فاطمه برزویی: شاید همه ما در کودکی رویایی در سر پرورانده باشیم. وقتی بزرگترها میپرسیدند: «میخواهی چهکاره شوی؟» در میان انبوه دکترها و مهندسهای آینده، بودند کودکانی که قلبشان برای ثبت یک لحظه میتپید. میخواستند عکاس شوند. به هنرستان رفتند، با دیافراگم و سرعت شاتر رفیق شدند و خیال میکردند قرار است از لبخند یک زوج در روز عروسی، از شکوه طبیعت در فصل بهار یا از شادی یک جشن فارغالتحصیلی عکاسی کنند.
در بدترین حالت، شاید لنزشان راوی یک اندوه شخصی میشد. اما هیچکس به آنها نگفته بود که سالها بعد، در اوج جوانی و تبحر، صدای شاتر دوربینشان با صدای انفجار یکی خواهد شد. کسی به آنها نگفته بود که روزی باید از میان دود و غبار، به دنبال یک قاب از حقیقت تلخ جنگ بگردند؛ اینکه شاید مجبور شوند از جسد تکهتکه شده یک دختربچه در میناب عکس بگیرند یا از دست کودکی که زودتر از باقی پیکرش از زیر آوار بیرون آمده است.
هیچکس اینها را به آنها نگفته بود و خودشان هم هرگز تصورش را نمیکردند. حالا که جنگ رمضان را پشت سر گذاشتهایم و در آتشبس تمدید شده آن هستیم، به سراغ چشمهای بیدار این واقعه رفتیم؛ عکاسانی که نه با اسلحه، که با دوربینشان به خط مقدم زدند. رفتیم تا بشنویم و ببینیم آنها در آن روزهای آتش و خون، چه چیزهایی را دیدند، چه دردهایی را تجربه کردند و چه تصاویری را برای ابدیت در تاریخ حک کردند.
وقتی با «عرفان کوچاری»، عکاس خبری و مستندی که تجربه پوشش بحرانهای متعدد را در کولهبار خود دارد، همکلام میشویم، اولین چیزی که بر آن تاکید میکند، شکاف عمیق میان دو دنیاست: دنیای آرام و قابل پیشبینی عکاسی روزمره و هرجومرج غیرقابلپیشبینی میدان جنگ. او میگوید تفاوت اصلی، در یک کلمه خلاصه میشود: «قطعیت».
«در حالت عادی، کار ما کاملاً مشخص است»؛ این را میگوید و انگار به روزهای آرام پیش از جنگ فکر میکند: «یک برنامه از مجلس، ریاست جمهوری یا یک وزارتخانه اعلام میشود. ساعت، مکان و موضوع مشخص است. خبرنگار و عکاس با هماهنگی قبلی اعزام میشوند و حتی امنیت شما تا حد زیادی تأمین شده است.
همه چیز طبق یک پروتکل جلو میرود.» مکثی میکند و با تغییر محسوس در لحن صدایش، ما را به قلب بحران میبرد: «اما در عکاسی جنگ، هیچکدام از اینها وجود ندارد. یک محل اصابت هست، یک محل برخورد. شما خودت به آنجا میروی. کسی شما را نمیشناسد و نمیداند کارت شما معتبر است یا نه. نه مکان از قبل مشخص است، نه ساعت، نه موضوع دقیق و از همه مهمتر، نه امنیت شما تامین شده است. همه چیز در لحظه اتفاق میافتد و تو باید در آن لحظه تصمیم بگیری. شرایط کاملاً بحرانی است.»
این عدم قطعیت، اولین و بزرگترین چالش است.
در میان آوار و ویرانی، کوچاری به دنبال یک زبان مشترک جهانی میگردد؛ زبانی که برای فهمیدنش نیاز به هیچ مترجمی نیست: «احساسات». او معتقد است که در نهایت، این سوژههای انسانی هستند که بیشترین تأثیر را بر مخاطب جهانی میگذارند و عکسهایی که این احساسات را به تصویر میکشند، مرزهای جغرافیایی و فرهنگی را پشت سر میگذارند.
«شاید شما از یک خانه ویرانشده عکس بگیری و ممکن است یک نفر در آن سوی دنیا ارتباط عمیقی با آن برقرار نکند. اما وقتی یک کودک در حال گریه کردن است، این تصویر را تمام دنیا درک میکند. غم، ترس، عشق، خشم… اینها فصل مشترک تمام انسانهاست. برای همین، مطمئناً احساسات انسانی همیشه در اولویت قرار دارند.»
کوچاری از تجربه حضورش در میناب به عنوان یکی از سختترین پوششهای خبری خود یاد میکند. سختی کار برای او، نه در ثبت تصاویر که در «بودن در کنار خانوادههای شهدای میناب» و لمس درد آنها از نزدیک خلاصه میشد. آنجا بود که فهمید گاهی دوربین، سنگینترین وسیلهای است که یک انسان میتواند حمل کند، چون وزن تمام غصههایی که ثبت میکند را روی شانههای عکاس میگذارد.
مهمترین چالش یک عکاس در چنین شرایطی، اما یک دوراهی اخلاقی است؛ جدالی درونی میان ثبت یک لحظه تکرارنشدنی و ورود به حریم خصوصی فردی که در آسیبپذیرترین وضعیت ممکن قرار دارد. کوچاری این چالش را اینگونه توصیف میکند: «اگر بخواهی برای عکاسی اجازه بگیری، آن حس و لحظه ناب را از دست میدهی. هیچکدام از ما بازیگر نیستیم. به محض اینکه فرد متوجه حضور دوربین شود، ناخودآگاه خودش را جمعوجور میکند و آن احساسات اولیه، آن صداقت محض لحظه، از بین میرود. از طرفی، اگر بدون اجازه عکاسی کنی، حریم خصوصی او را خدشهدار کردهای. این یک بندبازی بسیار ظریف است.»
او برای حل این معضل، رویکرد شخصی خودش را دنبال میکند؛ یک دیالوگ بیکلام، یک قرارداد نانوشته در یک نگاه: «اگر سوژه داخل فضای شخصی مثل خانه باشد، من به هیچ وجه بدون اجازه وارد نمیشوم. این یک خط قرمز است. اما اگر در فضای عمومی مثل کوچه باشد، سعی میکنم با چشمهایم از او اجازه بگیرم.»
کوچاری این ارتباط چشمی را یک تبادل سریع اطلاعات میداند، یک پرسش و پاسخ در سکوت: «وقتی نگاهها به هم گره میخورد، میتوانم شرم یا ناراحتی را در چهرهاش تشخیص دهم. اگر حس کنم معذب است یا دلش نمیخواهد، دوربین را پایین میآورم. گاهی فرصتی به او میدهم تا اگر میخواهد تغییری در ظاهر یا حجابش بدهد، این کار را انجام دهد. این احترام متقابل، حداقل کاری است که میتوانم انجام دهم.»
این عکاس به نکتهای کلیدی اشاره میکند که اغلب از چشم ما دور میماند؛ فردی که خانهاش مورد اصابت قرار گرفته، هیچ آمادگی ذهنی برای آن لحظه ندارد. شوک، تمام وجودش را فرا گرفته است: «تصور کنید یک آدمی که همیشه محجبه بوده، ممکن است در آن شوک اولیه، در آن لحظه انفجار و ترس، بدون حجاب کامل از خانه بیرون بیاید، چون هیچ درکی از آن لحظه نداشته است. او فقط میخواسته جان خودش و بچههایش را نجات دهد. اینجاست که وظیفه ما به عنوان عکاس سنگینتر میشود. آیا من حق دارم این لحظه از آسیبپذیری مطلق او را ثبت و منتشر کنم؟»
«تهمینه رحمانی» یکی دیگر از عکاسهای زمان جنگ است؛ عکاسی که نگاهش راوی داستانهای انسانی در دل فاجعه است. اولین پرسش ما از او درباره تفاوت ماهوی عکاسی در شرایط جنگی با دیگر زمانهاست. او پاسخ را با اشاره به فشاری مضاعف شروع میکند که بیشتر از تجربه یک شهروند عادی است: «وقتی به عنوان یک عکاس خبری وارد شرایط بحرانی میشوید، فشاری را تحمل میکنید که چه بسا بسیار شدیدتر از مردم عادی است. برای مثال، در همین جنگ اخیر، یک فرد عادی ممکن بود با غم از دست دادن خانواده، اطرافیان یا خسارت دیدن خانهاش مواجه شود. این به خودی خود دردناک است، اما منِ عکاس، دردی به مراتب گستردهتر را لمس و تحمل میکنم.»
