عباس امامی: چند سال پیش، درختان انگور باغ و خانهمان حسابی محصول دادند. بخشی را کشمش کردیم، به همسایه و بستگان هم دادیم، باز هم اضافه آمد. تصمیم گرفتیم با بقیه، شیره انگور تهیه کنیم. دستورالعمل درست کردن شیره را پیدا کردم و رفتم مقداری خاک هم خریدم.
ابتدا انگورها را شستم و بردم به بقالی محل تا با دستگاه آب آنها را بگیرد. وقتی جعبههای انگور را گذاشتم پایین دستگاه، بقال نگاهی به من کرد – مخصوصاً به انگورهای سیاه – و پرسید: «چه کنم؟» گفتم: «آبش را بگیر!» جوری نگاهم کرد که انگار چیزی عجیب شنیده است.
او مشغول شد و من هم دبه را گذاشتم زیر دستگاه و آبگیری شروع شد. اما هر کس از راه میرسید، یک نگاه به جعبههای انگور میکرد، یک نگاه به من و یک نگاه به دستگاه که داشت آب انگور میگرفت. یکی سرش را تکان میداد، یکی میگفت: «خسته نباشی دلاور!» یکی گفت: «چله مهمونتیم!» یک موتوری سوار داد زد: «دمت گرم حاجی، خوب بهم بزن!» چند تا جوان هم رد شدند و بلند گفتند: «تنها خوری حرومه!» من هاج و واج نگاهشان میکردم و منظوری از حرفهایشان نمیفهمیدم.
بقال کارش که تمام شد، پرسید: «بلدی درست کنی؟» گفتم: «آره بابا، دستورالعملش را دارم!» پرسید: «دفعه اولت است؟» گفتم: «آره.» گفت: «مواظب باش خراب نشود، خیلی حساس است!» گفتم: «میدانم، خاک خوب هم خریدم.» چشمهایش گرد شد: «خاک؟!» گفتم: «آره، برای اینکه صاف و زلال بشود، خاک میریزم توش.» گفت: «بابا ای والله! نمیدانستم. چقدر باید بریزی؟» گفتم: «دو سه تا مشت کافی است.» با تعجب سر تکان داد و گفت: «نمیدانستم. جالبه.»
دبهها را گذاشتم پشت ماشین و آمدم خانه. آب انگور را خالی کردم توی دیگ، چند مشت خاک ریختم توش و ۲۴ ساعت بعد آبش را صاف کردم. سپس چند ساعتی جوشید تا قوام آمد و شیره خوشمزهای درست شد.
مدتی گذشت. یک روز رفتم بقالی خرید. از من پرسید: «حاجی، راستی گفتی خاک را کی باید به آب انگور اضافه کنی؟» گفتم: «قبل از جوشاندن!» یکدفعه مثل اینکه برق گرفته باشد، پرسید: «مگر تو میجوشانی؟» گفتم: «آره، تا نجوشانی که درست نمیشود!» گفت: «گرفتی ما را؟! ۲۰۰ کیلو انگور را خراب کردم، بیچارهام کردی!» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «خاک ریختم توش، هم زدم، گل شد!» گفتم: «عزیز من، نباید هم میزدی. باید ۲۴ ساعت صبر میکردی تا آبش صاف بشود!» گفت: «ول کن بابا، به هر که گفتم خندید!» گفتم: «به هر حال نباید هم میزدی، تقصیر خودت است!»
این داستان کوتاه، در نگاه اول روایتی شیرین از یک تجربه خانگی است. اما از زاویه اقتصاد رفتاری، میتوان آن را تمثیلی از تفاوت «اطلاعات کامل» و «اطلاعات ناقص» در بازار دانست. بقال که سالها با انگور و آبگیری آن سروکار داشت، هرگز نشنیده بود که برای تهیه شیره از «خاک» استفاده میشود. او بر اساس «ذهنیت رایج» (که شاید آب انگور را برای مصرف مستقیم میدانست) عمل کرد و تصور کرد که باید مانند تهیه دوغ یا مایعات دیگر، خاک را مخلوط کند و هم بزند. نتیجه، ۲۰۰ کیلو انگور از دست رفته و یک تجربه تلخ.
در اقتصاد، عدم تقارن اطلاعاتی (Information Asymmetry) یکی از عوامل اصلی شکست بازار است. وقتی یک طرف معامله (یا در اینجا، یک طرف فرآیند تولید) اطلاعات کامل ندارد، تصمیمات اشتباه میگیرد. بقال نمیدانست که «باید صبر کرد» و «نباید هم زد». این جهل ساده، منجر به اتلاف منابع (۲۰۰ کیلو انگور) شد. در اقتصاد کلان، فقدان شفافیت و اطلاعات ناقص نیز میتواند تصمیمات سرمایهگذاری و تولید را به بیراهه ببرد. درس داستان: در هر کسبوکاری، «دانستن جزئیات فرآیند» به اندازه «داشتن مواد اولیه» مهم است. گاهی یک مشت خاک، اگر درست استفاده شود، شیره میشود. اگر اشتباه به کار رود، گل میشود و سرمایه را هدر میدهد.
طلا در تقاطع دو روایت متضاد قرار دارد و کلید تعیین مسیر، در دست تورم…
آینده قیمت طلا و نفت به شدت به دو عامل بستگی دارد: اول، اجرای کامل…
دلیل اصلی بزرگ شدن این غول نقدینگی، ناترازیهای شدید دولتی است. بدهی دولت به سیستم…
نسل جدید کتابفروشان بیشتر به فروش کتاب مشغول هستند و کمتر میتوانند نقش راهنمای فرهنگی…
صندوق پروژه نیروگاه خورشیدی «سولار» یک نقطه عطف در تأمین مالی انرژیهای تجدیدپذیر و هدایت…
ارجاع اولین شکایت مطالبه خسارت ناشی از اتلاف اختیار معامله به دیوان عدالت اداری، یک…