بابک نبی: اسمش را میدانستیم، این را جدی میگویم مثل اینکه اسم پزشک محله را میدانی، اسم نانوای سر کوچه را میدانی. آقای رضایی، حاج آقا محمدی، استاد کریمی، آدمهایی که پشت پیشخوان کتابفروشیهای راسته انقلاب بودند و اسم داشتند، شخصیت داشتند، سابقه داشتند.کسانی که در نشرهای امیرکبیر کار کرده بودند از خوارزمی آمده بودند، سالها با مروارید و آگاه و نیل نفس کشیده بودند، تاریخ نشر ایران را از نزدیک دیده بودند، میدانستند کدام ویراستار پشت کدام کتاب بوده، میدانستند کدام چاپ معتبرتر است، میدانستند کدام مترجم با کدام متن راحتتر است.
چهار سال پیش، شاید پنج سال، یک عصر پاییزی رفتم راسته انقلاب، وارد یک کتابفروشی شدم،مردی پشت پیشخوان بود، شصت و چند ساله بود و عینک داشت، یک کتاب باز جلویش بود که معلوم بود دارد میخواند، واقعاً میخواند.گفتم دنبال کارلوس فوئنتس میگردم، سرش را بالا آورد، نگاهم کرد و گفت: «کدام کار؟» گفتم «مرگ آرتمیو کروز». یک لحظه مکث کرد. گفت: «آئورا را خواندی؟» گفتم نه. گفت: «اول آئورا.» بلند شد. رفت سمت قفسهای که اصلاً نگاهم آنجا نبود. یک کتاب کوچک درآورد. نود صفحه. گذاشت جلویم. گفت: «این را بخوان. بعد برگرد سراغ آرتمیو.»
پرسیدم چرا. گفت: «چون فوئنتس را باید از در کوچک وارد شوی.»
خواندم،حق داشت. این را هیچ الگوریتمی به من پیشنهاد نمیداد.
آن نسل از کتابفروشها موجودات خاصی بودند. کتابفروشی برایشان شغل بود، اما از آن نوع شغلهایی که با آدم یکی میشود. قفسههایشان را از حفظ بودند میدانستند کدام کتاب کنار کدام کتاب است، میدانستند آخرین چاپ کدام عنوان کِی بوده و کدام ناشر کار کدام مترجم را درآورده.وقتی میرفتی پیششان، یک گفتوگو شروع میشد از کتابی که خریده بودی میپرسیدند، نظر میدادند، مخالفت میکردند،توصیه میکردند. یک ساعت میایستادی و حرف میزدی و وقتی بیرون میآمدی، با دو کتاب بیرون میآمدی. یکی که میخواستی بخری، یکی که او گفته بود باید بخوانی.این آدمها خودشان جزئی از فرهنگ بودند، واسطه فرهنگ نبودند و کتاب خریدن شبیه یک آیین بود.
حالا برو همان راسته، همان خیابان، همان مغازههایی که بعضیهایشان هنوز باز هستند. پشت پیشخوان یک جوان است، ظاهرش درست است، عینک دارد شاید ریش کوتاه شاید یک کتاب روی پیشخوان که معلوم نیست خوانده یا گذاشته برای دیده شدن. اسم نویسندهای را که میپرسی، غلط تلفظ میکند، گوشیاش را در میآورد سرچ میکند، همان کاری که تو خودت میتوانستی خانه بنشینی و بکنی.
از جریان نشر نمیپرسی چون میدانی جواب ندارد، از آخرین کارهای یک ناشر نمیپرسی چون نگاهت میکند مثل کسی که سوال را درک نکرده، از اینکه این کتاب ارزش خواندن دارد یا آن یکی نمیپرسی چون جواب همیشه یک چیز است: «هر دو خوبن.»روشنفکری که از بیرون آمده از لباس، از عینک، از فضای مغازه با قفسههای مرتب و نور خوب. اما از درون یک فروشنده است، مثل هر فروشنده دیگری محصولش اتفاقاً کتاب است.
وقتی آن نسل برود، یک چیز با آنها میرود که اسمش سخت است.شاید اسمش حافظه زنده باشد، آن کتابفروش مو جوگندمی یک پایگاه داده نبود، تجربه داشت، سلیقه داشت، اشتباه هم میکرد اما اشتباهش هم از جنس فکر بود، از جنس خواندن و نتیجه گرفتن، یا شاید اسمش رابطه باشد بین خواننده و کتاب با یک واسطه انسانی که هر دو طرف را میشناخت. میدانست این خواننده چه کتابهایی خوانده، چه سلیقهای دارد، کجا گیر میکند.
حالا این رابطه را الگوریتم برقرار میکند. بر اساس تاریخچه خرید، بر اساس کلیکها، بر اساس داده و الگوریتم خوب کار میکند. اما یک چیزی ندارد که آن مرد پشت پیشخوان داشت. وقتی الگوریتم کتاب پیشنهاد میدهد، دارد محاسبه میکند، وقتی آن کتابفروش کتاب پیشنهاد میداد، داشت مراقبت میکرد. دیگر پایم به آن کتابفروشی کشیده نمیشود. رفتم یک بار، دو بار، بعد از رفتن آن مرد، جوان پشت پیشخوان مودب بود، مغازه تمیز بود، کتابها مرتب بودند اما آن گفتوگو نبود.، آن «آئورا را خواندی» نبود آن نگاهی که میگفت تو را میشناسم، کتابت را میشناسم، برایت فکر میکنم، نبود.فروشگاه بود فقط یک فروشگاه. ترجیح میدهم از خانه سفارش بدهم تا بروم آنجا و یادم بیاید چه بود و چه شد.
طلا در تقاطع دو روایت متضاد قرار دارد و کلید تعیین مسیر، در دست تورم…
آینده قیمت طلا و نفت به شدت به دو عامل بستگی دارد: اول، اجرای کامل…
دلیل اصلی بزرگ شدن این غول نقدینگی، ناترازیهای شدید دولتی است. بدهی دولت به سیستم…
در هر کسبوکاری، «دانستن جزئیات فرآیند» به اندازه «داشتن مواد اولیه» مهم است. گاهی یک…
صندوق پروژه نیروگاه خورشیدی «سولار» یک نقطه عطف در تأمین مالی انرژیهای تجدیدپذیر و هدایت…
ارجاع اولین شکایت مطالبه خسارت ناشی از اتلاف اختیار معامله به دیوان عدالت اداری، یک…