به گزارش سرمایه فردا، به نقل از هفت صبح، بهرام ابراهیمی (زاده ۱۳۳۴ در قم) بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر و اهل ایران است. مردی که صدایش لنگرگاهی مطمئن برای شنوندگان رادیو و دوستداران کتاب
به گزارش سرمایه فردا، به نقل از هفت صبح، بهرام ابراهیمی (زاده ۱۳۳۴ در قم) بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر و اهل ایران است. مردی که صدایش لنگرگاهی مطمئن برای شنوندگان رادیو و دوستداران کتاب صوتی است و چهرهاش یادآور نقشهای استوار در سینما و تلویزیون. بهرام ابراهیمی فعالیت حرفهای خود را در سال ۷۴ با پیشنهاد زنده یاد احمد آقالو و با بازی در نمایش رادیویی «رستم و سهراب» به کارگردانی خسرو فرخزادی بهطور رسمی در رادیو آغاز کرد. او که دانشآموخته دانشکده هنرهای درایماتیک است در طول دههها فعالیت مستمر، در سریالهای تلویزیونی متعددی ایفای نقش کرده و صحنههای تئاتر بسیاری را با حضور خود گرما بخشیده است. اما ورای این بیوگرافی رسمی، ابراهیمی هنرمندی چندوجهی است که مرز مدیومها را پشت سر گذاشته؛ چهرهای که در تئاتر، رادیو و مقابل دوربین حضوری فعال و اثرگذار داشته است. او خود کلمه «بازیگر» است؛ به معنای تام و تمام کلمه. گفتوگو ما با این هنرمند از تعریف هویت هنری آغاز شد، به دغدغههای تئاتر امروز رسید و در نهایت به جادوی صدا و تصویرسازی ذهنی ختم شد. آنچه میخوانید روایتی است از این گفتوگو صمیمانه.
وقتی روبروی هنرمندی با کارنامهای چنین متنوع مینشینید، اولین سوالی که ذهن را قلقلک میدهد مسئله «تعلق خاطر» است. اینکه در خلوت خود هنرمند کدام لباس را برازندهتر میداند؟ لباس خاکخورده صحنه تئاتر؟ هدفون و میکروفون استودیوی رادیو؟ یا گریم سنگین سینمایی؟ ابراهیمی با همان صدای بمی که شناسنامه اوست به این پرسش که «خودتان را بیشتر بازیگر تئاتر میدانید یا سینما، یا گوینده و نریتور؟» پاسخی میدهد که نشاندهنده جهانبینی حرفهای اوست. او هیچ خطکشی و مرزبندی متعصبانهای را برنمیتابد:
«معرفی من؟ ببینید، من هیچ تعصبی روی هیچکدام از این حرفهها به تفکیک ندارم. واقعیت این است که من همه اینها را به یک اندازه دوست دارم. برای همه آنها به یک اندازه انرژی میگذارم و به یک اندازه برایم مقدس هستند. چه زمانی که روی صحنه تئاتر هستم، چه زمانی که پشت میکروفون رادیو نشستهام و چه وقتی جلوی دوربین قرار میگیرم، من یک بازیگرم. مدعی نیستم، اما تلاشم این است که در هر قالبی، تمام خودم باشم.»
اما نکتهای که شاید در بیوگرافیهای معمول اینترنتی از قلم افتاده باشد، وجهه معلمی اوست. ابراهیمی با افتخار از سالهای تدریسش یاد میکند؛ سالهایی که نشان میدهد او زکات هنرش را با انتقال به نسل بعد پرداخته است و در این باره توضیح میدهد: «من معلم هم هستم. شاید این را در بیوگرافیهایم پیدا نکرده باشید، اما سالهاست تدریس میکنم. در حال حاضر در دانشگاه پارس درس میدهم. قبلتر در دانشگاه آزاد، دانشگاه سوره تهران و سوره اصفهان تدریس میکردم. این ماجرا از اواخر دهه ۶۰ بهصورت جدی وجود داشته. حتی در آموزشگاهها و کارگاههایی مثل کارگاه ماهان (متعلق به امیر دژاکام) هم فعال بودهام.»
بحث که به تئاتر میرسد، لحن ابراهیمی ترکیبی از حسرت و واقعبینی میشود. او از نسلی میآید که تئاتر نه یک شغل برای گذران زندگی که آیینی برای کشف خویشتن بود. ابراهیمی میگوید: «تئاتر فرصت تمرین و دریافت اعتمادبهنفس را به من داد. این چیزی است که در مدیومهای دیگر باید داشته باشی تا بتوانی وارد شوی، اما در تئاتر آن را میسازی. بعدها که کار تصویر کردم یا وارد رادیو شدم، متوجه شدم این اعتمادبهنفسی که دارم وامدار همان تمرینهای طولانی تئاتر است.»
اما این «تمرین» که ابراهیمی از آن سخن میگوید، با آنچه امروز در پلاتوهای اجارهای میگذرد، تفاوت ماهوی دارد: «الان میبینم طرف تئاتر کار میکند، یک ماه تمرین میکند و بعد میرود اجرا! من واقعاً نمیدانم این چه تمرینی است؟ چه تئاتری است که نهایتاً یک ماه تمرین میخواهد؟ من یادم است برای بعضی کارهایمان هشت ماه، نه ماه، حداقل شش ماه تمرین میکردیم. آن فرصت طولانی باعث میشد ما در یک جمع همگن، واقعاً زندگی کنیم و کشف کنیم.»
بحث به وضعیت سالنها و زیرساختها میکشد. ابراهیمی گریزی میزند به خاطرهای تکاندهنده از سال ۱۹۹۴ (حدود سال ۱۳۷۳ شمسی). او به همراه حسین فرخی برای اجرای نمایشی به شهر دوشنبه در تاجیکستان سفر کرده بود. مقایسهای که انجام میدهد، آینهای است برای درک وضعیت فرهنگی ما: «ما رفتیم شهر دوشنبه. آن زمان این شهر حدود ۵۰۰ هزار نفر جمعیت داشت. تهران آن موقع شاید هفت، هشت میلیون جمعیت داشت. طبق آماری که من گرفتم و با اهالی تئاتر آنجا صحبت کردم، آنها در آن شهر کوچک ۳۲ سالن تئاتر داشتند! ۳۲ سالن برای ۵۰۰ هزار نفر! عجیب نبود؟ من آنجا سالنی دیدم به اسم کاخ باربد. البته تالار حرفهای تئاتر نبود، اما چنان سالن بزرگی بود که آدم حیرت میکرد. حالا مقایسه کنید با تهران آن زمان. ما کلاً چند سالن داشتیم؟ تالار مولوی، تالار چهارسو، قشقایی، سایه، سالن اصلی، سنگلج، تالار هنر و محراب. کلاً میشد ۸ سالن برای یک جمعیت میلیونی! ما با کف پر باید میرفتیم روی صحنه تا دیده شویم.»
او وضعیت امروز را متفاوت میبیند. امروز سالن زیاد است، اما دغدغه «بقا» جایگزین دغدغه «خلاقیت» شده است. بهرام ابراهیمی درباره اصطلاح «پاخور داشتن سالن» صحبت میکند؛ اصطلاحی که شاید در شأن هنر نباشد اما واقعیت بازار است: «امروز شرایط برای بقا جنگیدن است. بازیگر و کارگردان باید جایی برود که اصطلاحاً پاخور داشته باشد؛ ببخشید اصطلاح سینمایی به کار میبرم، منظورم همان پاخور و فروش است. الان در محدوده خیابان نوفللوشاتو و چهارراه امیراکرم تا شهرزاد، شاید ۷ یا ۸ سالن خصوصی داریم. این اتفاق خوبی است که سالن داریم، اما نکته اینجاست که تو باید بهگونهای کار کنی که تماشاگر را جذب کنی، بازیگرت را راضی نگه داری و از همه مهمتر، خودت هم از کاری که میکنی ارضا شوی. خیلی سخت است که بعداً نشینی و بگویی ای وای! بخاطر چهار تا تماشاگر بیشتر، چقدر سطح کارم را پایین آوردم و چیپ رفتار کردم.»
آیا بازیگری کار آسانی است؟ اگر از دور نگاه کنید، شاید. اما ابراهیمی که مویش را در این آسیاب سفید کرده، نظر دیگری دارد و به کلیپی اشاره میکند که از او وایرال شده و در آن گفته «بازیگری سادهترین کار دنیاست». اما بلافاصله توضیح میدهد که این سادگی، هزار «اما و اگر» دارد: «ببینید من دارم میگویم ساده است اما یک عالمه شرط پشتش میگذارم. بازیگری چطور میتواند آسان باشد وقتی من در این سن و سال، هنوز استرس اولین روزی را دارم که رفتم روی صحنه؟ مگر میشود کار آسانی باشد؟»
او برای توصیف این سختی، مثالی عینی و فیزیکی از تجربه اخیرش در سریالسازی میآورد: «من اخیراً دارم سریالی با احمد کاوری کار میکنم. ما در شهرک سینمایی غزالی هستیم. ساختمانهای شهرک غزالی که سیستم گرمایش مرکزی ندارند. ما مجبوریم با بخاری فضا را گرم کنیم. باید آنقدر به بخاری نزدیک شوی که گرم شوی، اما حواست باشد لباست نسوزد! تازه مصیبت اصلی موقع ضبط شروع میشود. کارگردان میگوید «سه، دو، یک»، و باید بخاری خاموش شود! چرا؟ چون بخاری صدا دارد. بخاری نفتی صدا دارد، بخاری هیزمی ترقتروق میکند. ما صدای اضافه نباید داشته باشیم. در آن سرمای وحشتناک، باید بخاری خاموش شود و تو باید جوری بازی کنی که انگار در شرایط عادی هستی و دندانهایت به هم نخورد. این یعنی بازیگری.»
