جامعه‌شناسی ایرانی درگیر بحران هویت و معیشت

جامعه‌شناسی ایرانی درگیر بحران هویت و معیشت

چهار روایت از وضعیت علوم اجتماعی در ایران نشان می‌دهد که جامعه‌شناسی امروز بیش از آنکه به رسالت علمی خود یعنی فهم همه‌جانبه جامعه بپردازد، گرفتار چرخه‌ای از گزینش‌گری در موضوعات، تقلیل‌گرایی نظری و روشی، پروژه‌زدگی و سیاست‌زدگی، و نهایتاً ضعف نظام آموزشی و معیشت‌محوری شده است. این ترکیب پیچیده، جامعه‌شناسی را از جایگاه معرفتی و نقادانه‌اش دور کرده و آن را به نهادی واکنشی و صنفی بدل ساخته است؛ خطری که آینده علوم اجتماعی در ایران را تهدید می‌کند.

به گزارش سرمایه فردا، جامعه‌شناسی ایرانی بیش از آنکه به‌عنوان یک علم مستقل و نقاد شناخته شود، درگیر مناسبات سیاسی، پروژه‌های دولتی و دغدغه‌های معیشتی شده است. دانشگاه‌ها و گروه‌های آموزشی به جای شکل‌گیری اجتماعات علمی، بیشتر به ائتلاف‌های کوتاه‌مدت سیاسی مشغول‌اند. هیئت‌علمی‌ها فاقد برنامه پژوهشی منسجم‌اند و پژوهش‌ها پراکنده و وابسته به باد سیاست‌اند. در چنین شرایطی، جامعه‌شناسی ایرانی نه توان نظریه‌پردازی دارد و نه جرئت نقد تئوریک، و در نهایت به رشته‌ای مصرف‌کننده و وابسته بدل شده است.

روز علوم اجتماعی فرصتی است برای بازاندیشی در وضعیت این دانش در ایران. جامعه‌شناسی ایرانی امروز بیش از آنکه به مسائل واقعی جامعه بپردازد، درگیر مناسبات پروژه‌های دولتی، سیاست‌زدگی و ضعف ساختارهای آموزشی است. این وضعیت نه‌تنها تعهد علمی را خدشه‌دار کرده، بلکه دانشگاه‌ها را به نهادهایی بی‌هدف و بی‌هویت تبدیل کرده است؛ نهادهایی که به جای تولید دانش، بیشتر به کاسبی پروژه و تکرار نظریه‌های ترجمه‌ای مشغول‌اند.

 ۱. نگاه گزینشی در علوم اجتماعی

یکی از نقدهای پرتکرار به جامعه‌شناسی ایرانی، انتخاب گزینشی موضوعات است. جامعه‌شناسان در برخی موارد واکنش نشان می‌دهند، مانند تجمعات مربوط به مرگ مرتضی پاشایی یا انتقاد از عزاداری محرم در دوران کرونا، اما در برابر پدیده‌های گسترده‌تر مانند راهپیمایی اربعین یا مراسم‌های مذهبی بزرگ سکوت می‌کنند. این رویکرد پرسشی اساسی را مطرح می‌کند: چرا جامعه‌شناسی ایرانی تنها بخشی از «امر اجتماعی» را می‌بیند و بخش‌های دیگر را نادیده می‌گیرد؟

تعریف «امر اجتماعی» روشن است: هر کنش یا موضوعی که در نسبت با دیگری شکل گیرد و صرفاً شخصی نباشد. با این تعریف، بسیاری از پدیده‌های نادیده‌گرفته‌شده نیز امر اجتماعی‌اند. بنابراین، گزینشی بودن نگاه جامعه‌شناسان تقویت می‌شود. دلایل این گزینش‌گری را می‌توان در چند سطح بررسی کرد:

  • نابالغ بودن دانش جامعه‌شناسی در ایران: این رشته هنوز به‌طور کامل در بستر ایرانی ریشه ندوانده و بسیاری از کنش‌های اجتماعی را خارج از دامنه بررسی خود قرار می‌دهد.
  • ضعف نظام آموزشی: آموزش جامعه‌شناسی در ایران نتوانسته متخصصانی با دید فراگیر تربیت کند. دانشجویان در چارچوب‌های محدود باقی می‌مانند و توان عبور از قالب‌های نظری وارداتی را ندارند.
  • غلبه ایدئولوژی: پرسش بنیادی‌تر این است که آیا جامعه‌شناسی ایرانی واقعاً دانش اصیل است یا نهادی ایدئولوژیک؟ سلطه نگرش‌های سیاسی و ایدئولوژیک مانع از مواجهه علمی با حقایق اجتماعی شده و جامعه‌شناسان را به سمت نگاه گزینشی سوق داده است.

