ملت ترکیبی از دردها، امیدها، و تجربههای زیسته است. حذف هر طبقه از مشارکت سیاسی یعنی حذف بخشی از حافظه جمعی. در این گزارش به رویکرد سریع القلم پرداخته شده است.
به گزارش سرمایه فردا، چند پیش واکنشها به اظهارات دکتر سریعالقلم شدید بود. از اکبر گنجی که در آمریکا نشسته، تا علی علیزاده که در لندن است، گویی سریعالقلم هیچ «گذشتهای» نداشته، هیچ کتاب و مقالهای منتشر نکرده و هیچ «حرف دیگری» نزده است؛ نخبه کشی یعنی اینگونه بیرحمانه با «گذشته و آینده» یک نفر رفتار کردن. سریعالقلم یکی از چهرههای پرکار و از معدود اساتید دانشگاهی ایرانی است که حضور فعالی در مجامع بینالمللی داشته و همیشه از مسیرهای غیرکلیشهای برای رشد پیش رفته است. او فرزند همین سرزمین است. یکی از معدود ایرانیانی که پس از سالهای طولانی تحصیل در آمریکا «دل کند» و به ایران بازگشت تا بنویسد، پژوهش کند و در کشور خودش فعالیت علمی داشته باشد.
برخلاف بسیاری از اساتید دانشگاه، برای “فرصت مطالعاتی” به اروپا، یا کانادا یا حتی آمریکا نرفت بلکه به کویت رفت و کوشید که حتی در بازه فرصت مطالعاتی، یک کشورِ منطقه را عمیق و دقیق بفهمد. این همه سال پژوهش و تألیف، ناگهان در یک ویدئوی کوتاه فروکاسته شد؛ و از اکبر گنجی تا علی علیزاده، رسالت خود را در نکوهش سریعالقلم به بهترین شکل انجام دادند. این خُلق پرخاشگر و این شتاب در تخریب چهرهها از کجا میآید؟
اما حالا با توجه به اعتراضات مردم برای گرانی ها نشان می دهد که مشارکت سیاسی دهم نمی شناسد. بنابراین نقد دیدگاههای سریعالقلم، همانند هر اندیشمند دیگری، امری طبیعی و ضروری است. جامعه علمی بدون نقد پیش نمیرود.
همچنین حمید آصفی در نقد سخن اخیر دکتر محمود سریعالقلم ـ که با زبانی آرام اما با محتوایی بیرحمانه، برخوردار است گفته او «ناداری» را مترادف «نالایقی برای حکمرانی» معرفی میکند ــ نه لغزش لحظهای، که محصول یک جهانبینی طبقاتی است؛ جهانبینیای که فقر را نه پیامد ساختارهای ظالمانه، که یک نقص ژنتیک اجتماعی میبیند. این همان لحظهای است که نظریه سیاسی، جامهی اخلاق را از تن درمیآورد و به ابزاری برای توجیه حذف بخش عظیمی از ملت تبدیل میشود.
این گزاره که فرزندان خانوادههای فقیر «شایسته حکمرانی نیستند»، نه تنها علمی نیست، که بازتولید نسخهی پالایششده همان نگاه اشرافی قدیم است؛ گویی فقر یک «برچسب دائمیِ ناتوانی» است. اما اگر این منطق درست بود، سقراطِ فرزند سنگتراش، لنینِ فرزند خانواده متوسطِ فرسوده، گاندیِ برخاسته از دل رنج، ماندلای چوپانسالهای کودکی، یا لینکلنِ زاده کلبه چوبی، هرگز نباید وارد جهان سیاست میشدند. تاریخ، بزرگترین سند علیه این ادعاست: فهم رنج، قدرتآفرینتر از وراثتِ ثروت است.
مشکل دیدگاه سریعالقلم این است که بهجای نقد ساختارهایی که فقر تولید میکنند، خود فقر را بهانهی حذف سیاسی میسازد. این نگاه، نه نخبهگرایی، بلکه «فقرستیزی سیاسی» است؛ نوعی مهندسی اجتماعی که بهجای اصلاح موانع، قربانی را حذف میکند. او برای توجیه این حذف، به زبان آرام تکنوکراتیک پناه میبرد، اما محتوای سخن، همان مضمون سختِ تبعیض است: «نبود امکانات، نشانه ضعف ذاتی است.»
این روایت اما با واقعیت جهان مدرن در تناقض است. در بسیاری از کشورهای توسعهیافته، فرزندان طبقات پایین نه تنها وارد سیاست و مدیریت میشوند، بلکه از کارآمدترین مدیراناند؛ چون محصول رنجاند نه رانت. در این کشورها، فقر مانع نیست، بلکه محرّک است. اما در نسخهی سریعالقلم، فقر جرم است و مجازاتش حذف از آینده. چنین برداشتی، همان سیاست معکوسی است که به جای توزیع قدرت، انحصار آن را تجویز میکند.
اینجا نقد ما به او سیاسی نیست، اخلاقی است. جامعه، شرکت سهامی نیست که مدیرعاملش از شمال شهر انتخاب شود. ملت ترکیبی از دردها، امیدها، و تجربههای زیسته است. حذف هر طبقه از مشارکت سیاسی یعنی حذف بخشی از حافظه جمعی. طبقات پایین تنها «مسئله سیاسی» نیستند؛ صاحبان اصلی نیاز به سیاستاند. حکمرانی بدون آنان، حکمرانی بدون واقعیت است؛ آیندهای که در آن واژه عدالت فقط تزئینی در سخنرانیهای مدیریتی باقی میماند.
از همینجاست که ادعای سریعالقلم نه تحلیل، که نسخهای خطرناک میشود. اگر چنین تفکری در جامعهای بحرانزده مثل ایران رواج یابد، نتیجهاش شکلگیری یک اشرافیت سیاسی جدید، تعمیق شکاف طبقاتی و حذف کامل عدالت از فرایند تصمیمگیری است. جامعهای که فقرا را از سیاست حذف کند، دیر یا زود در سیاست حذف خواهد شد. آینده، از آنِ کسانی است که رنج را میشناسند؛ نه کسانی که از پنجره برجهای شیشهای درباره «#کیفیت_حکمرانی» درس اخلاق میدهند.
محمدرضا تاجیک میگوید بحران حکومتپذیری زمانی پدید میآید که مردم دیگر نخواهند به شیوه گذشته حکومت شوند و حاکمان نیز نتوانند مانند پیش حکومت کنند. او توضیح میدهد که جامعه ذاتاً حکومتناپذیر نیست، بلکه «غیرقابلحکومت با شیوه فعلی» است و همین ناهماهنگی میتواند به شورش یا فروپاشی منجر شود
او استدلال میکند که در چنین وضعیتهایی صاحبان قدرت به اقداماتی رو میآورند که نهتنها بحران را حل نمیکند بلکه تشدیدش میکند. یکی از این اقدامات «حرفدرمانی» است؛ یعنی جایگزینی سخن با عمل. وی نشان میدهد که هرچه دولت بیشتر حرف میزند و کمتر عمل میکند، انتظارات بالاتر میرود، نارضایتی عمیقتر میشود و اقتدار دولت کاهش مییابد
تاجیک بیان میدارد که شکل پیچیدهتر حرفدرمانی، «حرفربایی» است؛ جاییکه دولت زبان و واژگان معترضین را مصادره میکند تا گفتمان خود را مردمگرا جلوه دهد. در این فرآیند، معنای مقاومت ربوده و خنثی میشود و پادگفتمان معترضانه، زیر لایهای از بازتفسیر و بازتاب قدرت دفن میگردد
وی توضیح میدهد که حکومتداری، بهویژه برای حکومتهای انقلابی، نوعی هنر است؛ هنری که قرار بوده نظم جدیدی زیبا خلق کند، اما همان «خواستِ زیبایی» نقطه آغاز بحران میشود. به باور او، وقتی وعده زیبایی رنگ میبازد، حکومت انقلابی از خالق زیبایی به عامل زشتی بدل میشود و از آن پس، فاصلهاش با جامعه روزبهروز بیشتر میگردد
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا