به گزارش سرمایه فردا، صدای پای بهار، بار دیگر زمین را بیدار میکند و حتی جنگ هم نتوانسته مانعی بر سر نفس کشیدن زمین ایجاد کند. اسفندماه، فصل خرید گل و گیاه برای نو کردن باغچههاست و امسال با وجود شرایط خاص حاکم بر کشور، هنوز سنت نوسازی باغچهها توسط مردم پیگیری میشود. شمشادها پای ثابت سبد خرید برای پرچین و دیواره سازی هستند و بسته به سن و سلیقه مشتری، گلها، درختان میوه یا درختچههای زینتی راهی خانهها میشوند تا رخت نو بر تن باغچهها بپوشانند. آنهایی هم که باغچه ندارند با خرید یک گلدان، تکهای از باغچه را به خانههایشان میبرند.
بهاری دیگر از راه میرسد و جریان زندگی زیر هجوم بمب افکنهای دشمن، همچنان ادامه دارد. بهار که فصل نفس کشیدن زمین و نو شدن طبیعت است، مقدمات خاص خودش را دارد. هر سال مردم در روزهای پایانی اسفند بعد از خانه تکانی سری به باغچهها میزنند تا با کاشت گلهای زینتی یا اضافه کردن درخت، تغییری در حال و هوای حیاط منازل ایجاد کنند. آنهایی هم که درگیر زندگی آپارتمانی شدهاند، با خرید گلدانی از گلهای زینتی سعی میکنند تکهای از باغچه را در خانههای خود بازسازی کنند. بهار فصلی است که جنگ هم نمیتواند طراوت و رنگهای متنوعش را خدشهدار کند به همین خاطر فعالان بازار گل و گیاه میگویند که شرایط این روزهای کشور، بازار را بهطور کامل راکد نکرده و هنوز فروش گل و گیاه ادامه دارد.
صبا سلطان محمدی از گلخانه داران مازندران در گفتوگو با هفت صبح درباره شرایط این روزهای بازار و تمایل مردم به خرید انواع گیاه توضیح میدهد که نیاز مشتری، نخستین عامل برای انتخاب گیاه است. کسانی که قصد دارند باغچه بسازند، سبد خریدشان بسیار متنوع است اما افرادی که باغچههای قدیمی دارند و درخت در این باغچه وجود دارد، بیشتر گل فصلی میخرند تا به مجموعه گیاهانشان اضافه کنند.
به گفته او، در حال حاضر مردم گیاهان کمتری نسبت به سالهای قبل میخرند. مسنترها بهویژه آقایان ترجیح میدهند که از گلخانهها درخت میوه بخرند اما جوانترها بیشتر به دنبال درختچههای زینتی و گلهای رنگارنگ هستند. در میان درختچههای زینتی هم شمشاد پای ثابت سبد خرید مردم است زیرا برای ساخت پرچین و دیواره سازی همواره از آن استفاده میشود.
سلطان محمدی توضیح میدهد که مردم اغلب مایل به خرید درختچههای غیربومی هستند زیرا این ترس را دارند که در صورت کاشت درختان بومی مثل بلوط و افرا در باغچه منازل، بعدها این تصور بهوجود بیاید که زمینشان جنگلی بوده است، به همین دلیل و برای جلوگیری از این ریسک، سراغ درختان بومی ایران نمیروند و به جای افرای بومی، افرای زینتی میکارند. از سوی دیگر اغلب درختان بومی ایران در زمستان خزان میکنند اما درختان زینتی همیشه سبز بوده و مردم ترجیح میدهند باغچهای سبز داشته باشند.
رضا حسینی از گلخانهداران خراسان شمالی هم در گفتوگو با هفت صبح سبد خرید مشتری را بسیار وابسته به نیاز افراد توصیف میکند.
او هم معتقد است که امسال فروش گیاه کمتر شده اما برای حل مسئله کاهش فروش، راهکاری پیدا کرده است تا بتواند نهالهایش را سریعتر به بازار عرضه کند زیرا اگر سن نهال افزایش یابد، شانس انتقال آن به باغچه کاهش مییابد و باید تا قبل از رسیدن به این سن، محصول به فروش برسد؛ در غیر این صورت نهال تولید شده از دست میرود و باید امحا شود.
