در سالی که جنگ و ناآرامی و گرانی با هم آمدند، سینما میان ممیزی، بلیت گران و انفعال ارشاد گیر افتاده است اما در ادامه چه میشود؟
بابک نبی: تقویم ۱۴۰۴ با زخمهایی بسته شد که هنوز خونشان تازه است. دوازده روز جنگ، ماههای دود و ناآرامی، رمضانی که آتشش از مرز گذشت و تا نخستین روزهای ۱۴۰۵ هم خاموش نشد. حالا ایستادهایم در میانهای که نامش آتشبس است، اما بوی اضطراب هنوز در هوا میپیچد. در چنین بستری، سینمای ایران روی پردهای نقرهای میتابد که مخاطبش آرام آرام از آن روی برگردانده است. ۲۷۰ هزار نفر مخاطب در هفته گذشته. عدهای این رقم را نشانهای از مقاومت میدانند و دست میزنند. شاید هم حق دارند؛ در دنیایی که آدمها نگران فردا هستند، آن که باز هم قدم به سالن تاریک میگذارد، نوعی شجاعت دارد. اما این عدد در برابر سالنهای پر از سالها و دهههای پیشین، یک رویا را روی تخت بیماری نشان میدهد.
بلیت گرانتر از آرزو
اقتصاد خانه را دوباره تنگتر کرده است. افزایش قیمتها در زندگی روزمره، از نان تا اجاره، چنان فشاری به سبد خانوار آورده که سرگرمی به آخر فهرست اولویتها رانده شده. در این میان، قیمت بلیت سینما نیز با گامی بلند بالا رفته است. وزارت ارشاد از طرح شناور بلیت دفاع میکند و میگوید راهحل دیده است. اما یک طرح آنگاه کارآمد است که دو سر داستان آماده باشند: مخاطبی که توان داشته باشد و فیلمی که دلش بکشد.مشکل فقط قیمت نیست. فیلمهای روی پرده، به اندازه کافی نفس ندارند که جان تازهای به گیشه بدمند. آثاری که با حداقل استانداردی به اکران میرسند، گاه در میانه راه با موج ممیزی و اصلاح روبهرو میشوند و همان مخاطب اندک باقیمانده را هم از خود میرانند. «تهران کنارت» نمونهای بود که هنوز داغش تازه است؛ فیلمی که پیش از آنکه تماشاگر با آن بنشیند، در تنش اداری ذوب شد و به اصلاح رسید.
«پیرپسر» آینهای در توفان
اما همین سال سخت گذشته، یک درس روشن هم داشت. «پیرپسر» در میان توفان، با همه حواشی و در سالی که برای گیشه خوشیُمن نبود، به فروش ۱۸۰ میلیارد تومانی رسید و در تاریخ سینمای ایران بهعنوان پرفروشترین فیلم غیرکمدی ثبت شد. این نه معجزه بود و نه شانس؛ این یعنی مخاطب ایرانی هنوز پشت درِ سینماست. در میزند. گوش میدهد. منتظر است که کسی در را باز کند و چیزی ارزشمند به او تعارف کند. پس مسئله را باید از جای دیگری دید. سینما در این روزها به انفعال دولت نیز گرفتار است. دولتی که برای معیشت، کالابرگ تعریف کرده و راهحلهای مادی برای بقای روزانه اندیشیده، میتواند نگاهش را به فرهنگ هم بکشاند. اگر کالابرگ معیشتی میتواند شکاف اقتصادی را پر کند، یک «کالابرگ فرهنگی» هم میتواند جلوی خروج هنر از سفره زندگی مردم را بگیرد. این ایده نه پیچیده است و نه بیسابقه در دنیا.
سینما هنوز زنده است؛ اگر بگذارند
مخاطب ایرانی را نباید دست کم گرفت. او در سختترین شرایط، برای دیدن یک فیلم درست، از خانه بیرون آمده است. «پیرپسر» این را در ۱۴۰۴ ثابت کرد. اما اگر سیاستگذار فرهنگی همچنان میان اکران و ممیزی تاب بخورد، اگر بلیت به جای رقابت با سرویسهای خانگی، با بنزین و نان رقیب باشد، اگر فیلمها نه برای مخاطب که برای گذر از سد اداری ساخته شوند؛ آن وقت ۲۷۰ هزار نفر هم رویایی دستنیافتنی خواهد بود.
سینما آینهای است که در آن مردم، خود را میبینند. وقتی این آینه غبار میگیرد، آدمها از مقابلش کنار میروند. وظیفه دولت، وظیفه سیاستگذار و وظیفه سازنده فیلم، پاک کردن این غبار است؛ پیش از آنکه تاریکی سالنها دیگر نه از فیلم، که از خلأ باشد.