جامعه

گلفروشی تهران زیر انفجار

بابک نبی: در روزهایی که آسمان گاه با رد نور موشک‌ها خط می‌خورد و انفجارها سکوت شب را می‌شکنند، زندگی در تهران هنوز جریان دارد. نه با همان ریتم گذشته، نه با همان آرامش همیشگی؛ اما نفس می‌کشد، راه می‌رود و در گوشه‌هایی حتی لبخند می‌زند.

خیابان عباس‌آباد، روبه‌روی سینما آزادی، یکی از همان گوشه‌هاست.

در میان رفت‌وآمد ماشین‌ها و نگاه‌های مضطرب رهگذران، بساط کوچکی از گل‌های رنگی روی پیاده‌رو پهن شده. مردی ایستاده کنار سبدهای گل. انگار اینجا نه میدان جنگ، که پناهگاهی کوچک برای چند لحظه آرامش است.

او حمیدرضا نوروزیان است؛ گل‌فروشی که در هشتمین روز حملات، هنوز هر روز بساطش را در همان نقطه همیشگی پهن می‌کند.

«اومدم روحیه بدم»

از او می‌پرسم خودش را معرفی کند.

لبخند آرامی می‌زند و می‌گوید:

« حمیدرضا نوروزیان هستم.»

حالا میان گل‌ها ایستاده و مشغول فروش است. با وجود جنگ و موشک‌هایی که هر از گاهی در آسمان شهر رد می‌شوند.

از او می‌پرسم این روزها هنوز با همان انرژی سر کار می‌آید؟

کمی به گل‌ها نگاه می‌کند و بعد می‌گوید:

«اتفاقاً به خاطر همین اومدم اینجا. به اونایی که روحیه‌شون رو باختن، یه ذره روحیه بدم».

می‌خندد و ادامه می‌دهد:

«به قول معروف یه نوازش چشمی باشه. هر کسی از اینجا رد میشه، یه لحظه نگاهش به گل‌ها بیفته، خستگی چشمش دربیاد. خیال‌شون راحت باشه.»

بعد آرام زیر لب اضافه می‌کند:

«ا خدا با ماست. خدا بزرگه. درست میشه همه چی.»

میان صدای انفجار، هنوز گل خریده می‌شود

سؤال بعدی درباره مشتری‌هاست.

در شهری که روزهایش با خبر حمله و آژیر می‌گذرد، آیا هنوز کسی گل می‌خرد؟

نوروزیان می‌گوید:

«خداروشکر، تک و توک می‌خرن. مثل قبل نیست، ولی بد هم نیست. بالاخره خدا روزی می‌رسونه.»

نگاهش به رهگذری می‌افتد که چند شاخه گل را نگاه می‌کند.

می‌گوید:

«بالاخره زندگیه دیگه. مردم هنوز دلشون می‌خواد یه شاخه گل بخرن.»

اگه استرس داشتم، الان اینجا نبودم

منطقه هفت تهران در روزهای اخیر بارها هدف حمله قرار گرفته.

از او می‌پرسم با این شرایط نمی‌ترسد؟

جوابش کوتاه و قاطع است:

«اگه استرس داشتم، الان اینجا چیکار می‌کردم؟»

بعد مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد:

«من با خدا عهد بستم. وقتی آدم دلش قرص باشه، دیگه چیزی مهم نیست.»

به گفته او خیلی از رهگذران تعجب می‌کنند که هنوز گل می‌فروشد.

«خیلیا می‌پرسن: مگه تو این شرایط کسی گل می‌خره؟

میگم ، می‌خرن. گل یعنی زندگی.»

پیامی برای مردم

در پایان از او می‌خواهم اگر حرفی دارد بگوید.

نگاهش را از گل‌ها برمی‌دارد، به خیابان نگاه می‌کند و می‌گوید:

«مردم خیالشون راحت باشه. پشت ما خداست.»

بعد با همان آرامش ادامه می‌دهد:

« با امید به خدا، همه چیز درست میشه.»

و در آخر جمله‌ای می‌گوید که انگار خلاصه تمام این روزهاست:

«زندگی هنوز جریان داره.»

کنار سبدهای گل می‌ایستد و دوباره مشغول کار می‌شود.

در شهری که صدای موشک‌ها گاه به گوش می‌رسد، شاخه‌های گل هنوز روی پیاده‌رو دست به دست می‌شوند؛ نشانه‌ای کوچک از اینکه زندگی، حتی زیر سایه جنگ، راه خودش را پیدا می‌کند.

صبح که از پنجره به خیابان نگاه می‌کنم، شهر آرام به نظر می‌رسد؛ آرامشی که اگر کسی از دور به آن نگاه کند، شاید خیال کند خبری از جنگ نیست. خیابان خلوت‌تر از همیشه است، ترافیک همیشگی دیده نمی‌شود، صدای بوق‌ به گوش نمی‌رسد. با این حال شهر خالی نشده؛ اینجا هنوز زندگی جریان دارد، با همه ترس‌ها و صداهای ناگهانی انفجار که گاه سکوت را می‌شکند.

در ساختمان ما تقریباً همه ساکنان حضور دارند. در کوچه هم چراغ خانه‌ها روشن است و رفت‌وآمدها هرچند کوتاه و محتاطانه ادامه دارد. حامیان حیوانات همچنان ظرف‌های غذا را برای گربه‌های محله می‌گذارند. در گوشه‌ای از کوچه صدای دریل کارگر ساختمانی می‌آید که کار تعمیرات را ادامه می‌دهد؛ گویی زندگی تصمیم گرفته در برابر هر صدایی که از آسمان می‌آید، مقاومت کند. همین صحنه‌های کوچک، تصویر واقعی شهر این روزها را می‌سازد؛ شهری که نفس می‌کشد، هرچند با احتیاط.

شهر هنوز ایستاده است

مغازه‌ها باز هستند؛ نانوایی، داروخانه، سوپرمارکت. صف کوتاهی جلوی نانوایی دیده می‌شود و بوی نان تازه در کوچه می‌پیچد. داروخانه‌ها چراغ‌هایشان روشن است و مردم برای خرید داروهای ضروری سر می‌زنند. زندگی روزمره شکل تازه‌ای گرفته، با ریتمی آرام‌تر و حساب‌شده‌تر. تاکسی‌های اینترنتی همچنان فعال‌اند و سوپرمارکت‌های آنلاین سفارش می‌پذیرند. فاصله میان ثبت سفارش تا رسیدن بسته‌ها طولانی‌تر شده؛ گاهی شصت یا هفتاد دقیقه زمان می‌برد. با این حال جریان خدمات متوقف نشده و همین موضوع حس عجیبی از پایداری ایجاد می‌کند. صف پمپ‌بنزین‌ها  هم شبیه روزهای معمولی است.

خبری از ازدحام هراسان نیست. مردم با حوصله منتظر می‌مانند، چند کلمه با هم ردوبدل می‌کنند و بعد هرکس راه خودش را می‌گیرد. در چهره‌ها نگرانی دیده می‌شود، با این حال رفتاری سنجیده و آرام بر فضا حاکم است. انفجارها گاه‌به‌گاه سکوت شهر را می‌شکنند. صداها انگار الگوی مشخصی دارند؛ لحظه‌ای بلند، بعد سکوت. همان لحظه کوتاه کافی است تا نگاه‌ها به آسمان برود و دل‌ها کمی تندتر بزند. با این حال شدت هراس فلج‌کننده نیست. نوعی خونسردی جمعی شکل گرفته؛ خونسردی‌ای که شاید از تجربه روزهای دشوار گذشته زاده شده باشد.

زندگی با صدای انفجار

در خانه‌ها تدابیری ساده برای امنیت در نظر گرفته شده است. شیشه‌ها با چسب پوشانده شده‌اند و گوشه‌ای از خانه به عنوان محل امن انتخاب شده؛ جایی نزدیک دیوارهای داخلی که در صورت شنیدن صدای انفجار بتوان سریع به آن پناه برد. وقتی صدای انفجار بلند می‌شود، واکنش‌ها متفاوت است. خیلی‌ها بی‌درنگ روی زمین دراز می‌کشند؛ خیلی‌ها گوشه مبل کز می‌کنند و خیلی‌ها… چند ثانیه سکوت، چند ضربان قلب تند. بعد که صداها قطع می‌شود، اولین واکنش معمولاً یک نفس عمیق است و جمله‌ای شبیه به این:

«اوف… عجب صدایی بود.» لحظه بعد تلفن‌ها زنگ می‌خورند و پیام‌ها ردوبدل می‌شود:«سمت شما بود؟»«کجا خورد؟» چند دقیقه بعد محل تقریبی حادثه مشخص می‌شود. گفت‌وگوها آرام می‌گیرد و هرکس به کاری که پیش از انفجار انجام می‌داد برمی‌گردد؛ یکی سراغ لپ‌تاپش می‌رود، دیگری دوباره چای می‌ریزد، کسی هم از پنجره به خیابان نگاه می‌کند. زندگی در چنین لحظه‌هایی معنای تازه‌ای پیدا می‌کند؛ انگار هر کار کوچک، از شستن یک استکان گرفته تا خواندن چند صفحه کتاب، تبدیل به نوعی اعلام حضور در برابر ترس می‌شود.

کنار هم برای دوام آوردن

این روزها رفت‌وآمدها کوتاه‌تر شده و اغلب در همان نزدیکی‌ها انجام می‌شود. بسیاری ترجیح می‌دهند فاصله زیادی از خانه نگیرند. دیدارهای کوچک میان دوستان و همسایه‌ها گاه جریان دارد؛ دورهمی‌هایی ساده در خانه‌ها، با چای، تخمه و گاهی یک بازی دسته‌جمعی. در این جمع‌ها حرف از ترس‌ها هم زده می‌شود.

هرکس روایت خودش را دارد؛ از صدایی که شب گذشته شنیده، از خبری که در شبکه‌ها دیده یا تحلیلی که درباره وقایع دارد. گفت‌وگوها گاهی جدی و گاهی آمیخته با شوخی پیش می‌رود. خنده‌هایی که میان حرف‌ها می‌پیچد، شاید ساده‌ترین راه برای سبک کردن سنگینی فضا باشد. در چنین لحظه‌هایی آدم‌ها بیشتر از همیشه قدر حضور هم را می‌دانند.

کنار هم نشستن، شنیدن صدای آشنا یا حتی یک تماس کوتاه تلفنی تبدیل به نوعی دلگرمی می‌شود. شهر در ظاهر آرام است؛ خیابان‌ها خلوت‌تر، صداها کمتر، قدم‌ها آهسته‌تر.  با این حال زیر پوست همین سکوت، ضربان زندگی ادامه دارد. مردم با همه نگرانی‌ها، با همه احتیاط‌ها، روزشان را پیش می‌برند. حقیقت همین است: ما زنده‌ایم. و برای زنده ماندن تلاش می‌کنیم؛ هر روز، هر ساعت، با تمام توان.

modir

Recent Posts

واکنش به تخریب محیط‌زیست در جنگ

تجربه جهان نشان می‌دهد که محیط زیست در دوران پساجنگ یا پسابحران، یا به حاشیه…

7 ساعت ago

گرانی دوباره بلیت سینما

بلیت اکران آنلاین با احتساب مالیات به عددی رسیده که برای بسیاری از خانواده‌ها قابل…

7 ساعت ago

راهکار کاهش شوک حملات جنگ

تیم‌های سحر با حضور در مناطق بحران‌زده در زمان جنگ به آسیب‌دیدگان کمک می‌کنند تا…

8 ساعت ago

راهکار بهبود کیفیت فضای سبز

کارشناسان می‌گویند استفاده از گونه‌های بومی و مقاوم به کم‌آبی می‌تواند کیفیت فضای سبز پایتخت…

9 ساعت ago

پرونده قتل پرابهام

پرونده قتل مشکوک یک کشاورز با نبود ادله قطعی و ناتوانی در اجرای قسامه به…

11 ساعت ago

اقتصاد جهان در آتش نفت؛ روایتی از تورم و رکود در روزهای بسته شدن تنگه هرمز

تصویری از بحران فعلی اقتصاد جهانی پیچیده است. آنچه امروز می‌توان گفت این است که…

11 ساعت ago