استراتژی تسخیر هویت نسل جدید

استراتژی تسخیر هویت نسل جدید

انتشار انیمیشن «شکارچیان شیاطین کی‌پاپ» توسط نتفلیکس در ژوئن ۲۰۲۵، فراتر از یک رکوردشکنی تجاری، پرده از فاز جدید حکمرانی فرهنگی در عصر دیجیتال برداشت. این اثر ۱۰۰ میلیون دلاری که با درهم‌آمیختن جادوی تکنولوژی، اسطوره‌شناسی مدرن و موسیقی، آمار بازدیدها را جابه‌جا کرده است، نه صرفاً یک محصول سرگرمی، بلکه «مانیفستی بصری» برای بازتعریف هویت نسل جدید محسوب می‌شود که در لایه‌های پنهان خود، چالش‌های جدی هویتی و تربیتی را برای جوامعی نظیر ایران به همراه دارد.

به گزارش سرمایه فردا، در بیستم ژوئن ۲۰۲۵، پلتفرم نتفلیکس با عرضه انیمیشن «شکارچیان شیاطین کی‌پاپ» (K-Pop: Demon Hunters)، بار دیگر به جهانیان ثابت کرد که مرزهای حکمرانی فرهنگی در عصر نوین، فرسنگ‌ها از تعاریف سنتی فاصله گرفته است. این انیمه آمریکایی با بودجه‌ای کلان معادل ۱۰۰ میلیون دلار، در کمتر از چند ماه رکورد خیره‌کننده ۴۰۰ میلیون بازدید را ثبت کرد و موفق شد آثار پرفروشی چون «اعلان قرمز» را از تخت پادشاهی به زیر بکشد. داستان این اثر حول محور سه دختر خواننده در یک گروه کی‌پاپ می‌چرخد که به عنوان میراث‌داران سنتی کهن، آخرین نسل از شکارچیان شیاطین محسوب می‌شوند. کارگردانی این پروژه بر عهده «مگی کانگ»، فیلمساز کره‌ای‌تبار که از کودکی در کانادا رشد یافته، و «کریس اپلهانس» آمریکایی بوده است. همکاری سونی پیکچرز با غول‌های استریمینگ، منجر به خلق پدیده‌ای شده که با استفاده از زیبایی‌شناسی مسحورکننده، مفاهیم بنیادینی همچون «هویت»، «امید» و «مبارزه» را برای نسل جدید بازتعریف می‌کند. اما پشت این درخشش نئونی و ریتم‌های موزون، فرآیندی در جریان است که ساختارهای تربیتی و هویتی را در مقیاسی جهانی به چالش می‌کشد.

در کالبدشکافی فنی و روایی این اثر، با فضایی روبرو هستیم که در آن هنر کاملاً در خدمت هژمونی درآمده است. از منظر تکنیکال، این انیمیشن با بهره‌گیری از سبک «هیبریدی» (ترکیب سه‌بعدی با بافت‌های دوبعدی) که پیش‌تر در آثاری چون «مرد عنکبوتی» و «آرکین» دیده شده بود، زبانی بصری خلق کرده که چشم مخاطب را تسخیر می‌کند. مگی کانگ و کریس اپلهانس با استفاده از تکنیک «سافت فوکوس» برای القای حس درام‌های کره‌ای و «اکشن‌کات‌های» انیمه‌محور، مخاطب را در وضعیتی میان رویا و واقعیت معلق نگه می‌دارند. نورپردازی‌های نئونی با طیف‌های غالب بنفش، طلایی و صورتی، در کنار طراحی شخصیت‌هایی که مرزهای جنسیتی را کمرنگ می‌کنند، تجربه‌ای «فراواقعی» ایجاد کرده است. در اینجا، تکنولوژی به مثابه یک «مخدر بصری» عمل می‌کند که با ایجاد خلسه عاطفی، سد دفاعی ذهن منتقد نوجوان را فروریخته و راه را برای پذیرش پیام‌های پنهان فیلم هموار می‌سازد. در واقع، درهم‌تنیدگی سرعت فریم‌ها با ضرب‌آهنگ موسیقی، فرصت واکاوی منطقی را از بیننده گرفته و او را مستقیماً وارد فاز پذیرش عاطفی می‌کند.

 

بازخوانی استراتژیک بن‌مایه‌های کهن در کالبدی مدرن

روایت این انیمیشن نیز نه یک گسست از ریشه‌ها، بلکه بازخوانی استراتژیک بن‌مایه‌های کهن در کالبدی مدرن است. داستان حول محور گروه «هانتریس» (HUNTR/X) شکل می‌گیرد؛ دخترانی که میان استیج پرزرق‌وبرق و صیانت از مرز اسطوره‌ای «هانمون» ایستاده‌اند. «هانمون» در این جهان‌شناسی، دروازه‌ای است که مانع ورود شیاطین باستانی یا نیروهای «گوی-ما» به دنیای انسان‌ها می‌شود. شخصیت محوری داستان، «رومی»، با راز دوگانه و پیوندش با ماهیت اهریمنی، نوجوان را تشویق می‌کند تا از تمامیت وجودی خود، حتی بخش‌های تاریک آن، به عنوان منبع قدرت استفاده کند. موسیقی در این میان، نه صرفاً یک پس‌زمینه، بلکه به مثابه یک «سلاح بیولوژیک» و ابزار «استعمار صوتی» عمل می‌کند. قطعه جهانی “Golden” با فرکانس‌های خاص و ملودی‌های تکرارشونده، نوعی وابستگی عاطفی و «پیوند پاراسوشیال» ایجاد می‌کند که در آن، مخاطب حس می‌کند آیدل مجازی، او را بهتر از خانواده و اطرافیانش درک می‌کند.

وقتی این پدیده را در بستر جامعه ایران بررسی می‌کنیم، متوجه می‌شویم که نفوذ کی‌پاپ فراتر از یک سلیقه زودگذر، به ابزاری برای «تمایز هویتی» تبدیل شده است. برای نوجوان ایرانی، به‌ویژه دختران دهه هشتاد و نود، این آثار به پناهگاهی عاطفی بدل شده که در غیاب الگوهای داخلی جذاب، خلأهای هویتی آن‌ها را پر می‌کند. نوجوان ایرانی که در خلوت خود به تماشای این انیمیشن می‌نشیند، ناخودآگاه خود را در شخصیت‌هایی چون رومی یا میرا بازسازی کرده و با تغییر در پوشش، ادبیات و سبک زندگی، در حال «مهندسی معکوس» هویت ملی خویش است. این پدیده نشان‌دهنده پیروزی سرمایه‌گذاری‌های کلان شرق آسیا در حوزه «تربیت فرهنگی» است؛ جایی که الگوهای رفتاری و «نئومعنویت دیجیتال» جایگزین فضایل کلاسیک اخلاقی می‌شوند. در حالی که نهادهای فرهنگی ما درگیر بخشنامه‌های اداری هستند، آیدل‌های مجازی به عنوان «مربیان پنهان»، زیست‌جهان نسل جدید ما را تسخیر کرده‌اند.

 

«بحران فرم» با میراث حماسی و عرفانی

بزرگترین چالش استراتژیک ما در این نبرد، «بحران فرم» است. ما بر دریایی از میراث حماسی و عرفانی ایستاده‌ایم، اما در ابداع یک «فرم معاصر» برای ارائه این محتوا ناتوان بوده‌ایم. در حالی که ژاپن با «انیمه» و کره با «کی‌پاپ»، امضای بصری خود را جهانی کرده‌اند، ما همچنان در حصار کلیشه‌های تکراری مانده‌ایم. نبرد امروز، نبردِ «هویت در قالب فرم» است و ایران نیازمند ابداع یک «زیبایی‌شناسی ملی نو» است که ریشه در مینیاتور و هندسه نقوش ایرانی داشته باشد، اما با ضرب‌آهنگ زندگی دیجیتال همخوانی یابد. علاوه بر این، دلبستگی افراطی به این آثار، نوجوان را در مسلخ «کمال‌گرایی کاذب» قربانی می‌کند. بازنمایی آیدل‌ها به عنوان موجودات بی‌نقص و ترویج «مردانگی سیال»، تضادی بنیادین با مولفه‌های فرهنگی ما نظیر «فتوت» و «حیا» ایجاد کرده و منجر به اختلالاتی چون «خودزشت‌انگاری» در میان نوجوانان می‌شود.

نکته تاریک و پنهان این صنعت که در لایه‌های زیرین انیمیشن تلطیف شده، وجود «پادگان‌های هنری» و برده‌داری نوین است. در پشت این ویترین درخشان، کودکان از سنین پایین تحت قراردادهای استثمارگرانه، در محیط‌هایی ایزوله و تحت فشارهای طاقت‌فرسا پرورش می‌یابند تا به کالاهایی پول‌ساز تبدیل شوند. آمار خودکشی‌ها و پوچی مطلقِ آیدل‌های سرشناس، گواهی بر این مدعاست که این صنعت کرامت انسانی را فدای سوداگری می‌کند. لذا، راهبرد مواجهه با این پدیده، نه در انکار و تقابل بی‌حاصل، بلکه در تجهیز خانواده‌ها به سلاح «تفکر انتقادی» و «سواد رسانه‌ای» نهفته است. والدین باید به جای مصرف‌کننده منفعل، به تحلیل‌گران همراهی تبدیل شوند که مکانیسم‌های استثمار و تکنیک‌های تسخیر عاطفی را برای فرزندان خود تبیین کنند.

در نهایت، انیمیشن «شکارچیان شیاطین کی‌پاپ» آینه‌ای برای آینده است که در آن «تصویر» و «روایت»، مرزهای جغرافیایی را درمی‌نوردند. این یک «هشدارباش» تاریخی برای متولیان فرهنگی است تا بدانند پیروز نهایی این نبرد کسی است که «زیباترین داستان» را با «پیشرفته‌ترین فرم» روایت کند. اگر ما نتوانیم فرم اختصاصی خود را برای ارائه حقیقت‌مان ابداع کنیم، غریبه‌ها با آرمان‌شهرهای کاذب و نئونی، خلاء موجود را پر خواهند کرد. آینده هویتی ایران در گرو جسارت ما برای خلق جهانی بصری است که در آن صلابت سنت با ظرافت تکنولوژی پیوندی ناگسستنی یابد.

انیمیشن «شکارچیان شیاطین کی‌پاپ» تنها یک جهش تکنولوژیک در صنعت استریمینگ نیست

در امتداد این واکاوی، باید به این حقیقت معترف بود که انیمیشن «شکارچیان شیاطین کی‌پاپ» تنها یک جهش تکنولوژیک در صنعت استریمینگ نیست، بلکه نمایانگر گذار از «سینمای ملی» به «حکمرانی پلتفرمی» است. در این پارادایم جدید، نتفلیکس و سونی تنها به دنبال فروش بلیت یا اشتراک نیستند؛ آن‌ها در حال مهندسیِ «نئو-قبیله‌گرایی دیجیتال» هستند. در این ساختار، هواداران (Fandom) به جای شهروندان قرار می‌گیرند و وفاداری به یک آیدل یا یک گروه مجازی، فراتر از مرزهای جغرافیایی و تعلقات ملی تعریف می‌شود. این انیمیشن با هوشمندی، مفهوم «مبارزه با اهریمن» را از یک نبرد اخلاقی کلاسیک به یک «پرفورمنس زیباشناختی» تقلیل داده است. در جهان این اثر، شیطان نه با تقوا و فضیلت، بلکه با «هارمونی» و «دقت در اجرای حرکات موزون» شکست می‌خورد؛ پیامی ضمنی که به مخاطب القا می‌کند برای غلبه بر چالش‌های زندگی، بیش از آنکه به ریشه‌های اخلاقی نیاز داشته باشد، به «تطبیق با استانداردهای مدرنِ جذابیت» نیازمند است.

از سوی دیگر، باید به نقش مخرب «کمال‌گرایی الگوریتمیک» در اینگونه آثار اشاره کرد. بودجه ۱۰۰ میلیون دلاری این پروژه، صرفاً خرج طراحی فریم‌ها نشده، بلکه بخشی از آن هزینه «داده‌کاوی فرهنگی» و روان‌شناسی رفتاری شده است تا دقیق‌ترین نقاط تحریک عاطفی نوجوانان شناسایی شود. این انیمیشن با ارائه تصویری بی‌نقص از بدن، چهره و توانمندی‌های فیزیکی، نوعی «استانداردسازی جهانی برای انسانِ مطلوب» ایجاد می‌کند. برای نوجوان ایرانی که در زیست‌جهان واقعی خود با چالش‌های اقتصادی و محدودیت‌های فیزیکی دست‌وپنجه نرم می‌کند، این تقابل میان «واقعیتِ خاکستری» و «رویای نئونی» منجر به نوعی «از خودبیگانگی مزمن» می‌شود. او به جای تلاش برای اصلاح واقعیت، به فضای مجازی پناه می‌برد تا در قالب آواتارهای خود، به آن کمالِ مهندسی‌شده نزدیک شود؛ فرآیندی که در درازمدت، پویایی و کنشگری نسل جدید را در مسلخ «مصرف‌گرایی بصری» قربانی خواهد کرد.