 

۲. نگاه تقلیل‌گرا در علوم اجتماعی

چالش دوم، تقلیل‌گرایی است. در گفتمان غالب علوم انسانی و اجتماعی ایران، سه گرایش تقلیل‌گرایانه دیده می‌شود:

  • نظریه‌زدگی، ترجمه‌زدگی و روش‌زدگی: بسیاری از پژوهشگران دانش را به جعبه‌ابزاری نظری یا تکنیکی فروکاسته‌اند. کتاب‌های متعدد صرفاً گردآوری نظریه‌های ترجمه‌ای‌اند، بدون توجه به مبانی پارادایمی و بومی.
  • پروژه‌زدگی و سیاست‌زدگی: بخش مهمی از تحقیقات اجتماعی در ایران نه بر اساس نیازهای علمی، بلکه در چارچوب پروژه‌های سفارشی و سیاست‌های دولتی شکل می‌گیرد. این امر باعث شده جامعه‌شناسی به جای نقد اجتماعی، به ابزاری برای توجیه یا همراهی با سیاست‌ها تبدیل شود.

تحلیل

جامعه‌شناسی ایرانی امروز در دو دام گرفتار است: گزینش‌گری و تقلیل‌گرایی. گزینش‌گری باعث شده تنها بخشی از واقعیت اجتماعی دیده شود و بسیاری از پدیده‌های مهم نادیده گرفته شوند. تقلیل‌گرایی نیز دانش را از رسالت اصلی‌اش تهی کرده و آن را به مجموعه‌ای از نظریه‌های ترجمه‌ای یا پروژه‌های سیاست‌زده فروکاسته است.

این وضعیت پیامدهای جدی دارد:

  • کاهش اعتماد عمومی به جامعه‌شناسان، زیرا مردم احساس می‌کنند مسائل واقعی‌شان دیده نمی‌شود.
  • ضعف در تولید دانش بومی و نظریه‌های کارآمد برای حل مشکلات اجتماعی ایران.
  • تبدیل جامعه‌شناسی به نهادی ایدئولوژیک یا ابزاری برای سیاست، به جای علمی مستقل و نقاد

علوم اجتماعی در ایران نه‌تنها با معضل نگاه گزینشی و تقلیل‌گرایی روبه‌روست، بلکه ضعف نظام آموزشی و بی‌هویتی دانشگاه‌ها نیز آن را از مسیر تولید دانش اصیل دور کرده است. پروژه‌زدگی، سیاست‌زدگی و دولت‌زدگی، همراه با نبود اجتماعات علمی و گفت‌وگوی دانشگاهی، جامعه‌شناسی را به رشته‌ای واکنشی و کم‌عمق بدل کرده‌اند

پروژه‌زدگی و سیاست‌زدگی پروژه‌زدگی در علوم اجتماعی، علم را به کسب‌وکار دولتی تقلیل داده است. پژوهشگرانی که «لم پروژه‌گیری» را آموخته‌اند، در بسیاری از پروژه‌های دولتی حضور دارند و زمانی که منافعشان تأمین نمی‌شود، ژست اپوزیسیون سیاسی می‌گیرند تا پروژه بعدی فرا برسد. این چرخه، تحلیل‌های زیگزاگی ایجاد می‌کند؛ یعنی با هر تحول سیاسی، چارچوب‌های نظری تغییر می‌کند و ثبات علمی از میان می‌رود.

دولت‌زدگی و تقلیل به قدرت پوزیتیو گرایش دیگر، دولت‌زدگی است؛ جایی که همه تحلیل‌ها به نقش دولت جمهوری اسلامی تقلیل می‌یابد. حتی متخصصان رشته‌هایی چون مردم‌شناسی یا اسطوره‌شناسی نیز مسائل را به نقش دولت محدود می‌کنند. در این نگاه، هیچ ظرفیتی خارج از حاکمیت برای تحلیل شرایط وجود ندارد. قدرت فراملی، نظم جهانی یا تحریم‌ها نادیده گرفته می‌شوند و همه مشکلات به گردن دولت انداخته می‌شود. این سیاست‌زدگی، جامعه‌شناسی را به جامعه‌شناسی سیاسی فروکاسته و آن هم صرفاً در سطح تحلیل ملی.

پیوند سه پدیده نظریه‌زدگی، پروژه‌زدگی و سیاست‌زدگی سه وجه یک پدیده واحدند. پروژه‌زدگی به نظریه‌زدگی منتهی می‌شود، زیرا پژوهشگر فرصت تأمل عمیق ندارد و باید مطالب را سریعاً برای تحویل پروژه سرهم‌بندی کند. سیاست‌زدگی نیز تحلیلگر را از تفکر عمیق رها می‌کند؛ همه چیز به دولت تقلیل می‌یابد، حتی مسائلی که ریشه‌ای‌ترند و قدمتی بیش از ۲۰۰ سال دارند. مهم‌ترین آسیب این وضعیت، خدشه‌دار شدن تعهد علمی است؛ تحلیل‌ها واکنشی و زیگزاگی می‌شوند و اصالت علمی از میان می‌رود.

