فاطمه شیخ علیزاده: در میان ویرانهای که روزی نامش خانه بود قدم میزند و از دل تلی از خاک با دیدن گوشهای از ورق کتاب زبانش، شگفتزده میشود. با دست خاک را کنار میزند و کتاب را بیرون میکشد.از زندگی سهنفره آوا و پدر و مادرش بهسختی میتوان حتی یک کتاب سالم پیدا کرد. آوا ۲۰ساله؛ با دست به نقطهای که پر از قلوهسنگ و خاک است اشاره میکند و میگوید اینجا پیانوام بود که حالا دیگر نیست.زندگی احمد ذوالفقاری و همسر و فرزندش در یک چشم برهمزدن با اصابت موشک بر سرشان آوار شد. اما آنها حالا بیشتر از هر وقت دیگری از داشتن همدیگر خوشحالند.
فقط ۲۴ ساعت قبل از برقراری آتشبس جنگ رمضان بود که خانهای مسکونی واقع در اتوبان باقری هدف اصابت موشک قرار گرفت. در ساختمان مسکونی چندین نفر به شهادت رسیده و بیش از ۲۰ نفر آنجا مجروح شدند. خانواده احمد ذوالفقاری یکی از خانوادههایی بودند که در یکی از آپارتمانهای این ساختمان سکونت داشتند. انفجار حدود ساعت ۳ نیمهشب رخ داد و تنها چند دقیقه بعد ماشینهای آتشنشانی آژیرکشان به سمت ساختمان حرکت کردند. آتشنشانان درست در لحظه ورود به محل موردنظر با نیمتنه دختر جوانی مواجه شدند که از پنجره یکی از واحدهای مسکونی بیرونزده بود. موهای مشکی دختر جوانی در هوا پخش شده بود که در نگاه اول احتمال قطعشدن سر یک انسان را تداعی میکرد.
دیوار اتاق آوا تخریب شده و نیمتنه او از ساختمان آوار شده بیرون بود. امدادگران خیلی سریع خودشان را بالای سر آوا رسانده و متوجه شدند که او هنوز زنده است.آوا در مورد لحظه انفجار و شروع عملیات امداد و نجات میگوید: «نیمهشب خواب بودم که ناگهان صدای مهیبی شنیدم و بعد برای چند دقیقه کوتاه هوشیاریام را از دست دادم. بعد که به هوش آمدم سرم رو به حیاط خانهمان بود.
یکدستم بین بدنم و دیوار گیرکرده بود. یک پایم هم در شکمم جمع شده بود و نمیتوانستم تکان بخورم. تقلا میکردم که تکان بخورم؛ اما فایدهای نداشت. مامان و بابایم را صدا میزدم و میگفتم کمک. در همان حالت بودم که صدای همسایه طبقه اول را شنیدم که فریاد میزد و میگفت چه شده؟ من کجا هستم؟ متوجه شدم که او بهشدت شوکه شده است. به او گفتم شما آقای بابایی هستید و دو فرزند دارید، خانهمان موشک خورده است.»
آوا که حتی در آن حالت زیر آوار هم سعی کرده بود به همسایهشان کمک کند، ناگهان به فکر سلامتی خودش نیز افتاد: «وقتی این جواب را به همسایهمان دادم یکلحظه با خودم فکر کردم نکند ضربه به سرم باعث شده باشد که مشکل مغزی پیدا کنم. در همان حال تندتند در ذهنم ضرب و تقسیم میکردم تا ببینم میتوانم به جواب برسم یا نه.»آتشنشانان از راه رسیدند و به کمک آوا آمدند: «نیروهای امدادی خیلی زود رسیدند. اصلاً حس نمیکردم مدت زیادی در آن حالت بودم. شاید پنج یا نهایتاً ده دقیقه بعد بود که آتشنشانان از راه رسیدند و من را بیرون کشیدند. قرنیه چشمم آسیب دیده بود و چشمم درست جایی را نمیدید. به آنها گفتم گوشیام اینجا بود؛ اما گوشی هرگز پیدا نشد.»
آوا خبر آتشبس را در بیمارستان شنید: «در بیمارستان بودم که فهمیدم آتشبس اعلام شد. روز بعد مرخص شدم و در هتل شهر به ما اتاقی دادند که در آنجا ساکن شدیم.»
آوا درباره خاطرات خود در خانهشان میگوید: «من همراه پدر و مادرم زندگی خوب و راحتی داشتیم. بزرگترین اتاق خانهمان برای من بود. چهار روز قبل از انفجار از سفر به خانهمان برگشته بودیم. قبل از عید بهخاطر جنگ فرصت نکرده بودیم خانهتکانی کنیم و بعد از سفر همراه مادرم تمام خانه را تمیز و مرتب کردیم و خانهتکانی را انجام دادیم. من و مادرم همیشه عادت داشتیم که خانهمان مرتب و تمیز باشد.»
آوا ناگهان سر میخورد به بهترین خاطراتی که در خانهشان داشت: «زیر پنجره پذیرایی میز ناهارخوریمان را گذاشته بودیم. یک روز دوستانم به خانهمان آمدند و دور میز با همدیگر وسایل تهیه پیتزا را چیدیم و با کمک هم پیتزا درست کردیم. صحنه خاطرات آن روز و حس استقلال و خوشگذرانیمان از بهترین خاطرات من در این خانه است.»
روایت مادر آوا از شب انفجار و تخریب خانهشان، نمایی دیگر از این تراژدی است. او میگوید: «ساعت سه نیمهشب بود که صدای سوت موشک شنیدم. باورم نمیشد موشک به خانه خودمان خورده باشد. همه چیز مثل جهنم شد و بعد بیهوش شدم. با شنیدن صدای امدادگران به هوش آمدم و سر جایم نشستم. همسرم و دخترم را صدا زدم. تاج تختخواب ریخته بود و به آتشنشانان گفتم که همسرم اینجا خوابیده بود.
با چرغ قوه آنجا را گشتند؛ اما خبری از شوهرم نبود. من را بیرون از خانه منتقل کردند و آنجا آوا را دیدم که روی برانکارد بود. دخترم گفت مامان نگران نباش من صدای بابا را شنیدم. بعد با آمبولانس من و دخترم را به بیمارستان امام حسین منتقل کردند. همین که به بیمارستان رسیدیم یک آمبولانس دیگر پشت سرمان رسید که شوهرم در آن بود. حالش وخیم بود. ریههایش درگیر شده بود و پرده گوشش بهخاطر انفجار پاره شده بود. برای همین نه چیزی میشنید و نه میتوانست حرف بزند. فقط دستش را بالا آورد که من بفهمم زنده است. آنجا بود که با تمام وجودم خدا رو شکر کردم که هر سه نفرمان سالم هستیم.»
مادر آوا فردای آن روز از بیمارستان مرخص شد: «سرم را بخیه کردند و مرخص شدم. به خانه برادرم رفتم و فردای آن روز گفتند آوا مرخص شده است. سر راه رسیدن به بیمارستان ابتدا به خانهمان سر زدم. شب حادثه عمق فاجعه را نفهمیده بودم. وقتی حجم ویرانی را دیدم فقط با خودم گفتم همان خدایی که ما را از این خانه سالم بیرون آورد، خودش مسیر را برایمان باز میکند تا باز هم زندگیمان را بسازیم حتی شاید بهتر از قبل هم شویم. من در زندگیام خیلی چیزها برای روز مبادا جمع کرده بودم که خدا نخواست از آن استفاده کنم. رفاه خوبی داشتیم که حالا دیگر نداریم؛ اما فقط از اینکه همسر و فرزندم سالم هستند خوشحالم و خدا را شاکرم.»
الکساندر نیکولوف با مبلغ 50 هزار دلار به فولاد سیرجان نماینده ایران در لیگ قهرمانان…
بیتکوین و اتریوم در الگوهای تثبیت گرفتار شدهاند و سیگنالهای متناقضی ارسال میکنند. حفظ سطوح…
مس جهانی در آستانه یک نقطه عطف تاریخی قرار دارد. این فلز سرخ که روزگاری…
نظم اقتصاد جهانی آنقدر قدرتمند و منسجم است که برهم زدن آن به نفع هیچ…
شاخص املت شاید خندهدار به نظر برسد، اما پشت آن یک واقعیت تلخ نهفته است:…
بازارهای مالی امروز فقط روی آینده ایران یا حتی وقوع یک جنگ دیگر متمرکز نیستند.…