این سختی محدود به سینما نیست. او یادآوری میکند که در تئاتر هم شرایط همین است. پلاتوهای تمرین در تابستان گرم و در زمستان سردند و اینجاست که جمله کلیدیاش را بیان میکند: «بازیگری فوقالعاده کار پر تلاشی است. برای بازیگر، مدیومها متفاوتند (دوربین، میکروفون، صحنه)، اما ذات بازیگری یکی است تو یا برای همه اینها بازیگر هستی، یا برای هیچکدام نیستی.»
بخش پایانی گفتوگو به دنیای کتابهای صوتی و گویندگی اختصاص دارد. جایی که بهرام ابراهیمی با صدای جادوییاش، کلمات را جان میبخشد. اما راز این جانبخشی چیست؟ آیا صرفاً تغییر صدا و تیپسازی است؟ ابراهیمی پاسخ را با ارجاع به یکی از اساتید بزرگ تئاتر میدهد:« اکبر زنجانپور که مثل من شاگرد استاد رکنالدین خسروی بوده، یک جمله طلایی دارد. این جمله را باید با آبطلا سردر تمام سالنهای تئاتر و استودیوها نوشت. میگوید: «تا چیزی را تصور نکردهای و ندیدهای، حق نداری بگویی.» این یعنی همه چیز. من وقتی کتاب صوتی میخوانم، باید فضا را ببینم. باید در ذهنم آن فضا را احیا کنم وگرنه تبدیل میشود به یک خوانش بیمزه و مکانیکی. مثل اینکه بگوییم «حسن گفت سلام علیکم، حسین گفت علیک سلام.» اینکه هنر نیست.»
او درباره شیوه کارش در کتابهای صوتی محبوبی مثل «بینایی» یا «مردی به نام اُوه» را توضیح میدهد؛ چرا که اصلا اهل صداسازیهای کارتونی و عجیبوغریب نیست و به دنبال «رنگ» و «لحن» است: «من کتاب را زندگی میکنم. حتی اگر رمان فرصت بدهد، نقشها را با خودم میبرم، اما نه با تغییرات اغراقآمیز. من یک تغییر لحن، یک تغییر رنگ ظریف ایجاد میکنم تا مخاطب بفهمد الان چه کسی حرف میزند. مثلاً در کتاب «بینایی»، آدمها داشتند محو میشدند، بیرنگ میشدند. من سعی کردم با تغییر لحنم، این موقعیت هولناک و آدمهای مختلف را در آن شرایط نشان دهم. مثلا در کتاب «جز از کل» سعی کردم به شخصیتها رنگی بدهم که مخاطب حوصلهاش سر نرود.»
ابراهیمی معتقد است بازیگری رادیو و صدا، یکی از سختترین انواع بازیگری است، چون ابزار بدن و چهره از بازیگر گرفته شده است. این هنرمند باوری عمیق به مفهوم «Acting is Believing» (بازیگری یعنی باور کردن) دارد: «بزرگترین تفاوت کار با صدا و تصویر همین تصویرسازی است. مثلاً من الان دارم نقش «رابرت» را بازی میکنم. خودم میدانم که در شهرک غزالی هستم، اما باید باور کنم که اینجا دفتر شرکت نفت انگلیس است، طبقه بالا خانه من است و بیرون پنجره، منطقه نفتخیز جنوب ایران است. تا من این را در ذهنم نسازم و باور نکنم، نمیتوانم آن را به مخاطب منتقل کنم. در رادیو هم همین است. من باید با کمک عناصر صوتی، رنگ، بو، عطر، دمای هوا و جنس لباس را به شنونده القا کنم.»
تمام حقوق برای پایگاه خبری سرمایه فردا محفوظ می باشد کپی برداری از مطالب با ذکر منبع بلامانع می باشد.
سرمایه فردا