کرد و مهوش در اندک مدتی، آنچنان رونقی به بازار تئاتر تفکری داد که از بعدازظهر، جلوی گیشه تئاتر صفهای طویل تشکیل میشد.

مهوش وقتی در تئاتر تفکری مشغول بهکار شد و فروش ما رونق گرفت… اما باز با عدم پرداخت دستمزدها مواجه شدیم و چاره را در این دیدیم که برویم پیش مهوش و این زن وقتی درددلهای مارا شنید، رو به اشرفی کرد و گفت: «چرا پول اینها را نمیدی؟ اگر از این تاریخ بهبعد، یک شب دستمزد کسی عقب بیفتد، من دیگر اینجا کار نمیکنم. این تهدید موثر واقع شد و از همان شب دستمزدهای همه پرداخت شد. مهوش در آن موقع شبی ۷۰۰ تومان دستمزد میگرفت که به پول آن روز رقم فوقالعادهای بود و باز این را بگویم که آن زن از این ۷۰۰ تومان، هر شب بدون استثنا، ۴۰۰ تومانش را از سرکوچه تا جلوی در تئاتر به این و آن میداد، یعنی به آدمهایی که بدهی داشتند و گرفتاری داشتند، پولی میداد و بعد وارد تئاتر میشد.
در یکی از مسافرتهایی که با گروه شهرستانها داشتیم، من با دختری آشنا شدم که رل مقابل مرا بازی میکرد. من عجیب عاشق این دختر شده بودم و کار عشق ما هم از روی صحنه تئاتر شروع شده بود، به این ترتیب که در صحنهای یکی از هنرپیشههایی که در نقش برادر او بازی میکرد، برای اینکه زاغسیاه خواهرش را چوب بزند، میرفت توی کمد قایم میشد و من وقتی به این دختر میرسیدم، او را بغل میکردم و میبوسیدم. لحظهای که میگذشت، آن مرد از توی کمد بیرون میآمد. اولین بار نمیدانم چطور شد درِ کمد کمی دیر باز شد و دختر لحظهای بیشتر در آغوش من ماند و وقتی او را بهخودم فشار میدادم، شنیدم که او به من گفت دوستت دارم. از شنیدن این حرف لرزیدم و او را بیشتر بهخودم فشار دادم. من تازه ۲۰ساله شده بودم و شنیدن چنین حرفی احساس خاصی بهمن میداد.
بعدا وقتی از لنگرود بهتهران آمدیم، باز هم روی صحنه این بازی تکرار شد و من این بار ۲۰ تومان به آن هنرپیشهای که توی کمد میرفت دادم و از او خواهش کردم که کمی دیرتر از کمد بیرون بیاید. آن مرد امروز یکی از هنرپیشههای بسیار معروف است. بگذریم که او پول را گرفت اما بسیار زودتر از همیشه در کمد را باز کرد و آمد بیرون. من تمام یک روز انتظار میکشیدم تا شب روی صحنه او را بغل بگیرم.
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا