مرگ در غربت؛ شاید تلخترین سکانس زندگی هر هنرمندی باشد که ریشه در خاک کشورش دارد اما شاخ و برگش را بادهای تبعید و مهاجرت به سرزمینهای دور بردهاند. حالا که بهرام بیضایی، این قله رفیع ادبیات نمایشی و سینمای ایران نیز در خاک آمریکا آرام گرفت، بار دیگر زخمی کهنه سر باز کرده که آیا پیکر بیجان هنرمند باید به «وطن» بازگردد تا در قطعه هنرمندان یا در جوار فردوسی و حافظ آرام گیرد یا خیر؟ این گزارش تلاشی است برای واکاوی این دوگانه پررنج؛ دوگانهای میان «خاک وطن» و «احترام به زیست غربتنشین.»
خبر کوتاه بود و کوبنده؛ بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان و پژوهشگر فرهنگ ایران، در ۵ دی ۱۴۰۴ چشم از جهان فروبست. هنوز جامعه هنری در بهت این فقدان بود که گمانهزنیها درباره بازگشت پیکر او به ایران آغاز شد. شایعات داغ شد؛ برخی از لزوم تدفین او در کنار فردوسی میگفتند و برخی از قطعه هنرمندان بهشت زهرا اما مژده شمسایی، بازیگر تئاتر و سینما و همراه سالهای دور و نزدیک بیضایی، با انتشار یادداشتی آب پاکی را روی دست همه ریخت و بحثی عمیقتر را پیش کشید.
او نوشت: «پیکر بهرام بیضایی کلمات و اندیشه اوست. فیلمها و آثار نوشتاری اوست. او دو فیلم توقیف شده و یک فیلم کمتر دیده شده دارد و هماکنون جلوی انتشار دستکم چهار کتابش را گرفتهاند. مطالبه ملی باید انتشار کتابهای «جانا و بلادور»، «گزارش ارداویراف»، «طربنامه» و «داشآکل به گفته مرجان» باشد. مطالبه ملی به نمایش درآمدن عمومی «غریبه و مه»، «چریکه تارا» و «مرگ یزدگرد» است. ایمان دارم بهترین هدیه تولد همه زندگیاش خواهد بود.»
شمسایی در ادامه با قلمی که بوی درد و افتخار میداد، گفت: «اگر بیضایی را دوست دارید، درخت همیشهسبزی بهنام او بکارید تا سمبل ایستادگی و سرسبزیاش باشد؛ درختی در آرامگاه فردوسی، درختی در حافظیه، درختی در آران کاشان یا جایجای ایران که همیشه قلبش به عشق آن میتپید و لحظهای از آنجا دور نشد. پیکر بیصدای بیضایی فقط مطلوب کسانیست که مسبّب خروج او از ایران بودهاند. بهرام بیضایی هرکجا باشد آنجا ایران است!» و به همین ترتیب، بیضایی، مردی که اساطیر ایران را زنده کرد، در آرامگاه اسکای لاون سانفرانسیسکو به خاک سپرده شد تا ابدیت را دور از دماوند اما نزدیک به اندیشه ایران سپری کند.
دقیقا بعد از این ماجرا بود که گمانهزنیها و نقدها درباره اینکه چرا مفاخر ایران، کسانی که سالها برای فرهنگ این مرز و بوم خون دل خوردند، باید در خاک غریبه دفن شوند، بالا گرفت. آنهایی که شاید سالها در ایران نبودند و زیست نکردند اما جامعه همچنان آنها را «خودی» میدانست و توقع میرفت که دستکم پس از مرگ، جسمشان به خانه برگردد اما نشد. کسانی مانند بیضایی که جامعهای منتظر بازگشتشان بودند، بازنگشتند و در همان جغرافیایی که آخرین نفسهایشان را کشیده بودند، دفن شدند.
این لیست کوتاه نیست؛ ما هنرمندان و حتی سیاستمداران بسیاری داریم که چنین سرنوشتی یافتند. از بهمن محصص و صادق هدایت گرفته تا ابراهیم گلستان، غلامحسین ساعدی، فرهاد مهراد و حتی در تاریخ دورتر، امیرکبیر.حالا مدتی است که دوباره صفبندیها شکل گرفته است. گروهی معتقدند «هنرمند، فرزند خاک خود است و باید در خانه بخوابد تا مردم بتوانند بر مزارش ادای احترام کنند» و گروهی دیگر با استدلالی رئالیستی و گاه تلخ میگویند: «کسی که سالها در غربت زیسته یا رانده شده، نباید پس از مرگ، اسیر مصادره به مطلوبهای سیاسی و تشریفاتی شود». در این گزارش، به بهانه این فقدان، نقبی میزنیم به تاریخ مزارهای دور؛ به آنها که در غربت مردند و همانجا ماندند…
وقتی صحبت از هنرمندان ایرانی مدفون در خارج میشود، بیشک اولین نامی که به ذهن میرسد، «صادق هدایت» است. نویسنده «بوف کور» که در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس به زندگی خود پایان داد، اکنون در قطعه ۸۵ گورستان پرلاشز پاریس آرمیده است. مزار او، با آن سنگ سیاهی که شکلی هرمی دارد، سالهاست به زیارتگاه دوستداران ادبیات مدرن ایران تبدیل شده است. هدایت نماد نسلی است که غربت را نه لزوما به جبر سیاسی مستقیم که به جبر زمانه و تنگی فضای فکری انتخاب کرد. منتقدان معتقدند هدایت از فضای ایران آن روزگار بیزار بود و بازگرداندن پیکرش، نوعی بیاحترامی به روح عاصی اوست. اما طرفداران بازگشت باور داشتند و دارند نویسندهای است که فارسی نوشت و دغدغهاش فرهنگ ایران بود؛ پس چرا نباید در خاکی باشد که برایش نوشت؟
چند قدم آنطرفتر در همان گورستان مشهور پاریس، غلامحسین ساعدی خوابیده است. نویسنده قدرتمند و خالق «عزاداران بیل» و «گاو» که سالهای پایانی عمرش را در تبعیدی ناخواسته و پر از اندوه گذراند. ساعدی برخلاف هدایت، عاشق ایران بود و غربت برایش سم بود. او دق کرد. جمله معروفش که «من در پاریس نیستم، من در تهرانم، فقط جسمم اینجاست» گویای همه چیز است. با این حال، این هنرمند نیز در خاک فرانسه ماند. دفن او در کنار هدایت شاید تسکینی برای ادبیات باشد اما زخمی برای خاک ایران است که یکی از بهترین نمایشنامهنویسانش را در آغوش ندارد. پرلاشز خانه ابدی هنرمندان و نویسندگان دیگر ایرانی هم است که از آن جمله میتوان از بهجت صدر، منیر وکیلی، اسلام کاظمیه و عیسی بهادری نام برد.
قصه «فرهاد مهراد»، قصه پر غصه دیگری است. خوانندهای با صدایی به وسعت اعتراض و اندوه که برای درمان بیماریاش به فرانسه رفت و دیگر بازنگشت. فرهاد در گورستان تیه (Thiais) در حومه پاریس دفن شد. سالهاست که دوستدارانش در سالگرد تولد یا مرگش، با گیتار و گل سرخ برسر مزار سادهاش میروند و «جمعه» و «کودکانه» میخوانند. درباره فرهاد، دوگانه «بازگشت یا ماندن» بسیار پررنگ است. برخی میگویند فرهاد متعلق به کوچه پسکوچههای تهران بود؛ متعلق به پاییز و بوی خاک بارانخورده این شهر. دفن او در گورستانی غریب در فرانسه، انگار صدایش را حبس کرده است اما همسرش، پوران گلفام، همواره بر حفظ حرمت و آرامش او تاکید داشته و شاید همین آرامش دور از هیاهو، چیزی بود که فرهاد در سالهای آخر به آن نیاز داشت. آیا آوردن پیکر او به ایران و تبدیل مزارش به مکانی شلوغ و شاید تبلیغاتی، با روحیه انزواطلب فرهاد سازگار بود؟ این سوالی است که پاسخ روشنی ندارد.
سهراب شهیدثالث، کارگردان پیشرو و خالق «طبیعت بیجان»، نمونه دیگری از این تراژدی است. او که سینمای ایران را با رئالیسم خاص خودش متحول کرد، سالها در آلمان کار کرد و در نهایت در شیکاگو درگذشت و در گورستان ویرجینیا دفن شد؛ جایی غریب برای مردی که تصویرگر سکوت و تنهایی انسان ایرانی بود. شهیدثالث عملا از ایران رانده شد و سینمایش در غربت شکل دیگری گرفت.
محصص نقاش و مجسمهساز نابغه، داستان عجیبتری دارد. او که سالها در رم زندگی میکرد، بسیاری از آثارش را پیش از مرگ نابود کرد و در همان شهر ابدی (رم) درگذشت و دفن شد. محصص با ایران زمان خود قهر بود. او شخصیتی پیچیده و معترض داشت. تصور اینکه پیکر محصص به ایران بازگردد، با شناختی که از روحیه سازشناپذیر او داریم، دشوار است. محصص جایی دفن شد که انتخاب کرده بود زندگی کند؛ دور از فضایی که هنرش را آنگونه که باید، درک نمیکرد یا تاب نمیآورد.
گلستان، غول ادبیات و سینمای روشنفکری، تا آخرین روزهای عمر صد سالهاش در قصرش در ساسکس انگلستان زندگی کرد و همانجا، در خانهاش آرام گرفت. هرچند برخی رسانهها اعلام کردند ظاهرا ابراهیم گلستان وصیت کرده بود که پیکر او سوزانده شود و چند روز بعد از فوتش به وصیت او عمل شده است.گلستان دههها پیش از انقلاب از ایران رفت و هرگز بازنگشت. او عامدانه ایران را ترک کرد چون معتقد بود فضا برای کار و زندگی او مناسب نیست. گلستان خود را شهروند جهان میدانست، هرچند زبانش فارسی بود.
بر اساس گزارش ۹ ماهه سال جاری، بانک ایرانزمین با رشد ۱۶۴ درصدی درآمد عملیاتی…
جهان تحریمی بیش از هر زمان دیگری به رمزارزها چشم دوخته است؛ ابزاری که میتواند…
مطالبات مشخص نسلی در شعارها دیده نمیشد. این موضوع نشان میدهد باید لایههای عمیقتری از…
دو بازیکن قبلا در سمت چپ تیم ملی و پرسپولیس میدرخشیدند و فرزین معاملهگری حالا…
میگویند ترس، قویترین محرک بشر است. این روزها در ایران، یک ترس مشترک، آرامش را…
در حال حاضر کارگری که بخواهد فقط دو کیلو گوشت در ماه بخرد، باید حدود…