راهی که حسینی برای فروش نهالهای میوهاش پیدا کرده، این است که نهالها را به دست وانتهای دوره گردی بسپارد که شهر به شهر میروند و محصول را به دست مشتریانی میرسانند که حوصله ندارند مسیر از خانه تا گلخانه -که عموما از فضای شهری فاصله دارد- را طی کنند. او توضیح میدهد که برای جلوگیری از خشک شدن نهالها، ریشه آنها را باید با دقت در گونی پیچاند تا علاوه بر اینکه مانع رسیدن هوا به ریشه شود، راننده هر از گاهی به این پارچه رطوبت برساند تا نهال شاداب بماند. با این شیوه، نهالهای گیلاس، زردآلو و سیب به دست وانتیها سپرده میشوند تا در کنار بازارچههای محلی یا نقاط مناسبی از شهرهای مختلف، به فروش رسانده شوند.
خرید گل و گیاه فقط مختص افرادی که خانههایشان حیاط دارد، نیست و در آغاز بهار، مردم با خرید گلدان، سعی میکنند که طبیعت را به خانههای خود بیاورند. هر سال در آغاز بهار گلدانهای شببو، افسنطین، قرنفل و… مهمان خانهها میشوند تا سال جدید با حضور این گلها جشن گرفته شود. حشمت کلاهی از توزیع کنندگان گیاهان آپارتمانی استان مازندران به هفتصبح میگوید که امسال هم با همان تنوعی که در سالهای گذشته وجود داشت، گیاهان آپارتمانی تولید شده اما بازار آن رونق سابق را ندارد.
او توضیح میدهد که شرایط اقتصادی و روانی حاکم بر این روزهای جامعه باعث شده که بازار گلهای آپارتمانی مشتری سابق را نداشته باشد و تولیدکنندگان این بخش با زیان هنگفت مواجه شوند. زیرا اسفند سال گذشته، سنبل دستهای ۸۰ هزار تومان قیمت داشت و با وجود گذشت یک سال و تورمی که پشت سر گذاشتیم، هنوز قیمت سنبل تغییر نکرده و با همان بهای سال قبل به مشتری عرضه میشود؛
در حالی که بهای تمام مواد اولیه برای تولیدکننده چندین برابر شده است. به گفته این توزیع کننده گیاهان آپارتمانی به دلیل شرایط جنگی، در تهران و اصفهان که بازارهای عمده گیاهان آپارتمانی بودند، افت قیمت ایجاد شده و تولیدکننده مجبور است محصول خود را بدون هیچ تغییر قیمتی به بازار عرضه کند.
کلاهی میگوید که قدرت خرید مردم هم بر بازار گیاهان آپارتمانی تاثیر داشته و چون گل و گیاه یک کالای غیر اساسی است، شرایط برای خرید این محصول فراهم نیست. البته او تاکید میکند که بازار خرده فروشی شرایط بهتری نسبت به بازار عمده فروشی دارد و مردم همچنان خریدهای خرد را انجام میدهند.
اگرچه جریان زندگی در آستانه نوروز ۱۴۰۵ اندکی از جنگ تاثیر گرفته و حال و هوای استقبال از سال جدید را با تغییراتی مواجه کرده است اما هنوز هم مردم به امید آیندهای بهتر، رخت نو بر تن باغچههایشان میکنند و چشم به راه فرداهای بهتر، در انتظار بهار و شکوفههای زیبایش مینشینند. فردایی که در آن اثری از جنگ نیست و صلح و آرامش به این سرزمین بازگشته است.