ضعف نظام آموزشی

بخش دیگری از مشکلات به دانشگاه‌ها و نظام آموزش عالی بازمی‌گردد. دانشگاه‌های ایران فاقد یک ایده مشخص‌اند؛ معلوم نیست هدف، دانشگاه حقیقت‌جوست یا دانشگاه کارآفرین. این بی‌تعریفی باعث شده نه نوع دانشجو مشخص باشد و نه نیاز واقعی جامعه به دانشگاه. اگر قرار است دانشگاه‌ها کارآفرین باشند، باید پیامدهای آن پذیرفته شود: قطع حقوق ثابت هیئت‌علمی، سوق دادن آنان به بازار آزاد، خودگردانی دانشگاه‌ها و چابک‌سازی ساختارها. اما در عمل، تنها شعار کارآفرینی داده می‌شود بدون اصلاحات واقعی.

در سطح جزئیات نیز مشکل جدی وجود دارد. دانش یک فرآیند جمعی و اجتماعی است که در «اجتماعات علمی» شکل می‌گیرد. اما در دانشگاه‌های ایران، چنین اجتماعاتی وجود ندارد. هیچ گروه مشخصی با هویت و برنامه پژوهشی مشترک دیده نمی‌شود. این بی‌هویتی تا سطح گروه‌های آموزشی و دانشکده‌ها نیز ادامه یافته است.

نبود گفت‌وگوی علمی در پژوهشگاه‌ها، دانشکده‌ها و حتی گروه‌های آموزشی، گفت‌وگوی علمی میان اعضا دیده نمی‌شود. حتی در دانشگاه‌های بزرگ مانند تهران، اعضای گروه‌های آموزشی بیشتر درگیر امور اداری‌اند تا مباحث علمی. این فقدان گفت‌وگو، تولید دانش را متوقف کرده و دانشگاه‌ها را به نهادهایی منفعل بدل کرده است.

تحلیل

ترکیب پروژه‌زدگی، سیاست‌زدگی و ضعف نظام آموزشی، جامعه‌شناسی ایرانی را به رشته‌ای واکنشی و کم‌عمق تبدیل کرده است. این وضعیت پیامدهای جدی دارد:

  • از دست رفتن استقلال علمی: تحلیل‌ها تابع پروژه‌ها و سیاست‌ها می‌شوند.
  • بی‌هویتی دانشگاه‌ها: نبود هدف روشن، دانشگاه‌ها را به نهادهایی بی‌اثر بدل کرده است.
  • فقدان اجتماعات علمی: نبود گفت‌وگو و حرکت جمعی، تولید دانش را مختل کرده است.

اگر علوم اجتماعی در ایران بخواهد به رسالت واقعی خود بازگردد، باید از این چرخه معیوب خارج شود: استقلال علمی بازیابد، نظام آموزشی بازتعریف شود و اجتماعات علمی واقعی شکل گیرد. تنها در این صورت است که جامعه‌شناسی می‌تواند به فهم همه‌جانبه جامعه ایرانی و حل مسائل واقعی آن کمک کند.

همگرایی سیاسی به جای علمی

در بسیاری از دپارتمان‌ها، همگرایی میان اعضا نه بر اساس روش‌شناسی یا پارادایم علمی، بلکه بر مبنای مواضع سیاسی شکل می‌گیرد. اتحادها و ائتلاف‌ها بیشتر سیاسی‌اند تا علمی؛ مثلاً امروز یک استاد انتقادی و یک کارکردگرا بر سر موضوعی سیاسی هم‌نظر می‌شوند و فردا در داوری پایان‌نامه یا موضع‌گیری دیگر، ائتلافی متفاوت شکل می‌گیرد. این وضعیت نشان‌دهنده فقدان انسجام علمی و غلبه سیاست بر فضای دانشگاهی است.

