پارادوکسی بنیادین منتقدان ایران

پارادوکسی بنیادین منتقدان ایران

پارادوکسی بنیادین منتقدان ایران بسیار عجیب است از یک سو برخی از آنها مانند زیبا کلام در دنیای مدرنیته سنت‌گرایی را نقد می کند.

روشنفکری با پای مدرن وگ

صادق زیباکلام در فضای عمومی ایران، نماد روشنفکری صریح‌اللهجه‌ای است که با ابزار «عقلانیت مدرن» به نقد بی‌محابای سیاست‌های کلان می‌پردازد. با این همه، واکاوی اندیشه او پرده از پارادوکسی بنیادین برمی‌دارد: او در سیاست، ساختارگرا و واقع‌گرا است، ولی در فرهنگ، به گونه ای سنت‌گرایی مذهبی تقلیل‌گرا پناه می‌برد که البته با مبانی تحلیل سیاسی‌اش در تضاد است.

زیباکلام از سویی بر «منافع ملی» و ضرورت خروج از شعارزدگی تأکید دارد، ولی از سوی دیگر، با نفی ارکان هویت ملی همچون نوروز و تمدن پیشااسلامی، عملاً «ملت» را از ریشه‌های تاریخی‌اش تهی می‌کند.

این رویکرد، تحلیلی ناقص و معلق به‌دست می‌دهد؛ چراکه منافع ملی بدون وجود یک هویت تمدنی پیوسته، مفهومی انتزاعی و بی‌اعتبار است. او در حالی از گسست‌های مدیریتی انتقاد می‌کند که خود با انکار «ایرانیت»، آگاهانه یا ناآگاهانه، همان گسست فرهنگی و تاریخی را بازتولید می‌کند که ریشه بسیاری از بحران‌های معاصر است.

تناقض بزرگ زیباکلام در اینجاست: او منتقد جدی جلال آل‌احمد و تفکر «غرب‌زدگی» است، ولی در برخورد با میراث باستانی ایران، با همان عینک ستیزه‌گری به موضوع می‌نگرد که جریان‌های ایدئولوژیک مورد نقدش می‌نگرند. او ناسیونالیسم را با «شوونیسم» اشتباه گرفته و به جای پالایش هویت ملی، به حذف آن روی آورده است.

در نهایت، زیباکلام نمونه‌ای از روشنفکری است که در لایه سیاسی، مدرنیته را طلب می‌کند، ولی در لایه فرهنگی، در بند دیدگاه متشرعانه درجا زده است. این عدم انسجام فکری باعث می‌شود که نقد او به قدرت، فاقد یک جایگزین هویتی منسجم باشد.

برای تحلیلگری که سودای اصلاح دارد، نادیده گرفتن چسب فرهنگیِ جامعه (ایرانیت)، بسان ساختن بنایی بر روی شن‌های روان است. نقدهای او اگرچه در ساحت «سیاست روز» شنیدنی است، ولی در ساحت «اندیشه ملی»، به دلیل نبود ریشه در تداوم تاریخی ایران، ناتمام و پارادوکسیکال باقی می‌ماند.

 

دیدگاهتان را بنویسید