بهار همیشه با شلوغی خیابانها، بوی سنبل و رفتوآمدهای طولانی همراه بود. امسال اما هوا شکل دیگری دارد. خیابانها زودتر آرام میشوند، سالنهای نمایش چراغهای خود را خاموش کردهاند و درهای بسیاری از موزهها بسته مانده است. با این حال زندگی فرهنگی شهر خاموش نشده؛ شکلش عوض شده است. فرهنگ آرامآرام از ساختمانهای رسمی بیرون آمده و به خانهها، اتاقها و صفحههای نورانی گوشیها پناه برده است.
نوروز همیشه وعده آغاز بوده است. حتی در زمانهایی که آسمان آرام نبوده، مردم ایران در آستانه سال تازه تلاش کردهاند رشتههای امید را نگه دارند. امسال هم قصهای مشابه در حال شکل گرفتن است؛ قصهای که قهرمانانش سالنهای بزرگ یا صحنههای پرنور نیستند، آدمهایی هستند که در خانهها برای همدیگر فیلم میگذارند، کتاب دست به دست میکنند، ساز مینوازند و در دل شبهای ناآرام چراغ کوچکی از فرهنگ روشن نگه میدارند.
بسیاری از تجربههای فرهنگی سالها در ساختمانهایی مشخص تعریف میشدند؛ موزه، سینما، گالری، سالن تئاتر. هرکدام مکانی برای دیدار با هنر بودند. بسته شدن این فضاها در روزهای پرتنش، در نگاه اول به معنای سکوت فرهنگی به نظر میرسد؛ سکوتی که میتواند شهر را خالیتر از همیشه کند. با این حال تاریخ فرهنگ نشان میدهد هنر راه خود را پیدا میکند. زمانی در قهوهخانهها روایت میشد، زمانی در حیاط خانهها، زمانی در جمعهای کوچک روشنفکری. اکنون نیز همان الگو دوباره زنده شده است. بسیاری از تجربههای فرهنگی در مقیاس کوچکتر، صمیمیتر و خانگیتر شکل گرفتهاند.
در گوشهای از شهر چند دوست روی فرش اتاق نشستهاند و فیلمی قدیمی را از تلویزیون میبینند. در خانهای دیگر جمعی کوچک دور میز نشستهاند و درباره رمانی که تازه خواندهاند گفتوگو میکنند. جایی دیگر صدای گیتار یا سهتار از پنجرهای نیمهباز بیرون میآید. این صداها شاید کوچک باشند، با این حال در کنار هم شبکهای نامرئی از زندگی فرهنگی میسازند.
سینما همیشه تجربهای جمعی بوده است؛ تاریکی سالن، پرده بزرگ، صدای همزمان خنده یا سکوت تماشاگران. در روزهایی که سالنها تعطیل هستند، گروههای کوچک تلاش میکنند همان حس را در خانهها بازسازی کنند.قرارهای فیلمدیدن خانگی دوباره جان گرفته است. دوستانی که هر هفته فیلمی انتخاب میکنند و در خانه یکی از اعضا دور هم مینشینند. چراغها خاموش میشود، پردهای ساده یا صفحه تلویزیون نقش پرده سینما را میگیرد و فیلم آغاز میشود.
پس از پایان فیلم گفتوگوها شروع میشود؛ بحث درباره شخصیتها، کارگردانی، موسیقی یا حتی خاطره اولین باری که کسی آن فیلم را دیده است. این جمعهای کوچک گاهی شبیه باشگاههای فیلم قدیمی میشوند؛ فضایی برای گفتوگو، برای نگاه دوباره به سینما و برای تجربهای مشترک. در روزهایی که خبرها سنگین هستند، همین دو ساعت تماشای یک فیلم میتواند روزنهای از تنفس باشد. در برخی خانهها حتی شکلهای خلاقانهتری از این دورهمیها شکل گرفته است. پوستر کوچکی روی دیوار نصب میشود، بلیتهای نمادین چاپ میشود یا میز کوچکی با خوراکیهای ساده آماده میکنند؛ نوعی بازی جمعی برای بازآفرینی حس سینما.
کتاب همیشه آرامترین همراه انسان در زمانهای دشوار بوده است. در روزهای اخیر بسیاری از علاقهمندان کتاب به سراغ شیوهای قدیمی رفتهاند؛ امانت دادن و گرفتن کتاب میان دوستان.یک رمان پس از خوانده شدن در قفسه باقی نمیماند. به خانه دوست دیگری میرود. سپس به دست خوانندهای تازه میرسد. گاهی در صفحه اول یادداشتی کوتاه نوشته میشود: «این کتاب حال مرا کمی بهتر کرد» یا «صفحه ۱۳۴ را با دقت بخوان».
به این ترتیب کتاب مسیر کوچکی میان خانهها طی میکند؛ مسیری که شبیه رودخانهای آرام در دل شهر جاری است. هر خواننده تجربه خود را به آن اضافه میکند و کتاب با لایههای تازهای از احساس و خاطره به خواننده بعدی میرسد. در برخی جمعها حتی حلقههای مطالعه کوچک شکل گرفته است. چند نفر کتابی مشترک انتخاب میکنند و پس از خواندن درباره آن صحبت میکنند. چنین گفتوگوهایی گاهی از خود کتاب فراتر میرود و به زندگی، ترسها، امیدها و آینده میرسد.
موسیقی در لحظههای دشوار نیرویی ویژه دارد. شاید به همین دلیل است که در بسیاری از خانهها سازها دوباره از جعبهها بیرون آمدهاند. کسی که سالها پیش گیتار میزد، دوباره چند آکورد تمرین میکند. کسی که سهتار دارد، در جمع دوستان قطعهای کوتاه مینوازد.این اجراها شکل کنسرتهای بزرگ را ندارند. جمعی پنج یا شش نفره دور هم مینشینند و موسیقی آغاز میشود. گاهی قطعهای سنتی، گاهی ترانهای قدیمی که همه آن را بلد هستند. در میانه اجرا ممکن است کسی همخوانی کند، کسی ضرب بگیرد یا خاطرهای تعریف کند.
در برخی خانهها این اجراها ضبط میشود و ویدئوی کوتاهی در شبکههای اجتماعی به اشتراک گذاشته میشود. دوستان دورتر آن را میبینند و برای لحظهای احساس میکنند در همان اتاق حضور دارند. به این ترتیب موسیقی از یک اتاق کوچک راهی صفحههای گوشی میشود و به گوش آدمهای بیشتری میرسد.
شبکههای اجتماعی در این روزها نقش نوعی سالن فرهنگی تازه را پیدا کردهاند. صفحههای کتاب، سینما و هنر فعالتر شدهاند. افراد پیشنهادهای خواندن و دیدن خود را با دیگران به اشتراک میگذارند. گاهی فهرستهایی از فیلمهای مناسب برای تماشا در خانه منتشر میشود، گاهی معرفی کتابهایی که میتوانند حال مخاطب را بهتر کنند. برخی هنرمندان نیز اجراهای کوتاه آنلاین برگزار میکنند. خواندن یک شعر، نواختن قطعهای موسیقی یا گفتوگویی کوتاه درباره هنر.
این اجراها شاید ساده باشند، با این حال برای بسیاری از مخاطبان معنایی فراتر از سرگرمی دارند؛ نشانهای از ادامه زندگی فرهنگی.
فضای مجازی همچنین امکان شکلگیری جمعهای تازه را فراهم کرده است. افرادی که شاید هرگز در یک شهر زندگی نکردهاند، در یک گفتوگوی آنلاین درباره فیلم یا کتابی مشترک صحبت میکنند. این شبکهها نوعی همدلی فرهنگی ایجاد میکنند؛ احساسی که در روزهای پرتنش ارزش زیادی دارد.
نوروز در فرهنگ ایرانی همیشه با مفهوم تجدید همراه بوده است. سبزهای که از دل خاک بیرون میآید، خانهای که تمیز میشود، سفرهای که با دقت چیده میشود. همه این نشانهها یادآوری میکنند که زندگی مسیر خود را ادامه میدهد.امسال بسیاری از این نشانهها در خانهها شکل تازهای گرفتهاند. سفرههای هفتسین کوچکتر شدهاند، دیدارها محدودتر شدهاند با این حال همان رسم قدیمی در جریان است. در کنار سیب و سمنو ممکن است کتابی تازه یا فیلمی که قرار است جمعی دیده شود نیز جایی روی میز پیدا کند. در چنین فضایی فرهنگ تبدیل به نوعی پیوند اجتماعی میشود؛ رشتهای نامرئی که آدمها را به هم وصل میکند. یک فیلم، یک قطعه موسیقی، یک رمان یا حتی یک گفتوگوی ساده درباره هنر میتواند لحظهای از آرامش ایجاد کند.
شاید در سالهای آینده وقتی از نوروز این سال یاد شود، بسیاری از مردم تصویرهای کوچکی را به خاطر بیاورند: اتاقی نیمهروشن، جمعی کوچک از دوستان، صدای فیلمی که تازه شروع شده، کتابی که از دستی به دست دیگر میرود یا ساز کوتاهی که در سکوت شب نواخته میشود. در دل همین تصویرهای ساده، فرهنگی زنده جریان دارد؛ فرهنگی که برای ادامه یافتن به سالنهای بزرگ وابسته نیست. گاهی یک اتاق، چند دوست و اندکی موسیقی یا داستان برای روشن نگه داشتن چراغ امید کافی است.
همان ساعتهایی که نور کمرنگ آخر روز روی دیوارهای خانه مینشیند و آدم میان خستگی روز و تاریکی شب معلق میماند. در گوشه مبل لم دادهام و قسمت تازهای از یک سریال را تماشا میکنم. تصویرها میآیند و میروند؛ آدمهایی که زندگیهایشان در قاب تلویزیون جلو میرود، حرف میزنند، میخندند، تصمیم میگیرند.بیرون اما داستان دیگری جریان دارد.
هر چند دقیقه یک بار صدای پدافند در شهر میپیچد؛ صدایی که از دور شروع میشود، از کوچهها عبور میکند، از پنجرهها وارد خانهها میشود و جایی در ذهن آدم مینشیند. صدایی فلزی، خشک و سنگین؛ مثل خطی که کسی روی شیشه بکشد. شهر در آن صدا فرو میرود و دوباره آرام میشود، بعد باز همان صدا.
تلویزیون روشن است، اما ذهن بیشتر درگیر آن صدای بیرون است. انگار هر بار که پدافند بلند میشود، تصویر سریال چند ثانیه عقب میرود. تمرکز از صفحه میگریزد و گوشها به سمت پنجره میچرخند.چند روز بیشتر تا نوروز نمانده است. همان روزهایی که معمولاً شهر بوی خرید، سبزه و هیاهوی آخر سال میدهد. امسال هوا حال دیگری دارد؛ نوروز پشت در ایستاده است و شهر در سکوتی محتاط نفس میکشد.
و بعد ناگهان اتفاقی میافتد که هیچ سناریویی در سریال تلویزیون هم نمیتواند پیشبینیاش کند.
از کوچه صدای موسیقی میآید.در ابتدا آرام است؛ مثل کسی که آهسته در بزند. بعد واضحتر میشود. صدایی کشدار و موجدار که میان دیوارهای کوچه میپیچد. آکاردئون.نوازنده خیابانی.صدا از همان جایی میآید که همیشه میآید؛ از سر کوچه یا شاید چند قدم جلوتر. همان نوازندهای که سالهاست گاهی در این حوالی میایستد و ساز میزند. صدای سازش همیشه برایم حکم سوهان روح دارد. کشیده، بلند و گاهی بیش از حد تکرارشونده.
اما این عصر اتفاق عجیبی میافتد.همان صدایی که همیشه آزاردهنده به نظر میرسد، در دل آن همه صدای فلزی و ناآرام، ناگهان تبدیل به چیزی دیگر میشود.انگار کسی پنجرهای در هوای سنگین شهر باز کرده باشد.
آکاردئون آهسته بالا میرود و پایین میآید؛ مثل موجی نرم که میان کوچه حرکت کند. صدای پدافند هنوز در دوردست شنیده میشود، اما موسیقی راه خودش را باز میکند. نتها از لابهلای دیوارها عبور میکنند، از شیشه پنجره میگذرند و وارد اتاق میشوند.دستم روی کنترل تلویزیون متوقف میشود. تصویر سریال همچنان جلو میرود، اما توجه جای دیگری است.
نوازنده آواز هم میخواند. صدا کمی خارج از کوک است؛ همانطور که گاهی در آوازهای خیابانی پیش میآید. با این حال احساسی در آن صدا جریان دارد که کاملاً آشناست. چیزی میان دلتنگی و امید. همان حسی که در روزهای آخر سال در هوا معلق میماند.در کوچه کسی ایستاده است و برای شهری که زیر سایه صداهای خشن نفس میکشد، موسیقی مینوازد.
آکاردئون ساز عجیبی است؛ صدایش شبیه نفس کشیدن است. باز میشود، جمع میشود، باز میشود. انگار شهر خودش نفس میکشد. هر بار که ساز باز میشود، کوچه پر از صدا میشود و وقتی بسته میشود، چند لحظه سکوت میان نتها مینشیند.همان لحظه متوجه میشوم صدای پدافند دیگر مرکز توجه نیست.موسیقی آرامآرام جای آن را میگیرد.
نوروز همیشه با صداها همراه است؛ صدای خرید، صدای مهمانی، صدای خندههای بلند در خانهها. امسال آن صداها کمتر شنیده میشوند. شهر در حالتی میان انتظار و احتیاط زندگی میکند.و درست در همین روزها، در همین فاصله کوتاه تا تحویل سال، یک نوازنده آکاردئون در کوچه ایستاده است و قطعهای مینوازد که شاید هیچکس نامش را نمیداند.با این حال اثرش واضح است.
فضای خانه تغییر میکند. همان اتاق، همان مبل، همان تلویزیون روشن؛ با این حال حس دیگری در هوا جریان دارد. موسیقی مثل نوری نرم روی لحظهها مینشیند.فکر میکنم هنر گاهی همینقدر ساده وارد زندگی میشود. برنامهای در کار نیست، تبلیغی وجود ندارد، سالنی هم در میان نیست. یک نفر سازش را برمیدارد، در کوچه میایستد و چند دقیقه مینوازد. همین چند دقیقه کافی است تا صدای دیگری در شهر شکل بگیرد. در این عصر عجیب، آکاردئون در کوچه ما کاری میکند که هیچ برنامه تلویزیونی و هیچ خبر فوری قادر به انجامش نیست. چند دقیقهای شهر شبیه شهری میشود که آدمها در آن موسیقی میشنوند.
نوازنده بعد از مدتی سازش را آرام میکند. صدا کم میشود و بعد محو میشود؛ مثل موجی که از ساحل دور میشود. کوچه دوباره به حالت عادی برمیگردد.با این حال چیزی در هوا باقی میماند؛ حسی شبیه امیدی کوچک که میان دیوارها جا مانده باشد. نوروز در راه است و شهر هنوز نفس میکشد. و در این عصر، چند دقیقه موسیقی توانسته است صدای ترس و ناآرامی را از مرکز شهر کنار بزند و جایش را با چیزی انسانیتر عوض کند.
تجربه جهان نشان میدهد که محیط زیست در دوران پساجنگ یا پسابحران، یا به حاشیه…
بلیت اکران آنلاین با احتساب مالیات به عددی رسیده که برای بسیاری از خانوادهها قابل…
تیمهای سحر با حضور در مناطق بحرانزده در زمان جنگ به آسیبدیدگان کمک میکنند تا…
کارشناسان میگویند استفاده از گونههای بومی و مقاوم به کمآبی میتواند کیفیت فضای سبز پایتخت…
پرونده قتل مشکوک یک کشاورز با نبود ادله قطعی و ناتوانی در اجرای قسامه به…
تصویری از بحران فعلی اقتصاد جهانی پیچیده است. آنچه امروز میتوان گفت این است که…