فاطمه برزویی: جنگ؛ چه واژه عجیب، غریب و در عین حال ترسناکی. شاید تا همین چند وقت پیش، یعنی تا قبل از سال ۱۴۰۴، برای بخش عمدهای از ما ایرانیها، مفهوم جنگ به خاطرات دور و غبارگرفته دوران دفاع مقدس برمیگشت. به همان روزهایی که مردم تمام دغدغه و نگرانیهایشان در این خلاصه میشد که بدانند در جنوب کشور چه خبر است؛ به اینکه اخبار ساعت چهارده را گوش دهند تا بشنوند رژیم بعثی کدام یک از استانهای جنوبی، غربی یا مرزی را مورد حمله قرار داده است.
بعد از گذشت بیش از چهار دهه از آن روزهای پر از آژیر قرمز و پناهگاه، هنوز هم کوچه پسکوچهها و خیابانهای آن شهرها بوی باروت، ترکش و جنگ میدادند. پدر و مادرهایمان و حتی شاید برخی از ما با آن خاطرات بزرگ شده بودیم، اما هرگز تصور نمیکردیم که این هیولای خفته، بار دیگر بیدار شود. این تصور خام ادامه داشت تا اینکه خرداد سال ۱۴۰۴، ناگهان یک جنگ دوازده روزه و نفسگیر را از سر گذراندیم. جنگی که چهره مدرنتری داشت اما ترس و دلهرهاش همان بود چه بسا بدتر.
پس از آن، از نهم اسفند ماه، مرحله دوم این جنگ ویرانگر آغاز شد. جنگی که این بار تنها در آسمان و زمین نبود و با قطعی گسترده و فلجکننده اینترنت همراه بود و هست و ما در حال حاضر، در یک آتشبس موقت به سر میبریم؛ نفسها در سینه حبس است و سایه سنگینی از اضطراب بر سر شهر سنگینی میکند. اما جنگ، ترکشهای نامرئیاش را به همه جا پرتاب میکند و یقه همه را میگیرد، به خصوص مشاغل مختلف و اقتصاد روزمره آدمها را.
حداقل ما پیش از این بحران، اینگونه فکر میکردیم که فقط مشاغل خاصی آسیب میبینند، اما واقعیت خیابانها چیز دیگری را نشان میدهد. تنها یکی دو روز دیگر از این آتشبس موقت و شکننده باقی مانده است و هیچکس، مطلقاً هیچکس، از فردای پس از آن خبر ندارد. این بیخبری و تعلیق، کشندهترین بخش ماجراست. برای همین، تصمیم گرفتم دفترچهام را بردارم و سری به خیابان انقلاب تهران بزنم.
خیابانی که همیشه مغز متفکر شهر بوده است؛ خیابانی که در ایام جنگ، در روزهای صلح، در بحرانها و حتی همین حالا، تجمعات شبانه و گعدههای انسانی در آن برگزار میشود. خیابانی که قطب فرهنگی کشور است و راسته کتابفروشهایش، پناهگاه همیشگی عاشقان کلمه و اندیشه بوده است. میخواستم ببینم اوضاع آنها در این روزهای پر از دلهره چگونه بوده است. آیا اصلاً مغازهها در این مدت باز بودهاند یا کرکرهها را پایین کشیدهاند؟ قطعی سراسری اینترنت، در روزگاری که همه چیز به فضای مجازی گره خورده، چه تأثیری در فروش داشته است؟
وارد خیابان انقلاب میشوم. برخلاف تصورم، انقلاب مثل همیشه است، حتی شاید بتوان گفت شلوغتر و پرهیاهوتر از روزهای عادی. پیادهروها پر از جمعیتی است که تنه به تنه هم راه میروند. آدمها با چهرههایی که ترکیبی از اضطراب پنهان و امید به زندگی است، وارد کتابفروشیها میشوند. لابهلای قفسهها میچرخند و سعی میکنند کتاب مد نظرشان را پیدا کنند. گعدههای دوستانه در گوشه و کنار پیادهروها و کافههای کوچک اطراف به چشم میخورد. زندگی، با تمام قدرت و لجاجتش، در اینجا جریان دارد. گویی مردم میخواهند با خواندن و با هم بودن، به جنگ و هر چیز مربوط به آن دهنکجی کنند.