 

چالش اساسی ایران برای مقابله با موج فرم‌های تکنولوژیک

در حوزه راهبردی، چالش اساسی ایران برای مقابله با این موج، عبور از مدیریت «سلبی» به سمت مدیریت «ایجابی و خلاقانه» است. ما نمی‌توانیم با ابزارهای قرن بیستمی به نبرد با پدیده‌های قرن بیست و یکمی برویم. ضرورت دارد که «رنسانس تصویرگری ایرانی» نه به عنوان یک شعار، بلکه به عنوان یک «پروژه امنیت ملی» دنبال شود. ابداع «فرم ملی» مستلزم آن است که ما قهرمانانی خلق کنیم که نه در گذشته‌های دور منجمد شده‌اند و نه کپی‌برداری ناشیانه‌ای از قهرمانان غربی یا شرقی هستند. ما به «قهرمانِ معاصرِ ایرانی» نیاز داریم؛ قهرمانی که بتواند در همان فضای دیجیتال و نئونی حضور داشته باشد، اما حامل ژنومِ فرهنگی «عیاری»، «حکمت» و «نوع‌دوستی ایرانی» باشد. این نبرد، نبردِ «امضاهای بصری» است؛ اگر امضای ما پای تولیدات فرهنگی‌مان نباشد، هویت فرزندانمان با امضای کمپانی‌های بزرگِ جهانی سند خواهد خورد.

فرجام این مسیر، به ما گوشزد می‌کند که انیمیشن «شکارچیان شیاطین» تنها آغاز یک عصر است؛ عصری که در آن «تصویر»، مذهب جدید نسل‌هاست. پیروزی در این میدان، مستلزم شجاعت در بازنگریِ فرم‌های قدیمی و جسارت در پذیرش تکنولوژی‌های نوینِ روایتگری است. ما باید به جای هراس از «قدرت نفوذ موسیقی و تصویر»، خود به «مهندسانِ تصویر و موسیقی» تبدیل شویم. اگر بتوانیم میان «عمیق‌ترین لایه‌های عرفانی و حماسی خود» و «جذاب‌ترین فرم‌های تکنولوژیک» پیوندی ارگانیک برقرار کنیم، نه تنها سد دفاعی مستحکمی در برابر هجمه‌های فرهنگی ایجاد کرده‌ایم، بلکه می‌توانیم روایتِ خود از «انسان، امید و فردا» را به جهانیان صادر کنیم. آینده متعلق به کسانی است که اجازه نمی‌دهند رویاهای فرزندانشان در لابراتوارهایِ فرهنگیِ غریبه‌ها تولید شود.

 

کلیشه به جای گفتگو؛ تهی شدن تاک‌شوها از معنا

در سال‌های اخیر، نقشه رسانه‌ای ایران با سرعتی غافلگیرکننده دچار تغییر شده است. کافی است سری به شبکه‌های اجتماعی یا پلتفرم‌های ویدیویی بزنیم تا با سیلی از برنامه‌های گفت‌وگومحور روبه‌رو شویم؛ تاک‌شوهایی که با وعده «گفتگوی متفاوت» و «اعترافات داغ» قد علم کرده‌اند و هر کدام می‌کوشند سهمی از توجه مخاطب را تصاحب کنند. برنامه‌هایی مثل  «پامپ»، «کلوزفرند»، «شوک» و نمونه‌های مشابه، حالا به بخشی ثابت از زیست رسانه‌ای ما بدل شده‌اند. با این حال، زیر این تکثر ظاهری، الگویی تکرارشونده و فرسوده پنهان شده است؛ الگویی که بیش از آنکه به غنای فرهنگی کمک کند، به استهلاک چهره‌ها و تهی‌شدن معنا می‌انجامد.

حلقه بسته مهمانان و فرسایش جذابیت

بخش عمده این تاک‌شوها در یک دایره محدود می‌چرخند. بازیگران شناخته‌شده، خوانندگان پرحاشیه و سلبریتی‌های امتحان‌پس‌داده، مدام میان این برنامه‌ها دست‌به‌دست می‌شوند. قصه زندگی‌شان بارها روایت شده، خاطراتشان شنیده شده و حتی خصوصی‌ترین زوایای زیست‌شان روی میز گفتگو آمده است. این تکرار بی‌وقفه، سرمایه‌ای مهم را از میان می‌برد: هاله رمزآلود ستاره.
ستاره‌بودن همواره با فاصله تعریف می‌شد؛ فاصله‌ای که کنجکاوی می‌آفرید و میل به کشف را زنده نگه می‌داشت. وقتی یک بازیگر یا خواننده، هر هفته روبه‌روی دوربین برنامه‌ای تازه می‌نشیند و از ریزترین جزئیات زندگی‌اش می‌گوید، مجالی برای شگفتی باقی نمی‌ماند. چهره‌ای که روزی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسید، آرام‌آرام به تصویری آشنا و مصرف‌شده بدل می‌شود. در مقابل، هنرمندانی که با وسواس در انتخاب حضور رسانه‌ای عمل می‌کنند، اغلب پرستیژ و اعتبار بیشتری حفظ کرده‌اند. کم‌پیدا بودن، در اینجا به معنای حذف نیست؛ نوعی مدیریت تصویر است.

فرمول بسیاری از این برنامه‌ها تفاوتی با هم ندارد: دکوری پرزرق‌وبرق، مجری‌ای خودمانی و وعده گفتگویی «بی‌پرده». با این حال، خروجی اغلب قسمت‌ها به خاطره‌بازی‌های تکراری، شوخی‌های خنثی و پرسش‌هایی بی‌خطر محدود می‌شود. مسئله وقتی جدی‌تر می‌شود که مجری نیز از جنس همان دنیای شهرت باشد؛ بازیگر یا چهره اینستاگرامی‌ای که رابطه‌ای دوستانه با مهمان دارد. در چنین فضایی، گفتگو بیشتر به دورهمی شبیه می‌شود تا مصاحبه‌ای که قرار است لایه‌ای تازه از یک شخصیت را آشکار کند.
تاک‌شو، اگر قرار است معنا داشته باشد، به پرسش نیاز دارد؛ پرسشی که از دل شناخت، تحقیق و جسارت می‌آید. غیبت روزنامه‌نگار حرفه‌ای در بسیاری از این برنامه‌ها، دلیل اصلی سطحی‌ماندن گفتگوهاست. نتیجه، تولید محتوایی است که به‌سرعت دیده می‌شود و با همان سرعت هم فراموش می‌گردد.

جنجال به‌جای خلاقیت؛ رقابتی فرساینده

برای شکستن این یکنواختی، برخی برنامه‌سازان به مسیر جنجال رفته‌اند. آوردن مهمانان خبرساز، درخواست اعترافات شوکه‌کننده یا بازی با حاشیه‌های اخلاقی، به ابزاری دم‌دست بدل شده است. این رویکرد شاید در کوتاه‌مدت بازدید و ترندشدن به همراه بیاورد، اما در بلندمدت اعتباری برای برنامه باقی نمی‌گذارد. محتوایی که بر پایه هیجان لحظه‌ای ساخته شود، عمر کوتاهی دارد و خیلی زود رنگ می‌بازد.
در این میان، قربانی اصلی هم برنامه است و هم چهره. تاک‌شویی که هویت خود را بر شوک بنا می‌کند، پس از فروکش‌کردن هیجان، چیزی برای عرضه ندارد. ستاره‌ای هم که مدام در معرض مصرف رسانه‌ای قرار می‌گیرد، سرمایه نمادینش را خرج روزمرگی می‌کند.

موج تاک‌شوهای امروز بیش از آنکه نشانه بلوغ رسانه‌ای باشد، آینه‌ای از شتاب‌زدگی است. بازگشت به معنا، به انتخاب آگاهانه مهمان و به گفتگویی که حرفی تازه داشته باشد، ضرورتی انکارناپذیر به نظر می‌رسد. گاهی کمتر دیده شدن، راهی مطمئن‌تر برای ماندن در ذهن مخاطب است؛ قاعده‌ای قدیمی که هنوز هم اعتبار دارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید