بابک نبی:پاهایم مرا به انقلاب برد. به آن خیابان که زمانی اسمش بوی کاغذ میداد و نفس کشیدن در آن یعنی ورق زدن صفحهای از تاریخ فرهنگ این شهر. رفتم برای خرید کتاب، با یک لیست کوچک در جیب و یک ذوق قدیمی در سینه. همان ذوقی که آدمهایی مثل من، از نوجوانی با خود حمل کردهاند مثل یک بیماری مزمن خوشخیم.اما انقلاب دیگر آن انقلاب نبود.
اولین نشانه را از همان سر خیابان دیدم. جایی که یادم بود یک کتابفروشی قطور و مغرور ایستاده بود با ویترینی پر از تازهترینها، حالا یک کافه بود با نورهای گرم و موزیک ملایم و عطر قهوهای که با هوای خیابان قاطی شده بود. پشت شیشه، جوانهایی نشسته بودند با لپتاپ و فنجان، هیچکدام کتاب نمیخواندند. قدم برداشتم، دو تا فستفود، یک بوتیک، یک عطرفروشی بعد یک کتابفروشی، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. فروشنده پشت پیشخوان با نگاهی که در آن هم خستگی بود و هم تعجب، سرش را بالا آورد. انگار مشتری برایش موجودی بود که دیگر به دیدنش عادت نداشت. قفسهها پر بودند، اما پر از سکوت. روی جلد کتابها یک لایه ظریف از گرد نشسته بود. همان گردی که فقط روی چیزهایی مینشیند که دست کسی به آنها نمیرسد. گرد انتظار، گرد بیتوجهی. قیمتها را نگاه کردم. کتابی که میخواستم، ششصد و هشتاد هزار تومان، ایستادم وحساب کردم. با این پول میشد یک یا دو وعده غذا خرید، ذهن آدم در این روزگار اینطور کار میکند. ناخودآگاه هر چیزی را با نان مقایسه میکند.
بیرون آمدم و دوباره راه افتادم. خیابان انقلاب حالا یک بازار بود، یک بازار عجیب و سوررئال. روی پیادهرو، دستفروشها ردیف شده بودند؛ اکسسوری، گوشواره، دستبند، کیف، جوراب، پاوربانک، عینکهای آفتابی که معلوم نبود اصلاند یا نه. یکی پیراهن میفروخت، یکی آهنگ پخش میکرد و یکی با صدای بلند قیمت میگفت، خیابان فریاد میزد. جایی که روزگاری بحث درباره رمان آخر دولتآبادی بود، حالا چانهزنی بر سر قیمت دستبند بود. این را به حساب تحقیر خیابان نگذارید. این تصویر یک اقتصاد است که آدمهایش یاد گرفتهاند با هر دو دست از هر روزنهای نان درآورند. دستفروشها هم از جنس همین شهرند. اما خیابان انقلاب با این قاب، شبیه یک شاعر شده که مجبور شده برای گذران زندگی، تابلوهای تبلیغاتی بنویسد.
حاشیه خیابان قلمرو افستفروشان بود. مردانی با کارتنهای پر از کتابهای چاپ افست. رمانهای خارجی، کتابهای درسی، تستهای کنکور، فلسفه، روانشناسی، همه چیز آنجا بود و نبود. یعنی بود، اما در آن نسخه خاکستری که نه ناشر از آن خبر داشت و نه مولف. کتابهایی که از یک جایی فرار کرده بودند و اینجا پناه گرفته بودند.
خریدار هم داشتند؛ دانشجوها، جوانهایی که پول کتاب اصل نداشتند اما اشتیاق داشتند. این یک مصالحه بود. تلخ اما واقعی. ایستادم و به کل این صحنه نگاه کردم. خیابان انقلاب، این شاهراه قدیمی اندیشه، حالا میزبان چند فرهنگ موازی بود که هیچکدام با دیگری حرف نمیزدند. کافهنشینها، دستفروشها، افستفروشان و آن کتابفروش خسته که پشت پیشخوانش منتظر بود.کتابها را ورق زدم، چهار تا میخواستم. دو تا برداشتم. یک حسابکتاب آشنا در ذهنم: این یکی را میخرم، آن یکی را ماه دیگر. اینطوری هم کتاب خواندهام، هم آخر ماه نیمرو دارم. مصالحهای که نسل ما دیگر بدون فکر انجامش میدهد، مثل نفس کشیدن. برگشتم. با یک کیسه نیمهپر و یک دلتنگی تمامعیار.
او سالها با صدایی که نقطه ضعفش بود جنگید، اما همان صدا را به مهمترین…
بسیاری از جانبازان برای تامین هزینه واردات خودروی ویژه، طلا فروختند، پسانداز خانوادگی را واریز…
میانگین سن بالای کامیونها و کشندهها باعث شده هزینه سوخت، تعمیرات و حمل کالا بهطور…
درباره برنامه «به وقت ایران» پربینندهترین برنامه تلویزیون در زمان جنگ و مجریان دوستداشتنیاش مورد…
برخی معتقدند گروههای حقوقی و سهامداران عمده، با بازی حق تقدم قصد دارند سهام را…
۴۹۲ بیماری نادر در ایران شناسایی شده، که ناشی از ازدواجهای فامیلی هستند و تقریبا…