ابتدا به سراغ یکی از کتابفروشیهای باسابقه، یعنی «فروشگاه نشر بازرگانی» یا همان کتابفروشی مهربان میروم. فضایی نسبتاً آرام در میان هیاهوی بیرون دارد. مدیریت اینجا بر عهده عبدل جلیلیراد است، اما من با خانم حیدری، همسر و حسابدار صبور فروشگاه همکلام میشوم. وقتی از او درباره وضعیت این روزها میپرسم، سفره دلش باز میشود و با لحنی همراه با گلایه، خستگی و البته مقاومت است، میگوید:
«بازارمان همین است که میبینید. آنقدر همه چیز گران شده است که مردم از روی اجبار به سمت کتابهای دست دوم کشیده شده است. اگر بخواهم خلاصهاش را به شما بگویم، اول در کارتنهای دستدوم ما میگردند. و خب، هر چقدر قیمت پایینتر باشد، همان را میگیرند.»
او مکثی میکند، نفس عمیقی میکشد و به قفسههای پر از کتاب اشاره میکند و ادامه میدهد: «ببینید، مشتری دیگر نگاه نمیکند که کاغذ گران شده، چاپ گران شده یا جوهر نیست که بخواهد طرح جلد به زیبایی چاپ بشود. هیچکدام از این دردسرهای تولید را نگاه نمیکنند. همهشان میآیند و دنبال ارزانترین گزینه هستند. قطعی اینترنت ما را بیچاره کرد. سایت ما در روزهای عادی شاید ۴۰ تا ۵۰ عنوان کتاب میفروخت. الان به خاطر قطعی اینترنت، شاید به زور ده نفر در خانهشان نشسته باشند و بتوانند سفارش آنلاین بدهند. کلاً بخش آنلاین را انگار که جمع کردیم. شاید برای ۴۰ روز، ما کلا ۱۰ جلد کتاب فروختیم.»
حیدری از فشارهای اقتصادی و روانی میگوید که فراتر از فروش نرفتن چند جلد کتاب است: «خیلی از نظر قطعی اینترنت صدمه خوردیم. دوماه اجاره چیزی حدودی ۱۵۰ میلیون تومان باید بدهیم. ما در یک قسمتی از خیابان هستیم که تا اتفاقی میافتد شلوغ میشود، میخواهد اعتراضات باشد یا تجمعات مردمی ترکشهایش به ما میخورد. ببینید، این شیشههای ما همه آسیب دیدهاند و در دی ماه چند روزی مجبور شدیم ببندیم. یعنی میخواهم به شما بگویم در این یکی دو سال اخیر، هیچ سود خالصی نکردیم.
در حال حاضر هم دو سه پرسنل بیشتر نداریم. حتی به پرسنل نگفتیم فروردین ماه بیایند سر کار. من که همسر آقای جلیلی هستم، کارهای حسابداری دستم است. قبلاً هفتهای سه الی چهار بار میآمدم، اما الان چون دستتنها هستیم، به بچهها گفتیم نیایند و خودم هر روز اینجا هستم.» صحبت به مشکلات تأمین کتاب میرسد: «الان ببینید، ما وقتی کتاب سفارش میدهیم، مثلاً دانهای خرید میکنیم. یک دانه یک دانه میگیریم. در صورتی که ما قبلاً نسخهها را چندتا چندتا میآوردیم. چون الان باید چک خریدها را به روز بدهیم و هیچ پخشی هم کنار نمیآید. همه میترسند. با این حال، ما چکهای همه را پاس کردیم.»
از او میپرسم در همین ایام جنگ و سایه وحشت، وقتی مردم به صورت آنلاین یا حضوری کتاب میخریدند، بیشتر دنبال چه ژانر و چه موضوعاتی بودند.خانم حیدری لبخند تلخی میزند و میگوید: «بیشتر رمان بود. آره، رمان خیلی میبردند. کتابهای درسی که جای خود را دارد، اما در بخش عمومی، کتابهایی مثل «جنگ چهره زنانه ندارد» و آثاری از این دست، به شدت مورد توجه قرار گرفته است. مردم الان خیلی دنبال این هستند که بیایند و درباره این آثار، درباره جنگ و تبعات آن بخوانند و دردهای مشترک را در لابهلای صفحات کتابها جستجو کنند.»
از کتابفروشی مهربان بیرون میآیم. حرفهای حیدری، تصویر دقیقی از پشت پرده اقتصاد نشر در دوران بحران بود. پس از آن، راهم را به سمت «انتشارات خوارزمی» کج میکنم. وارد که میشوم، با صحنه عجیبی روبهرو میشوم. اینجا واقعاً شلوغ است. برخلاف تصور یک شهر جنگزده، مشتریها یکییکی و دستهدسته میآیند، به قفسهها سر میزنند، کتابها را ورق میزنند، بخشی از آن را میخوانند و میروند. منتظر میمانم تا فروشگاه کمی خلوتتر شود تا بتوانم با رضا خجسته، از مسئولین فروشگاه همکلام شوم.
رضا خجسته با انرژی و روحیهای که در تضاد با اخبار تلخ بیرون است، میگوید: «ما از دوم عید باز بودیم. قبل از عید به خاطر شرایط خیلی صدمه خوردیم، چون واقعاً خیابان خلوت شد و پرنده پر نمیزد. توی خود ایام عید هم خلوت بود، اما ما یک سری مشتری ثابت و وفادارِ خودمان را داشتیم و داریم. جنگ هم که شد، ما باز هم پای کار ایستادیم. بچههای خودمان همه پای کار بودند و عهد کردیم که چراغ کتابفروشیها را باید روشن نگه داریم. این رسالت ماست.»
او درباره معضل اینترنت میگوید: «بعد از این قطعی گسترده اینترنت، چارهای نداشتیم جز اینکه خودمان را با شرایط وفق بدهیم. کار دیگری نمیشد کرد. قاعدتاً ما صدمه دیدیم، چون بخشی از مشتریان ما که از طریق فضای مجازی کتاب میخریدند، عملاً تعطیل شدند. بخش پخش عمده ما هم دچار آسیب جدی شد.
اما در کمال تعجب، فروش حضوری ما نه تنها کم نشد، که خیلی هم خوب شده است. آمار فروش حضوری ما برگشته به سالهای قبل و واقعاً وضعیت در بخش فروشگاهی خوب است. مخصوصاً بعد از اعلام آتشبس موقت، مردم به شدت از خرید کتاب استقبال کردند و دوباره به خیابان برگشتند.» خجسته اشارهای هم به لغو نمایشگاه کتاب میکند و معتقد است که این اتفاق، هرچند برای پخش ضرر دارد، اما برای کتابفروشیهای محلی و فیزیکی یک سود و تنفس موقت محسوب میشود.
از خوارزمی که بیرون میآیم، هوای بهاری خیابان انقلاب را به ریههایم میکشم. ذهنم درگیر پارادوکس عجیبی شده است. برایم سوال میشود که الان وضعیت واقعاً چطور است؟ خوب است یا بد است؟ چرا یکی از ورشکستگی میگوید و دیگری از رونق؟ به کتابفروشیهای مختلف یکییکی سر میزنم؛ شاید بتوانم بگویم تقریباً به اکثر مغازههای راسته اصلی سرک کشیدم. وضعیت عجیبی حاکم است. بسیاری از آنها اصلاً حاضر به مصاحبه و گفتوگو نیستند.
نگاهشان پر از سوءظن و خستگی است. آنهایی هم که حرف میزنند، یکی در میان حرفهای متناقضی میزنند؛ یکی میگوید وضعیت فاجعه و خیلی بد است، فروش به صفر رسیده است و دیگری ادعا میکند وضعیت عالی و بینظیر است. انگار در یک برزخ گیر کردهاند. یا از حرف زدن و تبعات آن میترسند یا از حرف نزدن و فراموش شدن. نمیدانم داستان چیست، اما به هر حال به عنوان یک انسان امیدوارم که وضعیت کسبوکارشان واقعاً خوب باشد و چراغ هیچ کتابفروشیای خاموش نشود.
در این میان، به سراغ دستفروشهای کنار خیابان میروم؛ همانهایی که بساطشان را روی زمین پهن میکنند و کتابهای قدیمی، نایاب یا ممنوعه را میفروشند. برخلاف مغازهدارها، دستفروشها تقریباً همگی متفقالقول بودند که وضعیت در این مدت اصلاً جالب نبوده است. یکی از آنها که مردی میانسال با دستهای پینهبسته بود، گفت: «آقا، چند روزی است که تازه اوضاع کمی بهتر شده. روزهای اول جنگ، وقتی اخبار بمباران و درگیری میآمد، همه میترسیدند. کسی جرئت نمیکرد از خانهاش بیرون بیاید چه برسد به اینکه بیاید انقلاب کتاب بخرد. بعد از آن هم آدمها خیلی کم بودند، همه در فکر ذخیره کردن آذوقه بودند نه کتاب… ولی خب، خدا روزیرسان است. ما هم نشستهایم تا ببینیم چه میشود.»