او این گستردگی را اینگونه توضیح میدهد: «تعداد شهدایی که میبینم، حجم خسارتهایی که ثبت میکنم و پیشامدهایی که جنگ برای تکتک آدمها داشته، همه را از نزدیک لمس میکنم. من از این خانه به آن خانه، از این مراسم تشییع به آن مراسم دیگر میروم. این باعث میشود در سطح دیگری از حضور و مواجهه با درد قرار بگیرم. غم من، غمی انباشته از دردهای بیشمار دیگران است. باری است که از تکهتکه دردهای دیگران ساخته شده.»
در میدان بحران، دو نوع نگاه عکاسانه را میتوان متصور شد. رحمانی خود را در دسته دوم جای میدهد. «برخی عکاسان، عکاسان صرفاً خبری هستند. آنها در وهله اول، یعنی در همان لحظات اولیه بحران، وارد محل اصابت میشوند تا اولین تصاویر از ویرانیها و حوادث را ثبت کنند. این کار به مجوزها و هماهنگیهای خاصی نیاز دارد تا بتوان در آن حلقه اولیه حضور داشت. اما دسته دیگری از عکاسان هستند که شاید کمی دیرتر وارد شوند؛ زمانی که تبوتاب اولیه فروکش کرده است. آنها به دنبال قصهها میگردند.»
او با آرامشی که در تضاد کامل با موضوع صحبتش است، ادامه میدهد: «من معمولاً جزو دسته دوم هستم. میگذارم آن موج اولیه بگذرد، چون معتقدم درست در همان زمان است که داستانها، آدمها و سوژههای واقعی خودشان را نشان میدهند. آن خانوادهای که دچار آسیب شده چه داستانی دارد؟ برای بازماندگان شهدا چه اتفاقی افتاده؟ نیروهای امدادی که وارد میشوند چه قصههایی با خود میآورند؟ من در این مرحله وارد میشوم تا راوی این داستانهای انسانی باشم، نه فقط ثبتکننده یک حادثه.»
وقتی از او میخواهیم یکی از تأثیرگذارترین صحنههایی که در جنگ اخیر ثبت کرده را برایمان توصیف کند، مکثی طولانی میکند. حجم تصاویر و لحظات آنقدر زیاد است که انتخاب یک مورد را دشوار میسازد: «ذهن من هنوز درگیر پردازش است. در آن چهل و چند روز، من حدود ۳۵ روز کامل از صبح تا عصر در میدان بودم. این حجم از مواجهه، ذهن را پر از تصاویر متفاوتی میکند که دستهبندی آنها زمان میبرد.»
با این حال، او از یک هفته عکاسی در معراج شهدای بهشت زهرا به عنوان یکی از سنگینترین و فراموشنشدنیترین تجربههایش یاد میکند: «مواجهه اولیه خانوادهها با پیکر شهیدشان لحظات بسیار عجیبی را رقم میزد. این اولین تجربه من از عکاسی در معراج در شرایط جنگی اخیر بود. نکته مهم اینجا بود که شهدای این جنگ فقط از خانوادههای نظامی نبودند؛ بسیاری از آنها مردم عادی بودند و همین، شرایط را سختتر میکرد.
من همیشه فکر میکنم همسر یک نیروی نظامی، شاید در پس ذهن خود همیشه این آمادگی را داشته باشد که روزی همسرش در مسیر آرزویش که شهادت است، دیگر بازنگردد. اما آن خانواده عادی، آن زن و شوهری که صبح برای رفتن به محل کار با هم خداحافظی کردهاند، هیچوقت چنین چیزی را در زندگی خود تصور نکرده و ناگهان با این حقیقت تلخ روبهرو میشوند. آن آرامش و تسلیمی که گاهی در خانوادههای دسته اول میدیدم، در خانوادههای دسته دوم کمتر بود؛ بیشتر شوک بود و ناباوری.»
او فضاسازی آن لحظات را با جزئیاتی دقیق برایمان ترسیم میکند؛ جزئیاتی که نشان میدهد دوربین او فقط تصاویر را ثبت نمیکرده، بلکه فضا را نفس میکشیده است: «قبل از ورود پیکر، خانوادهها در سکوتی سنگین منتظر میماندند. ناگهان چراغها خاموش میشد و تنها یک نور آبی-قرمز، شبیه نور آمبولانس، در آن اتاق کوچک روشن میماند. این نور، نشانه آن بود که تا چند ثانیه دیگر، پیکر وارد فضا میشود. در آن سکوت مطلق، فقط صدای گریههای خفه به گوش میرسید. صدای مادری را میشنیدی که زیر لب زمزمه میکرد: کاش از اون در با تابوت نیای… کاش با پاهای خودت بیای… این لحظات پر از امید و ناامیدی همزمان بود.»