جامعه‌شناسی در ایران امروز با بحران‌های چندلایه روبه‌روست؛ از همگرایی‌های صرفاً سیاسی در دانشگاه‌ها و بی‌هویتی پژوهشی هیئت‌علمی گرفته تا ضعف در تولید نظریه‌های بومی و گرفتار شدن در فضای ایدئولوژیک و معیشتی. این وضعیت، نه‌تنها استقلال علمی را خدشه‌دار کرده، بلکه جامعه‌شناسی را از رسالت اصلی خود یعنی فهم همه‌جانبه جامعه دور ساخته است

بی‌هویتی پژوهشی هیئت‌علمی

بی‌هویتی در نظام دانش از سطح دانشگاه تا هیئت‌علمی‌ها گسترده است. اعضای هیئت‌علمی فاقد برنامه پژوهشی مشخص‌اند؛ پژوهش‌هایشان پراکنده و بدون پیوند در طول و عرض یکدیگر است. هر پروژه مستقل از دیگری انجام می‌شود و رویکرد پژوهشگر با تغییر باد سیاست تغییر می‌کند؛ امروز پسااستعماری و انتقادی، فردا لیبرال‌دموکرات یا محافظه‌کار. این بی‌ثباتی پژوهشی، ریشه نظریه‌زدگی و پروژه‌زدگی را تقویت کرده و مانع از شکل‌گیری دانش بومی می‌شود.

جامعه‌شناسی؛ علم محض یا کاربردی؟ در باب ماهیت جامعه‌شناسی، دو دیدگاه وجود دارد:

  • علم محض: هدف آن کشف قوانین بنیادین حاکم بر جامعه است؛ رویکردی فلسفی و نظری که به دنبال معرفت علمی است.
  • علم کاربردی: هدف آن استفاده از قوانین کشف‌شده برای تحلیل و حل مسائل اجتماعی به‌صورت انضمامی است.

راه برون‌رفت، بازگشت به استقلال علمی و بازتعریف مأموریت انجمن‌هاست؛ مأموریتی که باید بر تولید دانش، نقد اجتماعی و ارتباطات علمی جهانی استوار باشد، نه صرفاً بر تأمین معاش اعضا.

در نگاه غالب امروز، جامعه‌شناسی به ابزاری برای شغل و درآمد تقلیل یافته است. سقف معیشت جای سقف معرفتی را گرفته و این رشته به «سامانه‌ای هدایت‌کننده به درآمد» بدل شده است. نمود روشن این وضعیت را می‌توان در عملکرد متولیان رسمی این علم مشاهده کرد.

به‌عنوان مثال، انجمن علمی جامعه‌شناسی ایران به جای تمرکز بر مراودات علمی با انجمن‌های جهانی و تلاش برای ارتقای جایگاه دانش جامعه‌شناسی، چند سال پیش از همان انجمن‌ها خواست تا برای کاهش تحریم‌ها و حل مشکلات معیشتی فارغ‌التحصیلان ایرانی واسطه‌گری کنند. چنین موضع‌گیری سطحی، به‌وضوح نشان می‌دهد که انجمن علمی بیش از آنکه دغدغه علم داشته باشد، درگیر مسائل صنفی و اقتصادی اعضاست. این رفتار دیگر دفاع از علم نیست، بلکه دفاع از معیشت است.

از همین رو پرسش مهمی مطرح می‌شود: آیا انجمن علمی جامعه‌شناسی ایران واقعاً برای بسط و گسترش دانش جامعه‌شناسی تأسیس شده است، یا صرفاً اتحادیه‌ای صنفی برای اشتغال‌زایی اعضا؟ ماهیت کنونی این انجمن، آن را بیشتر شبیه به یک اتحادیه کارگری ساخته است؛ نهادی که مأموریتش دفاع از حقوق و فرصت‌های شغلی اعضاست، نه تولید و توسعه دانش.

در نهایت، جامعه‌شناسی در ایران تحت مدیریت و نگاه متولیان فعلی، مظلوم واقع شده و مورد ستم قرار گرفته است. اگر این متولیان نگاه خود را اصلاح نکنند و از مسیر صنفی‌سازی و معیشت‌محوری خارج نشوند، روند کنونی به ادامه سیر قهقرایی این رشته خواهد انجامید. جامعه‌شناسی ایرانی، به جای آنکه به نقد اجتماعی و تولید معرفت بپردازد، در خطر تبدیل شدن به نهادی بی‌خاصیت و صرفاً صنفی است؛ خطری که آینده علوم اجتماعی در ایران را تهدید می‌کند.

  • بحران هویت: جامعه‌شناسی ایرانی میان علم و صنف سرگردان است؛ بیشتر به اتحادیه‌ای معیشتی شباهت دارد.
  • فقدان استقلال علمی: انجمن‌ها به جای ارتباطات علمی جهانی، درگیر واسطه‌گری اقتصادی شده‌اند.
  • پیامدها: این روند موجب تضعیف جایگاه علمی، کاهش اعتماد عمومی و دور شدن از رسالت اصلی جامعه‌شناسی یعنی نقد اجتماعی و تولید دانش می‌شود.

راه برون‌رفت، بازگشت به استقلال علمی و بازتعریف مأموریت انجمن‌هاست؛ مأموریتی که باید بر تولید دانش، نقد اجتماعی و ارتباطات علمی جهانی استوار باشد، نه صرفاً بر تأمین معاش اعضا.

دیدگاهتان را بنویسید