در ایستگاه آخر، سری به «انتشارات آگاه» میزنم؛ نامی آشنا و معتبر در عرصه نشر علوم انسانی و ادبیات. یکی از مسئولین فروشگاه با روی خوش پذیرای من میشود و تحلیلی جالب از وضعیت ارائه میدهد: «ببینید، فروش حضوری ما به طرز عجیبی خوب شده است، اما خب فروش مجازیمان به خاطر قطعی اینترنت افت داشته. اما اگر بخواهم حس و حال این روزها را توصیف کنم، باید بگویم انگار از یک تونل زمان عبور کردهایم و به ۱۵ سال قبل برگشتهایم! آن روزهایی که اینترنت اینقدر همهگیر نبود و مردم برای خرید کتاب حتماً باید به کتابفروشی میآمدند. الان همه دوباره برگشتهاند به خیابان و دارند کتاب میخرند. مخصوصاً رمان، ادبیات داستانی و کتابهای تاریخی به شدت فروش میرود. مردم میخواهند تاریخ را بخوانند تا بفهمند چه بر سرشان آمده است.»
او ادامه میدهد: «ما از هفته آخر سال گذشته، با وجود تمام شلوغیها و تهدیدات، در فروشگاه بودیم. در طول ساعتهایی که درِ مغازه باز است، مردم مدام میآیند و خرید میکنند. ما فعلاً کتابفروشی را نبستهایم. البته در ایام تعطیلات نوروز نیرو نداشتیم و کار سخت بود، اما ماندیم. راستش را بخواهید، از لحاظ فیزیکی اینکه حملات هوایی آسیبی به مغازه یا خیابان بزند، اتفاق نیفتاد و ما از این بابت خسارتی ندیدیم. اما… اما موج جنگ ما را گرفت. موج روانیاش. ترس و لرز داشتیم. هر لحظه منتظر یک اتفاق بد بودیم. این استرس مدام، از خود بمباران بدتر است.»
هوا کمکم رو به تاریکی میرود. چراغ کتابفروشیهای خیابان انقلاب یکی پس از دیگری روشن میشوند و نور زرد و گرمشان، روی آسفالت خیابان و چهره عابران میپاشد. حرفهای فروشنده انتشارات آگاه در ذهنم زنگ میزند: «موج گرفتتمان… ترس و لرز داشتیم.»
جنگ، چه در خط مقدم باشد و چه در قالب اخبار و قطعی اینترنت، روان جامعه را هدف میگیرد. اما آنچه در این چند ساعت قدم زدن در راسته انقلاب دیدم، چیزی فراتر از ترس بود. من در میان قفسههای کتاب مهربان، خوارزمی و آگاه و حتی در بساط دستفروشها، میل شگرفی به «بقا» دیدم.
مردمی که زیر سایه جنگ و در روزهای شکننده آتشبس، به جای پناه بردن به تاریکی، به سراغ کلمات میآیند؛ رمان میخوانند تا جهانهای دیگری را تجربه کنند و تاریخ میخوانند تا اشتباهات گذشته را تکرار نکنند. دو روز دیگر آتشبس موقت تمام میشود و آینده در هالهای از ابهام است. اما تا زمانی که آدمها در پیادهروهای انقلاب قدم میزنند و بوی کاغذ و جوهر را به بوی باروت ترجیح میدهند، میتوان به زنده ماندن روح این شهر امیدوار بود.
افزایش قیمت خودرو در جهان در پی حمله به زیرساختهای فولاد و پتروشیمی ایران و…
بازار بورس تایوان با جهش به ۴.۱۴ تریلیون دلار و سبقت گرفتن از بریتانیا، نشان…
پنجاه و هفت روز از شروع جنگ ایران و آمریکا میگذرد و قیمتها در جهان…
«دوران دکترین نه جنگ نه صلح تمام شده؛ اگر صلح نمیکنید، الان بجنگید». هدف ایران…
تحرکات دریایی در خلیج فارس و دریای عمان در زمان نزدیک مذاکرات با حساسیت بیشتری…