در میان این صحنههای بیشمار، دو تصویر در ذهن تهمینه رحمانی حک شده است؛ دو قابی که شاید هرگز نتواند آنها را فراموش کند. اولی، تصویر صلابت یک زن در برابر کوهی از غم: «زنی بود با دو کودک کوچک، یکی یکساله و دیگری سهساله. یک گل سرخ در دست داشت و بدون هیچ تزلزلی، درست کنار دری که قرار بود تابوت از آن وارد شود ایستاده بود. حتی یک قدم هم فاصله نگرفت. به محض ورود پیکر همسرش، شروع به رجز خواندن کرد؛ به شکلی که همه ما را میخکوب کرده بود. انگار میخواست به دشمن بگوید تو همسرم را از من گرفتی، اما نتوانستی ذرهای از ایمان و قدرتم را کم کنی.»
و دومی، روایتی از یک پسر نوجوان و پادشاهش؛ روایتی که تعریف کردنش حتی حالا هم برای رحمانی سخت است: «در یک مراسم تشییع شلوغ، پسر نوجوانی را دیدم که حدود چهل دقیقه، بیوقفه تابوت پدرش را در آغوش گرفته بود و جدا نمیشد. چون تعداد شهدا زیاد بود، من مدام بین تابوتها در رفتوآمد بودم تا از همه خانوادهها عکاسی کنم.
یک بار که برگشتم، دیدم یک موبایل در دست دارد و مدام یک شماره را میگیرد. تماس برقرار نمیشد و او با اضطراب میگفت چرا جواب نمیده؟ و دوباره شماره را میگرفت. صفحه موبایلش پر از لیست بلندبالای تماس بیپاسخ بود. کمی که نزدیکتر شدم، دیدم دارد به پدرش زنگ میزند؛ پدری که پیکرش در تابوت، درست پیش رویش بود. اما تکاندهندهتر از آن، نامی بود که برای پدرش در گوشی ذخیره کرده بود: King.»
در پایان، رحمانی به تفاوت این دوره با تجارب قبلی مثل جنگ ۱۲ روزه اشاره میکند و نکتهای مثبت را یادآور میشود: «در این دوره، شرایط برای عکاسی به مراتب همراهانهتر بود. انگار از تجربیات قبلی درس گرفته شده بود. نیروهای جهادی و امدادی بسیار منظمتر عمل میکردند و با سرعت بیشتری به امور سامان میدادند. این نظم و همراهی، کار را برای ما به عنوان راویان این حوادث، کمی آسانتر میکرد.»
اما این آسانی نسبی، چیزی از سنگینی بار روانی تصاویری که برای همیشه در حافظه دوربین و ذهن این عکاسان ثبت شدهاند، کم نمیکند. هر عکسی که آنها گرفتهاند، تکهای از روحشان را در خود دارد؛ تکهای که تا ابد در آن قاب، در آن لحظه از تاریخ، منجمد باقی خواهد ماند. این عکاسان راویانی هستند که با چشمهای خود دیدند و با قلب خود شهادت دادند، به امیدی که شاید روزی، قابهایشان به جای روایت جنگ، راوی صلح باشند.
انحراف تیغه بینی، غضروف جداکننده دو سوراخ بینی، میتواند ناشی از آسیب یا بیماریهای خاص…
تئاتر ایران در شرایط سخت اقتصادی با کاهش مخاطب و افزایش هزینهها روبهروست، اما هنرمندان…
قوی سیاه جامعه ایرانی، همان حمله همهجانبه آمریکا و اسرائیل بود. رویدادی نادر با تأثیری…
بازار جهانی فولاد در حال حاضر، بیش از آنکه صعودی یا نزولی باشد، «انتظاری» است.…
کارشناسان برآورد میکنند که بین ۱۲ تا ۲۴ ماه طول میکشد تا صنعت فولاد ایران…
منوچهر همایونپور از ابتدای جوانی عشق به موسیقی را با عشق زن درآمیخت و شیفته…