الهه کاکایی: بعضی آدمها انگار با چند روح به دنیا میآیند. یکی برای حفر خاک و خواندن رازهای هزارانساله، یکی برای سرودن غزلهایی که دل را میفشارد و یکی – شاید سرکشترینشان – برای خندیدن به دردهایی که بقیه یا نمیبینند یا جرئت گفتنشان را ندارند. فریدون توللی هر سه روح را داشت و هیچکدام را خاموش نکرد. شیراز، ۱۲۹۸، خانهای از تبار اعیان، پدری که پیشکار قوام بود، فضایی که با ادب و ادعا آمیخته بود. فریدون در این فضا بزرگ شد اما از آن جدا ماند. مادرش شاعره بود و زود رفت، آنقدر زود که پسر هنوز ششساله بود. این از دست دادن، نه فقط غم آورد، چیزی را در درون فریدون آتش زد که تا آخر عمر خاموش نشد: حساسیتی زخمی، زبانی که میخواست همه چیز را بگوید.
سالهای تحصیل گذشت، دبیرستان سلطانی با استادی چون حمیدیشیرازی، سپس دانشگاه تهران و رشته باستانشناسی. لیسانس گرفت و به فارس برگشت اما خاکهایی که ذهنش را مشغول میکردند، قدیمیتر از هر کاوشگاهی بودند: خاک فساد، خاک چاپلوسی، خاک قدرتی که خود را محق همه چیز میدانست.شهریور ۱۳۲۰ درِ تنگی را کمی گشود. ایران اشغال شده بود اما مطبوعات کمی آزادتر نفس میکشیدند. توللی از همین شکاف استفاده کرد. در روزنامههای شیراز، قطعاتی پدیدار شدند با امضایی که خودش شوخی بود: «ابوالقرطاس ذوذنبی». این قطعات – التفاصیل – نثری داشتند که گویی از قرنها پیش آمده بود، پر از صلابت و آرایه اما درونشان آتش امروز میسوخت.
قطعه «اختلاس» یکی از درخشانترینهاست؛ جایی که توللی با لحنی سنگینوزن ، دزدی از خزانه دولت را «واجب» جلوه میدهد و حجت میآورد که مختلس باید «همت بلند داشته باشد» – و ته آن، این مصراع که هنوز هم میچسبد: «اگر دزدی نباشد در ادارات / در استخدام دولت، نیست سودی!» مردم میخواندند، میخندیدند و پشت خندهشان چیزی تلختر از گریه بود. استانداری فارس خشمگین شد؛ روزنامه توقیف شد، توللی گریخت اما التفاصیل دستبهدست چرخید تا تهران، تا خورشید ایران، تا هرجا که کسی بود که دلش از قدرت گرفته بود.
ملکالشعرای بهار در نامهای به توللی نوشت و آثارش را ستود. توللی این نامه را در مقدمه التفاصیل گذاشت، با افتخار اما بیفخرفروشی.در همان سالها، دوستی با نیما یوشیج شکل گرفت. توللی اولینبار با خواندن «افسانه» نیما بود که احساس کرد دریچهای تازه در شعر فارسی دارد باز میشود. اما راهش را جدا رفت. میگفت نیما بتهایی را میشکند بدون آنکه جای خدای تازه را پر کند. این اختلاف، بحثی شد که سالها در مقدمههای کتابهایش ادامه یافت.
مجموعه «رها» در ۱۳۲۸ او را بهعنوان شاعری جدی معرفی کرد. «نافه» که بعد آمد، شاید اوج کارش بود، شعرهایی که مرگ را نه با ترس که با کنجکاوی صادق نگاه میکردند. بعد «پویه» و «شگرف» آمدند؛ مرحلهای که منتقدان، بازگشت به سنت را در آنها میبینند. توللی پیر شده بود اما قلمش را زمین نگذاشت.
کودتای ۱۳۳۲ خط فاصل دیگری کشید. خانهاش غارت شد. مقطعی به تهران رفت و برگشت. دیگر سیاست را کنار گذاشت و در کتابخانه دانشگاه شیراز فرود آمد. در دهه 50، دو بار سکته او را زمین زد. رادیوهای فارسیزبان خبر مرگش را پخش کردند، اشتباه بود. توللی زنده بود اما کمکم از دنیا جدا میشد. نهم خرداد ۱۳۶۴، این بار اشتباهی در کار نبود. فریدون توللی در شیراز درگذشت. در شمالغربی حافظیه به خاک سپرده شد، درست کنار همان حافظی که از کودکی نفسش را با شعرش آمیخته بود. مهیندخت، همسرش، بعدها مجموعه «بازگشت» را از میان نوشتههای چاپنشدهاش به دست علاقهمندان رساند. فرزندانش — نیما، فریبا، رها — هر نامی حکایتی دارد؛ نیما، ادای دینی بود به دوستی که راهش را برای همیشه عوض کرده بود. توللی آدمی بود که هم در خاک کاوش میکرد و هم در روح. قلمش هم میخندید، هم میسوخت.
یکی از پرتکرارترین موضوعات مطرحشده در جلسه بخش خصوصی با رییس جمهور، انتقاد از حضور…
هنر در عبور از خطوط قرمز خلاصه نمیشود و هنرمند باید بتواند هوشمندانه با آنها…
جنگیرها برای جذب مشتری از مفاهیمی مانند جن عاشق، سحر، طلسم و انرژیهای منفی استفاده…
ناکامی در ایجاد امنیت اقتصادی و رفاه نیز از جمله مواردی بود که مردم را…
سال ۲۰۲۶ نشان داد که «امنیت انرژی و استقلال ملی» اکنون به محرک اول نوآوری…
سالانه حدود ۳۰ هزار پرونده در نتیجه اختلاف مالی ناشی از معاملات ملکی تشکیل میشود…